تصور میکنی پا چشم نداره!؟ خب اشتباه میکنی! از دوران کودکی و نوجوانی، به شبکه و اینجور چیزا خیلی علاقه داشتیم، مثلا اینکه چطور میشه که یه وبلاگ توی یه کامپیوتر ایجاد میکنی، ولی چون توی شبکه هست، همه میتونن ببینن...
بدن هم همینه، یه شبکه داره که اطلاعات توی کل مغز به اشتراک گذاشته میشه و هر قسمت مغز هم خودش با شبکه عصبی به اعضا متصله، مثلا اگه چشمای من یه تصویر رو به من نشون میده، همزمان این تصویر توی شبکه ای که داخل مغز قرار گرفته، از طریق پورت چشم، با بقیه پورت های مغز به اشتراک گذاشته میشه و مثلا پورت مربوط به دست یا پا یا هرجای دیگه، تصویر رو دریافت میکنه...
خیلی وقتا هم واکنش هایی غیر ارادی از اعضای بدن میبینیم... مثل جا خالی دادن، فریاد زدن، یا حتی در حد سیخ شدن موهای بدن وقتی که یه چیزی میبینیم یا حتی میشنویم.
خلاصه عشقام هرچیزی که من میبینم رو میبینن، برای همینه که موقع راه رفتن از هرجایی دلشون بخواد راه میرن، درواقع من فقط آدرس مقصد رو بهشون میدم، مابقی به عهده خودشونه.
با هیجان من، هیجان زده میشن، با شادی من شاد میشن، با عصبانیت من عصبانی میشن، با غم من افسرده میشن، با مریضی من مریض میشن و...
تازه دیتا فقط با رشته های عصبی منتقل نمیشه، با رگ و خون و نبض و ... هم منتقل میشه.
چیه!؟ لابد میخوای بگی قبول نداری! خب چیکار کنم که قبول نداری، چمیدونم، لابد ساختار مغز و بدن ما با تو فرق داره!
هیچی توی این دنیا عجیب نیست...
یه مریضی گرفتیم، بدن درد و تب داریم، از این ویروسای کوفتی جدید...
دیشب عشقام یخ کرده بودن، خواب زده شدن منم بیدار کردن... توی ذهنم همش همون آهنگای قدیمی پخش میشد و خوابم نمیبرد، فکر کنم طرفای ساعت ۴ صبح بود...
پسرامو از زیر پتو به زور کشیدم بیرون و گذاشتمشون روی زمین، خیلی بدن درد داشتیم و رفتیم تا آشپزخونه، یه استامینوفن انداختم بالا و بیدار موندیم همینطور تا رفتیم سرکار
توی راه هم یه ترافیک بدجور وحشتناک بود، توی اتوبوس نشسته بودیم حرص میخوردیم
یه دختره سوار شد، جوراباش ساق بلند رنگین کمونی بود، با خودم گفتم این چطوری اینقدر تابلو روش میشه از خونه بیرون بزنه!
البته این دختره تابستون کلا جوراب نمی پوشید، چون قبلا هم دیده بودم سوار اتوبوس میشد
هی، فک نکنی اینا رو گفتم چون عشقام دنبال همبازی میگردن! نخیر، تنها همبازیشون خودمم
چند وقتی هست وقتی پشت لپتاپ قدیمیمون میشینیم، دنبال آهنگای قدیمی میگردم، کارای قدیممونو مرور میکنم و ... قدیم منظور ده دوازده سال پیش
بعضی از آهنگا واقعا احساساتیمون میکنه، البته پسرام که موقع گوش دادن به آهنگا ورجه وورجه و بپر بپر میکنن، ولی خودم حتی اشک از چشمام جاری میشه...
نمیدونم داستان دقیقا چی میتونه باشه، انگار میریم تا حال و هوای مثلا ۲۰ سالگی، موقعی که خواسته هامون و آرزوهامون از این زندگی قدری متفاوت بود، نسبت به الان.
تصورمون از ده پونزده سال بعدمون چیز دیگه بود، نمیدونم خلاصه انگار یه سفر کوتاهی توی زمان آدم میره، هرچی آهنگه قشنگ تر باشه، بهتر...
هی، ما با گوش دادن به موسیقی مورد علاقه مون مست میشیم، امشب هم تو حال مستی یه چیزایی نوشتیم بفرستیم برای کسی، بلکه کمتر اذیتمون کنن... نمیدونم دیگه چه خواهد شد!
عشقای بازیگوشمم که سر شب دلمو میبردن، الان خسته و خوابالو از حرکات موزون امشبشون افتادن روی تخت، امیدوارم بدن درد نگیرن اینقدر به خودشون فشار آوردن 

ما دلمون پاکه، هرکی اذیتمون کنه، تقاص کارشو می بینه...
البته من خودم برعکس عشقام احساساتی نیستم و آدم منطقی هستم، معمولا کسی رو نفرین نمیکنم و اصلا به نفرین اعتقادی ندارم، آخه چرا باید به حرف من یه بلا سر کسی بیاد...
