-
تراژدی گربه
یکشنبه 14 تیر 1405 17:21
چندسال پیش، وقتی توی حیاط عشقام دوست داشتن توی تاریکی شب برهنه قدم بزنن همه جا رو با انگشتای کنجکاوشون لمس کنن، یه گربه ای هم اطرافمون پرسه میزد... اگه کسی زاغ سیاه ما رو چوب نمیزده باشه، میتونم بگم اون گربه تنها کسی بود که از بازی های شبانه ما خبر داشت... چندباری اومد طرف عشقام باهاشون بازی کنه، ولی چون اونا هم ترسو...
-
پست های عجیب و غریب
یکشنبه 14 تیر 1405 10:04
داشتم یه سری از پست ها رو میخوندم، فکر میکردم فقط ما عجیب و غریبیم، ولی اینجا معلوم نیست چه خبره، یکی با نامزدش درگیره، یکی با عمه ش درگیره، یکی با خودش درگیره، یکی کلا با کل مردم دنیا درگیره... (درگیر ینی مثلا مخاطبشه یا اینکه چمیدونم، خوشش میاد، متنفره و...) ولی یه خوبی که نوشتن داره، احساس سبکی بعدشه، حتی اگه هیچ...
-
بازی کامپیوتری
شنبه 13 تیر 1405 19:30
ما تو این سن و سال همچنان عاشق بازیای کامپیوتری هستیم، بخصوص از این بازیا که یه یاروئی تفنگ دستش میگیره شلیک میکنه به این و اون و از در و دیوار مثل مارمولک بالا میره، شلنگ تخته مینداره... بازی ترسناکم دوست داریم، عشقام عادت دارن حین بازی روی کیس لم بدن، وقتی هم که ترسناک باشه یخ میکنن میچسبن به هم یه عده میگن بازی مال...
-
دروغ فضایی
شنبه 13 تیر 1405 08:27
داشتم مطلبی در مورد سیاره مشتری مطالعه میکردم، رسیدم به اینکه فضاپیمایی تحت عنوان "گالیله" رو به "سمت سیاره مشتری" فرستادن و وقتی "سوختش تمام شد" و قادر به "تنظیم آنتنش برای ارسال داده ها به زمین" نبود، و به دلیل اینکه دانشمندان نمیخواستن "جو قمر اروپا به موجودات میکروسکوپی...
-
سفر
جمعه 12 تیر 1405 20:59
چند وقته کوله مونو پر نکردیم سه تایی بریم سفر و تفریح و گردش. توی این تعطیلیا هم نمیتونیم بریم، تازه اون چهارشنبه هم مجبوریم بریم سرکار، شاید پنجشنبه هم بریم... اون نظمی که قبلا توی تفریحاتمون داشتیم رو الان نداریم، هرجا میخوایم بریم می ترسیم که شلوغ و ترافیک باشه که اصلا حوصله شو نداریم، ساعت طولانی نمیتونیم رانندگی...
-
رنگ طوسی
جمعه 12 تیر 1405 10:57
از حموم اومدیم، با خودم گفتم برم اون طوسی هه رو بپوشم... رفتیم سر کمد، دیدم همه چیز طوسیه، شلوار طوسی، تی شرت طوسی، چندین جفت جوراب طوسی، چندتا شورت طوسی... اصلا نمیدونم کِی این همه طوسی خریدیم... شاید رنگ مورد علاقه مون بوده خبر نداریم. ولی نه، خودم زیاد علاقه ای به رنگ مورد علاقه ندارم، ولی عشقام به صورت دوره ای...
-
هله هوله
پنجشنبه 11 تیر 1405 17:34
یه ایده داریم، کلی هله هوله آماده کنیم، از قبیل کیک، شیرینی، چیپس،پفک، پاپ کورن، ژله،شربت، نسکافه، سرد و گرم، با عشقام همشو بچشیم و بخوریم، البته عشقام که فقط میتونن لمس کنن و له کنن صدای خرچ خورچ و فیش فیش و ... همه شو بشنوم بعد بزنیم بر بدن و همشو بخوریم... فکر کنم انقدر همه خوراکیا خرد و له بشن که با قاشق مجبور...
-
زمان
پنجشنبه 11 تیر 1405 12:54
بعضی وقتا اصلا متوجه گذر زمان نمیشم، حس میکنم روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها به هم دوخته شدن. حتی ممکنه کاری که قبلا انجام دادم رو دوباره انجام بدم بعد متوجه میشم که چند وقت پیش انجامش دادم و متوجه گذر زمان نشدم... نمیدونم آخرش قراره چی بشیم یا به کجا برسه، مثلا آیا قراره تمام سیارات وارد یک سیاه چاله عظیم بشن!؟ بعدش...
