عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

لوس بازی

پسرام یه لوس بازی جدید یاد گرفتن، میرن خودشونو داخل فرفورژه های تخت گیر میندازن که نگاهشون کنم، از گرفتاری شون دلم ریش بشه و براشون احساساتی بشم


حالا تصور کن یه آدم سواستفاده گر ما رو توی اون وضع ببینه و بره انقدر قلقلکشون بده یا 


حالا این لوس بازی که بامزه ست، ولی داشتم به آدمایی که لوس بازی درمیارن فکر میکردم، مثلا یه سفر کنسل میشه چون یکی لوس بازی دراورد، رفاقت یا یه خانواده یا فامیل به هم میریزه چون چندنفر لوس بازی درمیارن، توی محل کار سختی بکشی چون یه ابله لوس بازی دراورد،( الان خودشم داره به فنا میده)، توی زندگی سختی بکشی، چون یه حکومت لوس بازی درمیاره...


هم ما،هم شماها شدیم مسخره لوس بازی یه مشت آشغال که معلوم نی هدف لعنتی شون از این زندگی سراسر نکبتشون چیه!


معلوم نیست چی میگم، فکر کنم دیگه وقت خوابه، عشقامم آزادشون کنم اینقدر خودشونو برام لوس نکنن 

آینه

توی اتاق نشسته بودم، از توی آینه نگاهم به عشقام افتاد، داشتن باهم بازی میکردن، منم که مشغول صحبت بودم، هی نگاهم بهشون میفتاد، دلم به تاپ تاپ میفتاد...

اوناهم که بازیگوشیشون گل کرده بود، برام عشوه هی میومدن، هرچی سعی میکردم بفرستمشون زیر روفرشی، ولی بازبیرون میومدن که حواسمو پرت کنن.


من خودمو تو آینه دوست دارم نگاه کنم، یه بار از حموم اومده بودیم، موهامو جلوی آینه برس میکشیدم انقدر گوگولی شده بودم که خودمو میدیدم ، دهنم آب میفتاد 

ولی برعکس، از عکس و فیلم خوشم نمیاد، اصلا به نظر خودم ، آدم خوش عکسی نیستم، خیلی وقتا اصلا نمیتونم به عکس و فیلم خودم نگاه کنم...


اما عشقام توی آینه و عکس و فیلم هم بامزه میفتن، فرقی نداره براشون، البته خودم نمیذارم عکس و فیلم بگیرن، حتی از توی آینه هم کسی غیر ازخودم حق نداره نگاهشون کنه. 

عیلان ماکس

به دلمون برات شده یه روزی ایلان ماسک خودش شخصا برامون دعوتنامه میفرسته که بریم واسش کار کنیم...

البته شاید چسی هم براش بیایم، ولی خب شایدم بی صبرانه منتظریم، فقط اتمسفر لازم برای زندگی استاندارد ما رو فراهم کنه بسه، کاری هم بیش از این ازش برنمیاد...


پسرام مریض شدن، توی مریضی هم به هم حسودی میکنن، باید از دوتاشون باهم پرستاری کنم، سالم هم باشن بازم باید ازشون پرستاری کنم، سوسولای لوس قشنگم

دیپرس

الان احساس افسردگی داریم، این راستی هم که انگار راه رفتن بلد نیست، دو سه بار نزدیک بود باز اونطوری بشه... لوس شده، فقط ادعا داره که زورش بیشتره...

البته زیاد هم ازشون کار میکشم، پارسال این موقع برای خودشون یه سره استراحت میکردن...

خب دیگه زندگی فراز و نشیب و بالا و پایین داره، افسردگی هم خودش علتی داره...


پسرام یه مدت هوس کرده بودن یه زبون ظریف گرم و نرم هرروز قلقلکشون بده، ولی خب نتونستم براشون یه کیس مناسب پیدا کنم، قیدشو زدیم...


بعد به سرمون زد بریم یه سرزمین کوچیک برای خودمون تاسیس کنیم، ولی سرمایه و وقت و انرژی و شانس و ... لازم داره... ساعت ۹ که میشه خوابمون میگیره، مگر تو خواب ببینیم، که اونم آشفته ست...


نمیدونم دیگه باید یه طوری سر کنیم بره، اینم از یه مقدار فاز منفی!

اضافه کاری

واقعا اینایی که بیخودی اضافه کار وایمیستن رو درک نمیکنم، واقعا پولش هم صرف نمیکنه آدم از استراحت و خواب و خوراکش بزنه...، فکر کنم تقریبا بالاترین رقمو توی اضافه کاری برای ما زدن که واینمیستیم، رقم اضافه کاری ما خیلی بیشتر از این حرفاست


تازه اینکه من و عشقام صبح تا شب نتونستم همدیگه رو ببینیم و نازشون کنم، بی صبرانه منتظریم که فقط برسیم به خونه... 

راه حل های ساده

خیلی وقتا مسائل با راه حل های خیلی ساده، راحت حل میشن... نه اینکه بگم همینم رسیدن بهش سخته، اصلا مثل روز روشنه، همه هم راه حل رو بلدیم، میدونیم...