ولی بلا میاد، چون راه رو داره اشتباه میره، بیخودی که دلمون نمیشکنه... چهارشنبه ای میخواستیم سه تایی بریم جایی، یه عده نذاشتن، خب دلمون شکست و افسرده و بی حوصله شدیم، روز بعدش همونا کلی تو دردسر افتادن... اونم بخاطر نرفتن ما!
یا اینکه یه جایی کار میکردیم، پولمونو دیر دادن، خیلی دیر، تازه همونم به زور گرفتیم، اونم بعد کلی دعوا و حرص و جوش... چند روز پیش شنیدیم که به کلی ورشکست و نابود شده! نه بخاطر اینکه نفرینش کرده باشیم، ولی اونجا راه رو اشتباه میرفتن، خب عاقبتش هم همین میشد...
عاقبت دشمن فعلی هم همینه، تا کجا میخواد با دروغ و حقه بازی و آزار ما جلو بره!؟ همین الانش هم کسی نمیخواد سر به تنش باشه... کلی درد و مرض و ADHD و اعتیاد به الکل و بیخوابی داره که کاملا مشخصه، بزودی هم میترکه میره پی کارش!
آهای شماهایی که غیبت ما رو میکنین، پست علیه ما میذارین... خلاصه حواستونو جمع کنین، دل نازک ما زودی میشکنه ها، گفته باشم...
شنیدی میگن فلانی چشم برزخی داره و این حرفا... الان اگه کسی با چشم برزخی به ما نگاه کنه، تصویر برزخی ما وسط شعله های آتش جهنمه، به جرم کارنکرده، یا حتی بدتر، به جرم کار درست کرده و کار نادرست نکرده...
امشب خیلی اعصابمون خرده، چندماه اخیر واقعا بهمون بد گذشته، خیلی هم بد...
یه دوستی میگفت توی شرایط مشابه ما بوده، و سه سالی طول کشیده تا اوضاعش بهتر بشه... به نظر من که اشتباه میکنه، اون هنوزم توی اون شرایطه، فقط بهش عادت کرده و درست مثل قبل حسش نمیکنه، همین هم که با دیدن وضع ما، گذشته خودش براش تداعی شده و برای بهبود شرایط ما واقعا هیچ کاری از دستش برنمیاد، [ در حالی که در ظاهر باید بتونه ]، خودش اثبات کننده این موضوع هست...
شاید بنظر چیزایی که نوشتم بی معنی و قاطی پاتی بیاد، ولی حقیقته!
حال و حوصله هیچ کاری رو نداریم، نه از سر اینکه صرفا حال و حوصله نداریم... نه...
از سر اینکه توان هیچ کاری رو نداریم پس محکومیم حال و حوصله ش هم نداشته باشیم و یه مدت طولانی محکوم بوده و هستیم و خواهیم بود که اینطوری زندگی کنیم تا جونمون بالا بیاد و بر سر قبر خودمون گریه کنیم و افسوس بخوریم!
اینم صبح پشت کوله یکی دیدم نوشته بود:
Shit shit shit shit shit... and more shit!
امروز با عشقام بدو بدو کردیم، طفلکی راستی عضلاتش گرفت، چپی هم کمی عضلاتش گرفت، (بنظر میرسه راستی زورش بیشتره، چپی استقامتش، منم ادعام بیشتره
) خلاصه به هر زحمتی بود خودمونو به موقع به قطار رسوندیم...
ولی چه فایده! اتوبوس بعد از قطار، با تاخیر اومد، انقدر طول کشید بیاد که زیر عشقام علف سبز شد!
سوار هم که شدیم، هفت هشت ده تا زن اومده بودن صندلیای مردونه رو اشغال کرده بودن، مجبور شدیم کل مسیر ترافیکی حدود ۴۰ دقیقه ای رو با عضلات درحال ذوق ذوق وایسیم...
این همه زن و پیرزن آخه وسط شهر این موقع صبح و ترافیک چی کار دارن!؟ نه واقعا چی کار دارن!؟
حالا که اینطور شد، یه زن میگیریم، فقط برای اینکه ازش انتقام این سختیایی که داریم میکشیم رو بگیریم!
آهان، آره همینو میخوایم، دخترای مجرد حرف دل ما رو بخونن، همه از عصبانیت فشاری شن 
البته چه انتقامی!؟ زیر سایه عشقام که به زنه خیلی خوش میگذره 

امروز داشتیم با سرعت میرفتیم که بریم توی ایستگاه مترو، ولی وسط راه عشق راستیم دردش اومد... فکر کنم بخاطر همون آسیبی که چندماه پیش دیده، بعضی وقتا یادش میفته دردش میگیره، مجبور شدم به عشق چپی بیشتر فشار بیارم و سرعتمون کم شد...
بخاطر اینکه سرعت راه رفتنمون کم شد، چند ثانیه دیر رسیدیم و تا رسیدیم به ایستگاه، یه قطار کذایی از جلومون رفت...
