عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

کنسل شد

برنامه فردامون کنسل شد 

نمیدونم چشم زخمه یا تقدیره یا هر کوفت دیگه 

یه حادثه برامون پیش اومد از جایی افتادیم، دوتا پاهام داغون شدن 


عشق چپمو از جورابش دراوردم، دیدم گوشه ناخن شستش ترک خورده سفید شده میسوزه 

بعد شلوارمو دراوردم دیدم زانوی راستم باد کرده زخم شده و خون اومده حتی زانوی چپمم درد داره ...


تازه امروز مچ عشق راستم خوب شده بود، میخواستیم بریم یه کم باهم تفریح کنیم، بجاش باید درد بکشیم بیفتیم روی تخت با کمپرس یخ، آخه این چه بلایی بود سرمون اومد ، از فرنگ هم فقط سرویس نصیبمون شد 

جوجه

هوس کردیم منقل و زغال و جوجه و نوشابه و گوجه و برنج پخته وچندتا سیخ بذاریم تو ماشین، یه ست ASOT دو ساعتی پلی کنیم، توی یه جاده خلوت، با صدای بلند آهنگو پخش کنیم بریم تا آهنگ به آخرش برسه و به مقصد برسیم.


یه گوشه دنج طبیعت، درخت و رودخونه و صدای پرنده و... جوجه کبابو بار بذاریم، بخورم، اگه کسی نبود، عشقام برن تو رودخونه آب بازی و بعدش بریم توی ماشین خودمم یه کم با عشقام بازی کنم و برگردیم 


قلبم داره تند تند میزنه 


فردا چطوره برای این کار؟؟

غیبت

دوستام میگن یه عده غیبت من و عشقامو میکنن، اصلا حالا که اینطور شد، ما عاشق هرکی که عاشق هر سه ما باهم باشه هستیم، یکی یه بوس تقدیم اونا  (هی در پاسخ فقط اجازه داری یکی "یک" بوس نثار عشقام تصور کنی)


الان کی ضرر کرد!؟ ما یا اونایی هم که دوستمون ندارن!؟  (البته میدونیم که برای اونا هم سوژه سرگرمی هستیم، وقتی پستامونو میبینن هیجان زده بازش میکنن بخونن ببینن امروزه چه سوژه ای برای غیبت دارن و چه پستی برای خالی نبودن عریضه بذارن)

سرخ و سفید

بهتریم، عشق راستم الان سرخ و سفید شده، اون ناحیه ای که هنوز یه کم درد داره سرخ شده، ظاهرش جالب شده ولی دلم ریش میشه میبینم و یاد درد و عذابش میفتم... امیدوارم کبود اینا نشه... میتونه قدم بزنه ولی گاهی تنبلی میکنه و به عشق چپم بیشتر فشار میاد...


الان هم که تازه از حموم اومدیم، دور مچ هر دوشون یه خط فرو رفتگی کمرنگ هست که با مزه ترشون کرده


توصیفشون بسه دیگه، اگه دوست داشتی تو ذهنت تصورشون کن، ولی حتی دست بهشون نزنی ها، اگر هم دوست نداری تصور کنی ،پس بیکاری اینارو میخونی!؟

تقدیر

یه چیزایی آدم توی ذهنش تصور میکنه، ولی تو واقعیت هی نمیشه، مثلا تو ذهنم میگم صاحبکارام که خسیسن، حقوق اضافه نمیکنن، پس حداقل خوش خدمتی کنبم و با سیاست ازشون سرویس رفت و برگشت بگیریم... تقریبا هم داشتیم موفق میشدیم...


یهو یه خری از عالم غیب میرسه ارزش کارمونو خراب میکنه، اصلا حتی چوب لای چرخ شرکت میکنه، هیشکی هم حریفش نمیشه... نه میذاره کار کنی، نه میذارن بری، یه حالتی میشه مثل وضعیت فعلی مملکت!


یا مثلا امروز صبح گفتیم راه نریم، از دم در خونه اسنپ بگیریم، حالا مگه پیدا می شد، اونم با قیمت فضایی، آخرسر یه مسیری لنگ لنگان رفتیم ، اسنپ ارزونتر پیدا شد...


درواقع این که یه چیزی عقلا باید یه طور دیگه باشه، ولی یه جور دیگه غیرقابل باور میشه، اینا همون تقدیر و سرنوشته

وایی خیلی درد داره ه ه ه ه ه ه ه

دردش داره هر لحظه بیشتر میشه  بمیریم هم نمیریم دکتر،مگر اینکه از روی جوراب معاینه کنه و گچ بگیره!


سرم داره گیج میره... پسره لوس بخاطر یه زخم کوچیک روی انگشت کوچیکه ش، انقدر شل شل راه رفت آخرسر پیچ خورد... دلم براش خیلی میسوزه، انگشتاش هم داره میپره هی، عصبانیه و ناراحت 


نفسم بالا نمیاد... آخه چرا اینجوری شد 


فکز کنم باید وصیت کنیم، خواهشا ما را با جوراب دفن کنید، حتی با کفش، اگه کت شلوار و کروات بود هم که عالی!


آخه چرا تو یه کش ور عس لام ی ی ی ی ی ی ی با مردمان خشک و بی حال و حوصله متولد شدیییییییم...