مثلا همین محل کارمون، این مدیر بی مصرف بی خاصیتو بندازن بیرون، نفری ۱۰ بذارن رو حقوق ماها، دیگه هیچ خری مزاحم انجام کارامون نمیشه و ماهم با انگیزه بیشتر تند تند کار میکنیم...


یا این مملکت شخمی، برن هرچی ماده رادیواکتیو دارن بریزن دور، به مزدوراشون پول ندن، دزدی دریایی نکنن، یه مقدار پول سمت مردم خودشون بریزن، مثل آدم زندگی کنن با همه کشورا دوست باشن، لازمم نی توی هیچ سوراخی قایم بشن! درکش خیلی سخته!؟


ولی توی همون محل کار، همه جلو همون بی خاصیت موش میشن...

پرنده فضول

دوتا پرنده از وقتی متولد شدن و جوجه بودن و بزرگ شدن، پشت پنجره اتاقمون زندگی میکردن، از همین کبوترای طوسی که همه جا هست، کفتر چاهی میگن فک کنم...

یکیشون میاد پشت پنجره شبا میخوابه معمولا، تقریبا هم اتاقیمون بحساب میاد دیگه

امروز روی تخت دراز کشیده بودیم، یهویی هوس کردم عشقامو ببینم و یه کم ناز و نوازششون کنم..، جوراباشونو دراوردم، با انگشتاشون بازی میکردم، خیلی تمیز و قشنگ و نرم و سرخ و سفید شده بودن، چون تازه از حموم هم اومده بودیم...

دوربین گوشی رو گرفتم جلوشونازشون  عکس بگیرم، ولی دلم نمیومد دکمه عکس گرفتنو تاچ کنم، چون نمیخواستم عکسشون تو گوشیم باشه کسی اتفاقی ببینه...

بعد یه نگاه به پنجره انداختم، متوجه شدم اون پرنده فضول تمام مدت داشته ما رو از پشت پنجره نگاه میکرده


یکی از تروماهای ما اینه که وقتی داریم باهم بازی میکنیم، کسی از ماهواره و آسمون و لای پرده پنجره نگاهمون کنه 

راه راه

پرده اتاقمون از این کرکره ای هاست که میره بالا جمع میشه، یعنی خودمون یه جورایی از بین چند مدل پرده، اینو انتخاب کردیم نصب کنیم.

تختمون هم گذاشتیم کنار پنجره

ظهر که میشه، یه نور آفتاب لذیذ راه راه، میفته روی تخت و عشقامم لخت میشن و زیر آفتاب دراز میکشن و نور راه راه آفتاب میفته روشون و انقدر قشنگ و با مزه میشن که دلم میخواد ساعت ها همونطوری تماشا کنمشون

شب هم که میشه نور مهتاب، راه راه روی تخت میفته و باز پسرام میرن زیر نور مهتاب دراز میکشن، انگار که یه جفت جوراب بلند راه راه سفید مشکی پوشیدن 

از فردا این مدل پرده مد میشه 

آخر هفته

این هفته هم تموم شد رسیدیم به آخر هفته، تا بخوایم بجنبیم هم که باز شنبه شده... این هفته هر روز میگفتم کاش بیکار بودیم، ولی میدونم بیکار بشیم میگیم کاش باکار بودیم 


مزاحمه هم که از بالا و پایین مورد عنایت قرارش میدن و الان تا خرخره تو چیز فرو رفته ، ولی از رو نمیره که نمیره که نمیره...  این دیگه کیه شانس ما...


میگن نرخ درست دستمزد ما، سه برابر اینی هست که بهمون میدن، اما خب مگه کسی نرخ خودشو میگیره که ماهم بگیریم!؟


عشقامم که دارن مفت منو میبرن میارن، خیلی وقته چیزی براشون نخریدم طفلیا خیلی راه میبرنم، اونم توی مسیرای ناهموار که هرزگاهی بهشون فشار زیاد میاد یا آسیب میبینن 


فقط تنها کاری که براشون انجام میدم ناز و نوازشه 


بهشون قول زندگی بهتر دادم، ولی چطوری آخه با این پولا و تورم و جنگ و تحریم و حکومت و کوفت و زهرمار و ... پیدا کردن کنیز براشون هم که اصلا شدنی نیست 


خدا آخر و عاقبتمونو بخیر کنه!

قصه

دیشب پسرای بازیگوشم خوابشون نمی برد، مجبور شدم براشون قصه بگم خوابشون ببره ، البته خب قصه یه جوری بود که برعکس هیجان زده شون کرد...، من قصه رو توی تلگرام تایپ میکردم و اوناهم از تصورش کیف میکردن برای خودشون 


چقدر امروز راه رفتیم، امیدوارم ارزششو داشته باشه و تهش بتونیم یه کار مفید انجام بدیم که هم خودمون فیض اساسی ببریم، هم اینا هم اونا هم شماها...، حالا چیه و کجاست و چطوریه بماند