-
ایستادن
چهارشنبه 6 آبان 1405 19:55
امروز قبل برگشتن به خونه ایستاده بودیم و مشغول صحبت با کسی بودم و یه جورایی درد و دل میکردیم، ولی خب پسرام که درد و دل حالیشون نیست، از درجا ایستادن خسته شدن حسابی... منم وقتی که رسیدیم خونه، مجبور شدم کلی نوازششون کنم تا از دلشون دربیاد و خستگی از تنشون بره. ولی لذتی که توی ماساژ وقتی که خسته هستن میبرن، بیشتره تا...
-
باختیم
سهشنبه 5 آبان 1405 19:55
دشمن تبدیل شده به یه منفور حال بهم زن، هرکی توی یه نظر میبینتش، بهش چندتا فحش آبدار میده، هرکی باهاش حرف میزنه، دعواش میشه، خلاصه نه تنها هیچکس دوسش نداره، همه ازش متنفرن! ولی با این وجود، نمیدونیم چی پشت پرده داره، که کسی زورش بهش نمیرسه، آخه این موجود نفرت انگیز سرتاپاش دوزارم نمی ارزه، باورش سخته رانت به این شدیدی...
-
عذاب وجدان
یکشنبه 3 آبان 1405 20:23
عذاب وجدان گرفتم، خیلی وقته برای عشقام چیزی نخریدم، حتی یه جفت جوراب! با این گرونی لعنتی... آخه بدبختی پولی هم نتونستیم به اون صورت جمع کنیم، فقط از طفلکیام دارم مثل چی کار میکشم... چند دقیقه پیش هم که توی حموم انگشتای هر دوشون گرفته بود... حال روحی مساعدی هم در حال حاضر ندارم، خیلی وقته حتی یه بوسه خشک و خالی هم...
-
شست پای نوزاد
شنبه 2 آبان 1405 19:17
یکی از بامزه ترین صحنه ها، اینه که یه بچه نوزاد، شست پاشو میکنه تو دهنش و همچین با لذت میک میزنه که نگو... هرچی هم اون شست پای ریزه میزه ش رو از دهنش بیرون بکشی، باز دوباره همین که بیکار میشه شست پاشو تو دهنش میکنه میک میزنه... کنجکاویم بدونیم خودمون نوزاد بودیم چیکار میکردیم، گمونم عشقام یه سره تو دهنم بودن، ولی خب...
-
از هوش مصنوعی بدمون میاد
جمعه 1 آبان 1405 17:00
هروقت یه ویدیو ساخته شده با هوش مصنوعی میبینم، هرچی ظاهرش طبیعی تر باشه، بیشتر بدم میاد انگار که کاراکترا مثل زامبی و مرده متحرک هستن، با لبخندای مصنوعی، حتی خواننده هوش مصنوعی هم یه صدای بی روح داره، حس خیلی بدی میده هرچند که روز به روز اینا دارن طبیعی تر میشن و تشخیص تصاویر مصنوعی از واقعی داره سخت تر میشه، ولی این...
-
چشم پا
چهارشنبه 29 مهر 1405 23:15
تصور میکنی پا چشم نداره!؟ خب اشتباه میکنی! از دوران کودکی و نوجوانی، به شبکه و اینجور چیزا خیلی علاقه داشتیم، مثلا اینکه چطور میشه که یه وبلاگ توی یه کامپیوتر ایجاد میکنی، ولی چون توی شبکه هست، همه میتونن ببینن... بدن هم همینه، یه شبکه داره که اطلاعات توی کل مغز به اشتراک گذاشته میشه و هر قسمت مغز هم خودش با شبکه عصبی...
-
مریضی
دوشنبه 27 مهر 1405 21:48
یه مریضی گرفتیم، بدن درد و تب داریم، از این ویروسای کوفتی جدید... دیشب عشقام یخ کرده بودن، خواب زده شدن منم بیدار کردن... توی ذهنم همش همون آهنگای قدیمی پخش میشد و خوابم نمیبرد، فکر کنم طرفای ساعت ۴ صبح بود... پسرامو از زیر پتو به زور کشیدم بیرون و گذاشتمشون روی زمین، خیلی بدن درد داشتیم و رفتیم تا آشپزخونه، یه...