چقدر باید کلیپ fasnet.tv ببینیم حسرت بخوریییییییییم


اه اصلا ولش کن، حالمون خوب نیست، درد امونمونو بریده ه ه ه ه ه ه


خدایا کممممممک، اگه باد کنه، کبود شه چییییییی، طاقتشو ندارم 

باز چشم خوردیم

دوست عزیزی که ما رو چشم زدی، خواهش میکنم چشمتو از روی ما بردار، امروز عشق راستم پیچ خورد مچش درد میکنه  کف عشق چپمم در حدی گرفت که اشکم درومد 


حالا خیالت راحت شد!؟ چی بهت رسید آخه!؟


طفلکیام، دوتاشون درد دارن و لنگ میزنیم ناجور، بازم فردا مجبوریم با این وضعمون کلی راه بریم  اگه نریم زندگی از روی ما راه میره، غلطک زندگی که یه عده افتادن روش، یه عده زیرش، یه عده پشتش و یه عده جلوش!


خودمونیم عجب جمله مشتی ای گفتما، بداهه بود!

مثل آدما

الان انگشت کوچولو عشق راستم اوخ شده، بغلش کردم و دارم نازش میکنم، براش انگشتشو ماساژ میدم. عشقام سوسولن، راه رفتن زیاد اذیتشون میکنه...


دلمون گرفته، یه زمانی توی خونه کار میکردم، به دلار پول درمیاوردم، هرجا میخواستیم میرفتیم، نه هرجا، ولی خب خیلی با الان فرق میکرد، احساس میکنیم توی یه زندان به وسعت یه مسیر رفت و برگشت توی یه شهر اسیریم، نباید دیر بریم، نباید زود بیایم، نباید از مترو و ... جا بمونیم، نباید جای دیگه بریم...


تنها دلخوشی هرسه مون شده ماساژی که بعد خستگی به عشقام میدم، لختشون میکنم، زیر آب میگیرمشون خنک بشن، خشکشون میکنم، چربشون میکنم، لباسشونو تنشون میکنم و این چیزا...


دارم فکر میکنم که اگه این حس رو به هم نداشتیم، هیچ دلخوشی هم نداشتیم،...


خداروشکر مثل آدما نیستیم !

زندگی واقعی و زندگی مجازی

از اینکه به نام خود واقعی جایی پست بذارم خوشم نمیاد، مثل پیج اینستاگرامی با نام و مشخصات واقعی و اینکه خانواده و دوستان و همکارانم رو فالو کنم و...


ولی به صورت ناشناس، توی مکان نامعلومی مثل بلاگ اسکای، میتونی درباره اعماق تفکرات خودت صحبت کنی، چیزایی که دوست نداری کسی به عنوان "تو" از تو بدونه، انگار که شخص دیگری داره توی یه جامعه ای که هیچوقت قرار نیست همدیگه رو ملاقات کنن، از خودش و اسرار زندگیش میگه.


البته این مرز بندی بین زندگی واقعی و شخصیت مجازی، چیزی هست که دلخواه منه، خیلی ها هم دوست ندارن این شکلی دو رفتار متفاوت از شخصیت خودشون رو هندل کنن، اصلا براشون مهم نیست، حتی تجربه های خصوصی خودشون رو برای همه تعریف میکنن...


مثلا من دوست ندارم دوستان و همکارام بدونن که پاهام رو بوسشون میکنم، باهاشون غذا میخورم و ازشون لذت عاشقانه و رمانتیک میبرم... دلیلش هم اینه ممکنه کسی از بینشون باشه که هوس کنه و قطعا دست رد به سینه اش خواهد خورد 


یا مثلا یه آدم تک بعدی خشکیده ای باشه که چون خودش این چیزا رو درک نمیکنه به سخره بگیره


یا یه سو استفاده گر باشه بخواد از آگاهی به این مطلب به نحوی سواستفاده کنه که این خودش خیلی جای بحث داره...


البته دوست هم نداریم در مورد ما بحث و صحبت بشه، نقل مجلس بشیم، مثلا کسی بخواد درباره پاهام حرف بزنه و ... غیرتی میشم


البته عشقامم روی من غیرتی میشن و اگه کسی اذیتم کنه، هی راه میرن آروم نمیگیرن 

الان

الان توی یه مهمونی هستیم، فضای باز، باغ تالار... لباسامون اینطوریه: کت آبی، کروات آبی، پیراهن سفید، ساعت نقره ای، شلوار جین آبی، جورابای نو سفید، کتونی مشکی


یه کم هم گرمه، امیدوارم بارون خیسمون نکنه، آلاچیق هم هست ولی فرش و پشتی داره و طبق معمول عشقام دوست ندارن از توی کفش هاشون بیرون بیان و روی فرشی که معلوم نیست چقدر کثیفه راه برن، وای اگه آب بارون بره توی کفش هاشون وحشتناکه، انقدر بهم غر میزنن، جوراباشون خیس میشه اذیت میشن...


بیرون هم بمونیم خیس میشیم، زودتر بریم کفش هاشونو میگیرم دستم...


ولی عجب هوایی شده ها، قلبم به تپش افتاده..‌. کاش تنها بودیم جوراباشونم درمیاوردم بوسشون میکردم