عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

وعده های غذایی

دوست داریم توی هر وعده غذایی یه چیزی باشه که خودمون کاشتیم و چیدیم و درست کردیم، مثلا توی صبحانه، مربایی باشه از میوه های درختای خودمون، موقع ناهار سبزی فلفلی که خودمون کاشتیم کنار غذا باشه و شام رو با گوجه خیارایی که خودمون کاشتیم میل کنیم.


یه مدت تا حدودی آزمایشی اینطوری زندگی کردیم، بین همه شیوه های زندگی، واقعا این حالت رو بیشتر می پسندیم.


دوست داریم یه مزرعه بزرگ دور از بشر و بدون مزاحم داشته باشیم، بعضی وقتا هم توی تاریکی شب میریم به مزرعه سر میزنیم و عشقام از زمین مزرعه گرفته تا درختا و گیاهان و میوه های کوچولو موچولو در حال رشد رو لمس میکنن، که وقتی می چینیم و کنار غذا میذاریم لذت خوردنش چند برابر بشه.


پختن نون هم دوست داریم یاد بگیریم، خمیر رو بدم بهشون ورز بدن بازیگوشی کنن، البته نون به سبک فانتزی نرم پفی دوست داریم، نه از این نون خشک محلی ها.


اگه گندمش هم خودمون بکاریم که خیلی عالی میشه، از همین الان دهنم برای صبحونه خوردن آب افتاد...


مزرعه مون هم هوشمنده، همه چیز داره با سنسور و برنامه و ... بررسی میشه که ما بیشتر وقتمون صرف بازی و تفریح بشه.

ایستادن

امروز قبل برگشتن به خونه ایستاده بودیم و مشغول صحبت با کسی بودم و یه جورایی درد و دل میکردیم، ولی خب پسرام که درد و دل حالیشون نیست، از درجا ایستادن خسته شدن حسابی...


منم وقتی که رسیدیم خونه، مجبور شدم کلی نوازششون کنم تا از دلشون دربیاد و خستگی از تنشون بره.


ولی لذتی که توی ماساژ وقتی که خسته هستن میبرن، بیشتره تا همینطوری یهویی ماساژشون بدم، بعد ماساژ هم یه آب خنک بهشون میگیرم که اساسی حال کنن عشقام 


فکر کنم دیگه کم کم بتونیم برنامه مون رو بچینیم، یه کم دیگه تحمل کنیم زنجیر های نامرئی از دور من و عشقام باز خواهد شد و همه چی حله...

باختیم

دشمن تبدیل شده به یه منفور حال بهم زن، هرکی توی یه نظر میبینتش، بهش چندتا فحش آبدار میده، هرکی باهاش حرف میزنه، دعواش میشه، خلاصه نه تنها هیچکس دوسش نداره، همه ازش متنفرن!


ولی با این وجود، نمیدونیم چی پشت پرده داره، که کسی زورش بهش نمیرسه، آخه این موجود نفرت انگیز سرتاپاش دوزارم نمی ارزه، باورش سخته رانت به این شدیدی داشته باشه...


ما امروز دیگه کم آوردیم، وقتی حرص و جوش زیاد میخوریم، یه چیزی توی گلوم اذیتم میکنه، نمیدونم تیروئیده یا چی...


از وقتی این آشغال اومده، ماهی یکی دوبار اینطوری میشیم، دیگه مبارزه فایده نداره، واقعا کم آوردیم، باید میدون رو خالی کنیم، این آشغال از روز اول که قدم نحسش رو توی این شرکت کذایی گذاشت، میخواست ما رو بندازه بیرون و یه آشغال از رفیقاش رو استخدام کنه که خرابکاریاشو لاپوشونی کنه...


تا الان بهش اجازه نداده بودن، چون اونجا همه با ما دوستن و دوست دارن باشیم...، ولی این خودش سر خود این کارو داره میکنه، هرچند بازم میتونیم یه جوری  بزنیم تو پوز نجسش، ولی ما دیگه توان مبارزه نداریم، میخوایم بذاریم هر غلطی میخواد بکنه، بکنه...