-
موسیقی و احساسات
شنبه 25 مهر 1405 23:01
چند وقتی هست وقتی پشت لپتاپ قدیمیمون میشینیم، دنبال آهنگای قدیمی میگردم، کارای قدیممونو مرور میکنم و ... قدیم منظور ده دوازده سال پیش بعضی از آهنگا واقعا احساساتیمون میکنه، البته پسرام که موقع گوش دادن به آهنگا ورجه وورجه و بپر بپر میکنن، ولی خودم حتی اشک از چشمام جاری میشه... نمیدونم داستان دقیقا چی میتونه باشه،...
-
دل
جمعه 24 مهر 1405 21:57
ما دلمون پاکه، هرکی اذیتمون کنه، تقاص کارشو می بینه... البته من خودم برعکس عشقام احساساتی نیستم و آدم منطقی هستم، معمولا کسی رو نفرین نمیکنم و اصلا به نفرین اعتقادی ندارم، آخه چرا باید به حرف من یه بلا سر کسی بیاد... ولی بلا میاد، چون راه رو داره اشتباه میره، بیخودی که دلمون نمیشکنه... چهارشنبه ای میخواستیم سه تایی...
-
برزخ
چهارشنبه 22 مهر 1405 21:10
شنیدی میگن فلانی چشم برزخی داره و این حرفا... الان اگه کسی با چشم برزخی به ما نگاه کنه، تصویر برزخی ما وسط شعله های آتش جهنمه، به جرم کارنکرده، یا حتی بدتر، به جرم کار درست کرده و کار نادرست نکرده... امشب خیلی اعصابمون خرده، چندماه اخیر واقعا بهمون بد گذشته، خیلی هم بد... یه دوستی میگفت توی شرایط مشابه ما بوده، و سه...
-
ثانیه ها ۲
سهشنبه 21 مهر 1405 22:35
امروز با عشقام بدو بدو کردیم، طفلکی راستی عضلاتش گرفت، چپی هم کمی عضلاتش گرفت، (بنظر میرسه راستی زورش بیشتره، چپی استقامتش، منم ادعام بیشتره ) خلاصه به هر زحمتی بود خودمونو به موقع به قطار رسوندیم... ولی چه فایده! اتوبوس بعد از قطار، با تاخیر اومد، انقدر طول کشید بیاد که زیر عشقام علف سبز شد! سوار هم که شدیم، هفت هشت...
-
ثانیه ها
دوشنبه 20 مهر 1405 21:23
امروز داشتیم با سرعت میرفتیم که بریم توی ایستگاه مترو، ولی وسط راه عشق راستیم دردش اومد... فکر کنم بخاطر همون آسیبی که چندماه پیش دیده، بعضی وقتا یادش میفته دردش میگیره، مجبور شدم به عشق چپی بیشتر فشار بیارم و سرعتمون کم شد... بخاطر اینکه سرعت راه رفتنمون کم شد، چند ثانیه دیر رسیدیم و تا رسیدیم به ایستگاه، یه قطار...
-
فصل پاییز
شنبه 18 مهر 1405 21:25
اصلا معلوم نیست چقدر سریع بهار و تابستون گذشت و پاییز شد! پاییزه و صدای خش خش برگا ، کلیشه البته توی مسیر رفت و آمد ما زیاد برگ نیست، ولی خب پسرای بازیگوشم دوست دارن برگ خرد کنن و خش صدا بده ذوق کن، اگر سر راهمون افتاده باشه بهش رحم نمیکنن سر شب اومدم یخرده سر به سر عشقام بذارم، با یه خودکاری که نمی نوشت روشون حرفای...
-
خود دوستی
جمعه 17 مهر 1405 19:53
یه عده معتقدن خود دوستی نوعی اختلال روانیه، پس لابد از نظر اونا خود دشمنی اوکیه... آخه مگه میشه آدم از خودش لذت نبره!؟ ما که باورمون نمیشه! امروز بعد از اصلاح و حموم، قشنگ ترین لباسامونو پوشیدیم، کت و پیرهن سفید و کروات با شلوار جین و کتونی و جوراب... که این ست رو بیشتر از همه دوست داریم... بعد رفتیم جلوی آینه ، که یه...
-
تاریکی
چهارشنبه 15 مهر 1405 21:10
کم کم داره هوا تاریک میشه، عشقای ترسوی من هم که از تاریکی میترسن و فکر کنم باید مسیر رفت و برگشتمونو عوض کنیم... البته برای تاریکی خیلی فانتزی های بامزه ای داریم، مثلا اینکه توی جنگل تاریک، تنها باشیم و عشقام مستقیم زمینو لمس کنن و از زمین و طبیعت انرژی بگیریم، بدون اینکه مزاحمی ما رو ببینه... نه توی جنگل، ولی قبلا از...