-
فوتبال
پنجشنبه 11 تیر 1405 10:05
همیشه از فوتبال بدمون میومد، چون عشقام دوست نداشتن حین بدو بدو و بازی کردنشون یه مزاحم بیاد جلوشون که توپشونو ازشون بگیره یا اوخ شون کنه. اون جورابای مضحک فوتبالی هم که نگو، کاملا حس خفگی بهشون میده، حتی یه بارم امتحان نکردیم ما دوست داریم وقتی که داریم می تازیم، هیچکس و هیچ چیز سدّ راهمون نشه، بخاطر همین دویدن روی...
-
خلخال
چهارشنبه 10 تیر 1405 20:00
الان عشقام یه جوری شدن انگار خلخال دور گردنشون انداختن هرچند که با پابند خیلی بامزه میشن، ولی اصلا از اینجور چیزا خوششون نمیاد و منم به سلیقه شون احترام میذارم. توی دمپایی از اینا که انگشت شست جدا میفته هم که میرن، خیلی خوشگل و با مزه میشن، ولی بشدت از این مدل دمپایی ها هم متنفرن. چه میشه کرد دیگه هزار جور ناز و ادا...
-
گرما
سهشنبه 9 تیر 1405 20:28
فکر کنم تا یکی دوهفته دیگه اوج گرما رو گذروندیم. البته منظورم چیز دیگه ایه، ما چون صبح کله سحر میریم به طرف محل کار، چندوقت دیگه آفتاب نزده میریم و از اونطرف غروب برمیگردیم که به نسبت این روزا خنک تره... باقی ساعات هم که داخل ساختمون هستیم. عشقامم که گرما دوستن، الانم از حموم اومدیم سردشون شده، لباس تنشون کردم گرم شن...
-
رقابت
دوشنبه 8 تیر 1405 19:26
امروز اومدیم از پله های مترو بریم بالا، یکی خواست باهامون رقابت کنه، زود تر رفت سمت راه بله شروع کرد بدو بدو از پله ها بالا بره، عشقامم که هیشکی رو نمیتونن جلوتر و بالاتر از خودشون ببینن، پله ها رو دوتا دوتا رفتن بالا، یارو به گردمونم نرسید حالا هرچی بهشون میگم اینقدر توی راه پله بدو بدو نکنین که گوش نمیکنن، امروزم یه...
-
کار سخت و حساس
یکشنبه 7 تیر 1405 19:42
الان داشتیم فکر میکردیم شرکت باید بجای استخدام یه سرخر بالاسرمون، دو نفر استخدام میکرد، یکی پاچه چپمو میگرفت، یکی پاچه راستمو، همینطوررررر هی میخاروندن که ما کیف کنیم و هی کار انجام بدم. شرایطشون الان خیلی حساسه، خودشونم میدونن، منتظرم به زبون بیان، البته قبلا اومده بودن، شایدم اونقدر حساس نیست... ماهم نباشیم خودشون...
-
همتی و خاوری
شنبه 6 تیر 1405 19:25
دشمن ظاهرا خیلی اعداد همتی دوست داره، هی میخواد پروژه گنده هه رو از ما بگیره، مثل پروژه کوچولوعه که اونم از ما به زور گرفت و زایید، یه زایمان گنده ترم اینطرف راه بندازه ما که بخیل نیستیم، اینم مال اون، عددای همتی که سهله، حتی اگه اعداد خاوری و کانادا هم بذارن جلومون، هیچ چشم داشتی به مال این و اون نداریم! امروز همش...
-
کبودی
جمعه 5 تیر 1405 22:19
رو ساق عشق راستم یه کبودی افتاده، فشارش هم که میدم دردش میگیره، نمیدونم به کجا خورده. عشق چپمم که اوخ شده بود هنوز خوب نشده... فردا هم که شنبه ست، فکر کنم باز باید لنگ لنگان بریم سمت جبهه جنگ کاری... دشمن هم که نتونستیم شکست بدیم، خودمونم شکست نخوردیم لااقل تکلیفمون روشن باشه، ولی نه، ما نباید شکست بخوریم، به مبارزه...