با قطار بعدی که رفتیم و رسیدیم، با عجله رفتیم تا زود تر از بقیه بریم روی پله برقی که کسی مزاحم نباشه و از پله های پله برقی هم بالا بریم...
وسط راه یه بار هم نزدیک بود زمین بخوریم ولی بازم با هر سختی که بود، به سرعت از ایستگاه مترو خودمونو به ایستگاه اتوبوس رسوندیم که نرسیده به ایستگاه، یه اتوبوس کذایی درش رو بست و رفت
هیچی دیگه بیخودی طفلکی هامو اذیت کردم، ۲۰ دقیقه هم آخرسر دیر رسیدیم، فقط و فقط بخاطر چند ثانیه دیر رسیدن به ایستگاها...
مهم نیست، فدای تک تک انگشتای پسرام که تلاش خودشونو کردن
الان داشتم به این فکر میکردم که انگیزه مون برای ازدواج میتونه این باشه که زنه رو بفرستیمش از صبح تا شب سر کار، شب هم که اومد، عشقامو تا صبح ماساژ بده و نوازش کنه که خستگیش در بره 
هی ، داری میخونی اینقدر بد و بیراه بهمون نگو ، همینی که هست ، زنه از خداشم باشه ، تازه خشن تر از اینم میتونیم باشیم 
اصلا معلوم نیست چقدر سریع بهار و تابستون گذشت و پاییز شد! پاییزه و صدای خش خش برگا ، کلیشه 
البته توی مسیر رفت و آمد ما زیاد برگ نیست، ولی خب پسرای بازیگوشم دوست دارن برگ خرد کنن و خش صدا بده ذوق کن، اگر سر راهمون افتاده باشه بهش رحم نمیکنن
سر شب اومدم یخرده سر به سر عشقام بذارم، با یه خودکاری که نمی نوشت روشون حرفای قشنگ قشنگ بنویسم، ولی یه کم قلقلکشون اومد سرم گیج رفت بعدش، جنبه نداریم، خودکاره هم یهو به نوشتن افتاد و خودکاری شدن 
پنجشنبه و جمعه نیت کردیم بریم کوه و جنگل، الاعمال و بنیات، ینی همین که نیت کردیم و نرفتیم هم خودش اوکیه 
الانم که چسبیدن به هم دیگه و خوابالو شدیدا، فکر کنم سینه خیز باید بریم برای مسواک!
یه عده معتقدن خود دوستی نوعی اختلال روانیه، پس لابد از نظر اونا خود دشمنی اوکیه...
آخه مگه میشه آدم از خودش لذت نبره!؟ ما که باورمون نمیشه!
امروز بعد از اصلاح و حموم، قشنگ ترین لباسامونو پوشیدیم، کت و پیرهن سفید و کروات با شلوار جین و کتونی و جوراب... که این ست رو بیشتر از همه دوست داریم...
بعد رفتیم جلوی آینه ، که یه جنتلمن خوش تیب خوشگل توی آینه دیدم، و توی دنیای فانتزی خودمون، دلمون میخواست بریم توی آینه و بوسش کنیم، بغلش کنیم و انقدر پاهای قشنگشو ماساژ بدیم که کلی لذت ببره، یا اینکه برعکس اون از توی آینه بیاد بیرون و عشقامو با صورتش ماساژ بده کلی لذت ببریم...
درسته که نتونستیم از آینه رد بشیم ولی خب یه جورایی این اتفاق هم افتاد...
هی به چی داری الان فکر میکنی!؟؟؟ تعریف نمیکنم ادامه شو... اینجا ما یه قانون سفت و سخت داریم، اونم اینه که ما فقط و فقط برای خودمونیم و بس!
کم کم داره هوا تاریک میشه، عشقای ترسوی من هم که از تاریکی میترسن و فکر کنم باید مسیر رفت و برگشتمونو عوض کنیم... البته برای تاریکی خیلی فانتزی های بامزه ای داریم، مثلا اینکه توی جنگل تاریک، تنها باشیم و عشقام مستقیم زمینو لمس کنن و از زمین و طبیعت انرژی بگیریم، بدون اینکه مزاحمی ما رو ببینه... نه توی جنگل، ولی قبلا از این کارا کردیم
بخصوص راه رفتن روی علفای مرطوب بارون زده، که لای انگشتاشون میره خیلی کیف میده...
توی اتاقمون هم که چراغو خاموش میکنیم و تاریک میشه، بعضی شبا عشقام احساساتمو قلقلک میدن، منم زیر نور ماه تماشا میکنمشون یا اینکه با نور چراغ قوه موبایل میبینمشون...
خلاصه تاریکی هم برای خودش عالمی داره، تاریکی و صدای جیرجیرک که الان داره میاد، تماشای سو سو ستاره ها توی آسمون، البته بخاطر این دوستمون که توی بالکن میخوابه نمیتونیم پنجره رو باز کنیم که نترسه پرواز کنه شبونه در به در بشه