-
سربازخونه
سهشنبه 14 مهر 1405 21:22
اصلا خودمونو برای یه لحظه هم نمیتونیم توی سربازخونه تصور کنیم، مگر به عنوان فرمانده لشگر، که نصفه شب بیایم یه تیر هوایی در کنیم و بیدارباش اعلام کنیم ... من هرشب باید با عشقای گوگولیم بازی کنم، نوازششون کنم، بوسشون کنم... تازه باهاشون حرف هم میزنم اگه اتاق اختصاصی بهمون میدادن با صندلی ماساژ، شاید در موردش فکر...
-
پسرای خوابالو
دوشنبه 13 مهر 1405 22:27
یه چیز جالب اینه که بعضی شبا خودم خیلی خوابم نمیاد، ولی عشقام شدید خوابالو میشن، نمیتونیم درست راه بریم، همینم که بیفتیم روی تخت خواب، یهو خوابشون میبره و من میمونم و یه گوشی توی دستم که یه کم خودمو سرگرم کنم تا منم خوابم ببره الانم که بچه هام خسته خوابیدن، کلی باهم اینور اونور رفتیم، از پله بالا پایین رفتیم... یه چیز...
-
کله پاچه
یکشنبه 12 مهر 1405 20:58
هوس کردیم یه دست کله پاچه بخوریم، مغز و بناگوش و پاچه و ... رو خودم میخورم، زبونش هم میدم به عشقام باهاش بازی کنن ولی نه... کله پاچه با روحیه لطیف ما سازگار نیست، چیه آخه کله اون گوسفند بدبختو گذاشتن تو سینی، ترسناک... بعد برای خوردن باید هجوم ببری ، کله رو تیکه پاره کنی، مغزشو بکشی بیرون و... تازه شنیدم تو کله ش کرم...
-
پشت سر زدن
پنجشنبه 9 مهر 1405 19:55
دشمن پشت سرمون داره هی زر زر می زنه آخه پشت سر کسی هم میزنی، لااقل از چیزای درست و واقعی بزن، نه با دروغ و چرت و پرتای من دراوردی، خیال کرده همه مثل خودش احمق و بی صفتن... افتاده توی یه باتلاقی از کثافت، هی فقط دست و پا میزنه و تقلا می کنه بدبخت بیچاره! توی کار خودش مونده، هیچ غلطی نمیتونه بکنه، کار شرکت هم قفل...
-
ساعت
چهارشنبه 8 مهر 1405 19:41
آقایون جدیدا هوس کردن ساعت ببندن، منم نمیدونم چی جوابشونو بدم دیگه. یه ساعت که بیشتر نداریم، چپی میخواد ببنده، چون ساعتو دست چپ میبندن، ولی راستی هم که ول کن نیست، هی میگه منم میخوام و میخوادساعتو بقاپه خودش ببنده... البته فقط بلده بازش کنه آخه کی تاحالا ساعتو به پاش بسته که ما دومیش باشیم!؟ البته قشنگیش به اینه که...
-
بچه هام
پنجشنبه 2 مهر 1405 20:48
روز اول مهری،همکارا باهم شوخی میکردن، مثلا یکی دیر اومد گفت صبح بچه مو گذاشتم مدرسه، در حالی که مجرده، یه مجرد دیگه گفت بچه های من هنوز مدرسه نمیرن ... منم گفتم من بچه هامو با خودم میارم سرکار اوناهم خندیدن و فکر کردن دارم شوخی میکنم
-
اسکناس چسبی
چهارشنبه 1 مهر 1405 21:08
نمیدونم داستان از چه قراره، ده تومنی ظاهرش سالمه ولی نخش درومده، امشب با عشقام کلی وقت گذاشتیم چندتا ده تومنی رو با چسب تعمیر کنیم، ببین به چه روزی افتادیم... حتما الان داری فکر میکنی چطوری مثلا پسرای قشنگم بهم کمک کردن!؟ عشقام توی نگه داشتن چسب نواری کمکم می کردن، چون پایه چسب یه جایی گم شده... خوش بحال اونی که این...