-
کشتی نوح
جمعه 5 تیر 1405 10:00
داشتم فکر میکردم این طرحی که داریم برای رهایی از همه چیز، یه چیزی شبیه کشتی نوحه. کلی جک و جونور باید بریزیم توی سرزمینمون، از هر درخت هم تعدادی باید بکاریم، یه مکان هم برای سیفی جات و سبزیجات و ... تدارک دیدیم، تعدادی از صالحان هم باید پیدا کنیم، با ترفندی راضی کنیم بیان اون مکان احتمالا دور افتاده زندگی کنن و به...
-
بستنی چسبناک
پنجشنبه 4 تیر 1405 21:21
رفتیم سر یخچال یه چیزی گیر بیاریم غارتش کنیم، دیدم چیزی نیست، فقط یه کم از این بستنی سنتی زعفرونیا توی فریزره، یه قاشق برداشتیم که بیایم سروقت بستنی. همونطور ایستاده جلوی فریزر اومدم یه قاشق از بستنی بخورم، یه مقدارش ریخت پایین و همونطور که بستنی در حال سقوط آزاد بود، عشق راستم در یک حرکت فداکارانه اومد زیر بستنی و...
-
تابستون و بلندترین روز سال
پنجشنبه 4 تیر 1405 13:50
جالبه برای بلندترین شب سال مراسم اختصاص دادن، ولی برای بلندترین روز سال هیچ خبری نیست، که فکر کنم ۳۱ خرداد یا ۱ تیر باشه. فقط یه روز طولانی و گرم و بی تفاوته که مجبوریم از صبح تا شب بریم سرکار و بهش اصلا فکر نکنیم... ولی تابستون رو کلا دوست داریم، شاید به این دلیل که بچگیامون از شر مدرسه راحت می شدیم، یا شاید مسافرتای...
-
صبح
پنجشنبه 4 تیر 1405 07:27
قبلا که شیوه کارمون فرق میکرد، عادت داشتیم صبح ها حوالی ساعت ۷:۳۰ تا ۸:۳۰ بیدار بشیم، چند وقتیه که شده ۵:۳۰ تا ۶:۳۰ دیگه خواب از سرمون میپره باید از جا بلند بشیم حتی روزای تعطیل. زیادم فرقی نمیکنه، از اینور زودتر بیدار شیم، از اونطرف زودتر میخوابیم، فقط دوست نداریم وقتی خوابیم کسی یا چیزی بیدارمون کنه، زنگ ساعت هم...
-
موسیقی مورد علاقه مون
چهارشنبه 3 تیر 1405 22:26
سبک موسیقی ای که ما دوست داریم، Trance نام داره که زیر شاخه ای از موسیقی الکترونیک edm هست. خود این سبک هم چند دسته داره که خیلی برامون فرقی نداره، این دسته بندی ها بیشتر بر مبنای bpm و cool down و این صحبتاست که خب ایناهم برامون مهم نیست. موسیقی خالی هم صرفا نیست، ترانه و تکست هم داره، ما که فقط خارجیشو گوش میدیم،...
-
روزی
چهارشنبه 3 تیر 1405 15:19
نمیدونم داستان چیه و از چه قراره، ولی حس میکنم روزی آدم یه جور خاص تعیین میشه که مثلا از فلان منبع هم تامین بشه، ینی احساس میکنم دست خود آدم نیست، حتی ما خودمون هم به شیوه های مختلف به افراد مختلف روزی رسوندیم. مثلا جایی که کار میکنیم، کارمون سود آوره، در حدی که سود حاصل از کارامون از کل پرداختیایی که بهم داشتن...
-
ورزش
چهارشنبه 3 تیر 1405 08:29
میونه خیلی خوبی با ورزش نداریم، ولی هر روز زیاد پیاده روی میکنیم و از پله ها بالا پایین میریم. احساس میکنم دستام ضعیف و کم زور شدن چون کارای سنگین با دست انجام نمیدم. از باشگاه رفتن خوشمون نمیاد، دوست نداریم بریم یه مشت غولتشن سوژه مون کنن و هی چرت و پرت بشنویم. ما دوست داریم بجای ورزش، کار فیزیکی انجام بدیم. یه نظریه...
-
شب
دوشنبه 1 تیر 1405 22:36
وقتی خیلی بچه بودیم، شبا دوست داشتیم بریم بیرون و ستاره ها رو تماشا کنیم، ولی کنج یه آپارتمان اسیر بودیم، تنها راه تماشای آسمون، رفتن به بالکن بود. بزرگتر که شدیم، یه معلم اذیتمون میکرد، استرس بهمون میداد، یه شب مریض شدیم و از اون شب به بعد، تا سالها هر شب استرس میگرفتیم، یادمه بعضی شبا از شدت استرس اصرار می کردم بریم...