آره، باختیم!

عذاب وجدان

عذاب وجدان گرفتم، خیلی وقته برای عشقام چیزی نخریدم، حتی یه جفت جوراب!

با این گرونی لعنتی... آخه بدبختی پولی هم نتونستیم به اون صورت جمع کنیم، فقط از طفلکیام دارم مثل چی کار میکشم...

چند دقیقه پیش هم که توی حموم انگشتای هر دوشون گرفته بود... حال روحی مساعدی هم در حال حاضر ندارم، خیلی وقته حتی یه بوسه خشک و خالی هم بهشون نزدم


بعضی وقتا میگم جنگ بشه، کار تعطیل بشه ماهم فرار کنیم بریم شمال مثلا، چند هفته ای بی دغدغه سختی های روزمره زندگی کنیم...


آخه بعدجنگ هم کلی داستان داریم، نمیدونم، چاره ای نیست، فعلا باید همین وضع رو تحمل کنیم تا ببینیم چی میشه


هی! با خودت تصور نکن از جنگ خوشمون میاد، بالاخره میشه، زودتر بشه قالش کنده شه بره، بلکه از این وضعیت بلاتکلیفی کوفتی دربیایم بتونیم یه برنامه ای چیزی برای زندگیمون بریزیم، تازه کسی از ماها برای استارت و پایان جنگ مشورت نمیگیره، خیالت تخت!

شست پای نوزاد

یکی از بامزه ترین صحنه ها، اینه که یه بچه نوزاد، شست پاشو میکنه تو دهنش و همچین با لذت میک میزنه که نگو...

هرچی هم اون شست پای ریزه میزه ش رو از دهنش بیرون بکشی، باز دوباره همین که بیکار میشه شست پاشو تو دهنش میکنه میک میزنه...


کنجکاویم بدونیم خودمون نوزاد بودیم چیکار میکردیم، گمونم عشقام یه سره تو دهنم بودن، ولی خب ما یه تفاوتی با بقیه داریم اینه که عشقام خودشون بازیگوشی میکردن میومدن تو دهنم که میکشون بزنم حالشو ببرن ، نه اینکه من اونارو توی دهنم بکنم .


بعضی وقتا حس میکنیم هیچ وقت ازدواج نخواهیم کرد، چه برسه که بچه دار هم بشیم، دلیلش هم اینه عاشق هیچکسی دوست نداریم بشیم، یجورایی خودمونو از یه گونه منقرض شده بشر میبینیم، چمیدونم مثلا یه چیزی مثل الف ها و همچین چیزایی، مثلا اون چیزا یا کاریی که همه براش سر و دست میشکنن، از نظر ما چندش آوره، حالا هر مدلی! خلاصه یه فرقایی داریم...

از هوش مصنوعی بدمون میاد

هروقت یه ویدیو ساخته شده با هوش مصنوعی میبینم، هرچی ظاهرش طبیعی تر باشه، بیشتر بدم میاد


انگار که کاراکترا مثل زامبی و مرده متحرک هستن، با لبخندای مصنوعی، حتی خواننده هوش مصنوعی هم یه صدای بی روح داره، حس خیلی بدی میده


هرچند که روز به روز اینا دارن طبیعی تر میشن و تشخیص تصاویر مصنوعی از واقعی داره سخت تر میشه، ولی این به این معنی نیست که اگه خیلی واقعی باشه خوشمون خواهد آمد، نه بیشتر و بیشتر بدمون میاد، چون حس میکنیم داریم گول میخوریم و تصورات ذهنیم از چیزایی که واقعی نیست، دوست نداره واقعیت بسازه، حالا در مورد هرچی که میخواد باشه...


فکر کنم دیگه کم کم وقت رفتنه، به سمت سرزمین رویایی مون، جایی که همه چیز واقعی و دوست داشتنیه، هیچکسی هم مزاحم من و عشقام نمیشه!


فقط باید نقشه راه رو بکشیم، برنامه ریزی کنیم...


یاد اون خل و چله توی فراراز زندان افتادم که میخواست قایق بسازه بره هلند