-
لوس بازی
یکشنبه 29 شهریور 1405 21:08
پسرام یه لوس بازی جدید یاد گرفتن، میرن خودشونو داخل فرفورژه های تخت گیر میندازن که نگاهشون کنم، از گرفتاری شون دلم ریش بشه و براشون احساساتی بشم حالا تصور کن یه آدم سواستفاده گر ما رو توی اون وضع ببینه و بره انقدر قلقلکشون بده یا حالا این لوس بازی که بامزه ست، ولی داشتم به آدمایی که لوس بازی درمیارن فکر میکردم، مثلا...
-
آینه
شنبه 28 شهریور 1405 19:44
توی اتاق نشسته بودم، از توی آینه نگاهم به عشقام افتاد، داشتن باهم بازی میکردن، منم که مشغول صحبت بودم، هی نگاهم بهشون میفتاد، دلم به تاپ تاپ میفتاد... اوناهم که بازیگوشیشون گل کرده بود، برام عشوه هی میومدن، هرچی سعی میکردم بفرستمشون زیر روفرشی، ولی بازبیرون میومدن که حواسمو پرت کنن. من خودمو تو آینه دوست دارم نگاه...
-
عیلان ماکس
پنجشنبه 26 شهریور 1405 00:18
به دلمون برات شده یه روزی ایلان ماسک خودش شخصا برامون دعوتنامه میفرسته که بریم واسش کار کنیم... البته شاید چسی هم براش بیایم، ولی خب شایدم بی صبرانه منتظریم، فقط اتمسفر لازم برای زندگی استاندارد ما رو فراهم کنه بسه، کاری هم بیش از این ازش برنمیاد... پسرام مریض شدن، توی مریضی هم به هم حسودی میکنن، باید از دوتاشون باهم...
-
دیپرس
سهشنبه 24 شهریور 1405 21:20
الان احساس افسردگی داریم، این راستی هم که انگار راه رفتن بلد نیست، دو سه بار نزدیک بود باز اونطوری بشه... لوس شده، فقط ادعا داره که زورش بیشتره... البته زیاد هم ازشون کار میکشم، پارسال این موقع برای خودشون یه سره استراحت میکردن... خب دیگه زندگی فراز و نشیب و بالا و پایین داره، افسردگی هم خودش علتی داره... پسرام یه مدت...
-
اضافه کاری
یکشنبه 22 شهریور 1405 20:01
واقعا اینایی که بیخودی اضافه کار وایمیستن رو درک نمیکنم، واقعا پولش هم صرف نمیکنه آدم از استراحت و خواب و خوراکش بزنه...، فکر کنم تقریبا بالاترین رقمو توی اضافه کاری برای ما زدن که واینمیستیم، رقم اضافه کاری ما خیلی بیشتر از این حرفاست تازه اینکه من و عشقام صبح تا شب نتونستم همدیگه رو ببینیم و نازشون کنم، بی صبرانه...
-
راه حل های ساده
شنبه 21 شهریور 1405 19:40
خیلی وقتا مسائل با راه حل های خیلی ساده، راحت حل میشن... نه اینکه بگم همینم رسیدن بهش سخته، اصلا مثل روز روشنه، همه هم راه حل رو بلدیم، میدونیم... مثلا همین محل کارمون، این مدیر بی مصرف بی خاصیتو بندازن بیرون، نفری ۱۰ بذارن رو حقوق ماها، دیگه هیچ خری مزاحم انجام کارامون نمیشه و ماهم با انگیزه بیشتر تند تند کار...
-
پرنده فضول
جمعه 20 شهریور 1405 19:46
دوتا پرنده از وقتی متولد شدن و جوجه بودن و بزرگ شدن، پشت پنجره اتاقمون زندگی میکردن، از همین کبوترای طوسی که همه جا هست، کفتر چاهی میگن فک کنم... یکیشون میاد پشت پنجره شبا میخوابه معمولا، تقریبا هم اتاقیمون بحساب میاد دیگه امروز روی تخت دراز کشیده بودیم، یهویی هوس کردم عشقامو ببینم و یه کم ناز و نوازششون کنم..،...
-
راه راه
پنجشنبه 19 شهریور 1405 13:04
پرده اتاقمون از این کرکره ای هاست که میره بالا جمع میشه، یعنی خودمون یه جورایی از بین چند مدل پرده، اینو انتخاب کردیم نصب کنیم. تختمون هم گذاشتیم کنار پنجره ظهر که میشه، یه نور آفتاب لذیذ راه راه، میفته روی تخت و عشقامم لخت میشن و زیر آفتاب دراز میکشن و نور راه راه آفتاب میفته روشون و انقدر قشنگ و با مزه میشن که دلم...