-
چشم خوردیم
دوشنبه 1 تیر 1405 19:20
یه حسودی ما رو چشم زده، عشق چپم که دو روزه اوخ شده امروز صبح هم که دردش گرفته بود مجبور شدیم لنگ لنگان راه بریم... دستمم که خورد به یه جا زخم شد، خودمم هی به در و دیوار میخوردم، به زور خودمونو به خونه رسوندیم. ولی عجب روزی بودا، سر خواستنمون دعوا بود، به کوری چشم حسود دشمنمون که مطمئنم همون چشممون زده. فعلا معلوم نیست...
-
از ساعت خوابمون یه ساعت گذشته
یکشنبه 31 خرداد 1405 23:15
عشق چپم یه کوچولو اوخ شده، عشق راستمم الان یه کوچولو درد داره، فکر کنم جفتشون بوس بوس میخوان، پسرای لوسم. حالا میخوایم سعی کنیم بخوابیم، با این سروصدای مسخره فوتبال...، نمیدونم چرا تایم توی خونه اینقدر زود میگذره، ولی خب بازم حداقل خوش میگذره، البته نه همیشه و نه صد در صد، اون بخش عشقبازیای خودمون منظورمه... بازم...
-
گربه ناقلا
یکشنبه 31 خرداد 1405 19:59
داشتیم از پله های مترو بالا میرفتیم، عشقام جوگیر شدن روی سرپنجه شروع کردن بپر بپر روی پله ها، تا خواستم بهشون بگم عجله نکنین، دیدم یه پیشی ناقلا از کنارمون از پله ها پایین رفت، ماهم از ترس اینکه نخوره بهمون کشیدیم کنار، نزدیگ بود پرت شیم پایین خدا بهمون رحم کرد، از دست بازیگوشی عشقام... هی میگم راه پله جای بازیگوشی...
-
جاتون خالی
شنبه 30 خرداد 1405 21:59
یه ساعتی با عشقای خسته م تنها بودیم، حسابی ماساژشون دادم، امروز برای خودشون کلی بازی گوشی کردن روی پله های مترو با سرپنجه بپر بپر کردن رفتن پایین، بعد هم پله ها رو دوتا دوتا بالا رفتن که از جمعیت زود فاصله بگیریم که خوشمون نمیاد... الانم که طبق معمول مثل مرغ خوابمون میاد، هنوز ساعت ۱۰ نشده، لش کردیم رو تخت، مسواک هم...
-
خیانت
شنبه 30 خرداد 1405 19:14
از آمار بالای طلاق براحتی میشه متوجه شد که مردم خیانتکار شدن... ماده ها شب عروسی یه نگاه به داماد میندازن و تو دلشون میگن، اه اه کوتوله، دماغشو، شیکم گنده شو، اسکلت برقی، دراز بی خاصیت... کاش حداقل شبیه این بود، یا شبیه اون بود... نر ها هم فردای عروسی بعد از اینکه اولین غر رو از عروس خانم شنیدن یاد دوست دختراشون میفتن...
-
روانکاوی
جمعه 29 خرداد 1405 19:05
داشتم به این فکر میکردم که توی پستی بلندی زندگی، یه جاهایی آدم رد میده، به روانشناس مراجعه میکنه، به روانپزشک مراجعه میکنه، قرص میخوره، سیگار میکشه و هزار کوفت و زهر مار دیگه... ولی خب، من دوتا روانپزشک عشق دارم، هروقت و بی وقت مشاوره بخوام، یه کوچولو مشاوره ازشون میگیرم و بعدش اوکی میشم فقط بعضی وقتا از مشاوره هاشون...
-
هیستوری
جمعه 29 خرداد 1405 13:47
من از وقتی که یادم میاد، وقتی که یه پسر کوچولو بودم و عشقامم مثل خودم کوچولو موچولو بودن، یادمه همیشه از تماشای عشقام لذت میبردم، البته نه به معنی صرفا لذت جنسی، اون موقع که این چیزا حالیمون نبود، منظورم یه جور لذت هیجانیه، ولی خب نمیدونم چرا، دوست نداشتم هیچ کس دیگه عشقامو ببینه شون. نمیدونم روشون غیرت داشتم مثلا، یا...