-
پوشیدن جوراب موقع خواب
شنبه 16 اسفند 1404 00:08
این روزا ممکنه نصفه شب با صدای بمب و موشک از خواب بپریم و مجبور شیم هول هولکی از خونه بیرون بزنیم و فرار کنیم... پاهای من دوست ندارن موقع خواب لخت باشن ، ولی خب میترسم یه موقع ناخودآگاه توی خواب یکی یا هردو جوراباشونو دربیارن، بعدش اگه جنگی چیزی بشه یا حتی زلزله بیاد مجبور شیم فرار کنیم، اونوقت پاهام تا جوراباشون پیدا...
-
ماساژ پا در محل کار
جمعه 15 اسفند 1404 22:13
توی محل کار بودیم، ماده ها مرخصی گرفتن رفتن، نرا افتادن به جون هم و همدیگه رو ماساژ میدادن ... منم که روحم، کاری به کار کسی ندارم، اصلا کسی مارو نمیبینه ، گفتم سه تایی یه کم باهم بازی کنیم، پای راستمو که درد میکنه گذاشتم روی پای چپم، یواشکی با دست چپم یه کم ساق جورابمو پایین دادم و مچ پای راستمو ماساژ دادم... پای چپم...
-
پایان تعطیلات
جمعه 15 اسفند 1404 17:50
تعطیلاتمون تموم شد، وسایلمونو پک کردیم داریم برمیگردیم خونه... چه زود گذشت ولی خیلی خوش گذشت... کم بود، خیلی کم بود... آخه چرا مجبوریم چندماه کار کنیم و فقط چند روز خوش بگذرونیم مچ پای راستم درد میکنه، از بس توی ساحل بدو بدو کردیم و راه رفتیم، کاش یه ماساژور ماده داشتیم هرزگاهی در حد یه ماساژ از روی جوراب بهش اجازه...
-
روح واقعی
پنجشنبه 14 اسفند 1404 00:02
اینجا فقط خودمونیم و خودمون نه کسی ما رو میبینه نه ما کسی رو میبینیم مثل یه دفتر یادداشت شخصی
-
طرز تهیه شراب روحانی
چهارشنبه 13 اسفند 1404 22:09
اول یه توضیحی بدم، هرکسی نمیتونه با این شراب روحانی مست بشه، ولی کسی که مست بشه خیییییییلی مست میشه، واقعا تا دمی بر می آسایه زین حجاب جسمانی... حالا دیگه خوددانی، با توجه به محتویات وبلاگ، اگر حس میکنی به این شراب نیاز داری، ادامه ش رو بخون، ولی اینم بگم که هیچوقت ازش نخواهی نوشید، فقط میتونی بخونی و اما طرز تهیه:...
-
دیشب
سهشنبه 12 اسفند 1404 13:36
بلخره تونستم احضار بشم... خییییییییلی لذذذذذذذت بخش بود... راس ساعت ۱۲ شب، توی ساحل تاریک، فقط خدا بود و ما بودیم و ماه و ستارگان و دریای آرام... اولین کاری که کردیم این بود که تا لبه آب دریا رفتیم و توی اون تاریکی حرکت آرام موج ها رو انقدر تماشا کردم تا چشمام به تاریکی کاملا عادت کنن و بتونم بهتر ببینم. بعد دوتا تیکه...
-
آشپزی
دوشنبه 11 اسفند 1404 11:57
تا نزدیکای ظهر همچنان دیپرس بودن، آخرسر گشنه م شد و به زور خواهش و التماس راضیشون کردم بریم خرید. توی قفسه فروشگاه کنسرو خوراک بادمجان رو دیدم و از اونجایی که آشپزیم حرف نداره، تصمیم گرفتم یه غذای لذت بخش برای ناهارمون درست کنم. یه بسته هم از نون تست که خیلی نرم و خوشمزه هست هم برداشتم. برگشتیم به خونه و مواد لازم...
-
برنامه به هم ریخت...
یکشنبه 10 اسفند 1404 21:18
دیشب اومدم توی ساحل احضار بشم، اولا بارون گرفت، ثانیا با وجود اون بارون، چندتا مزاحم توی ساحل ساعت ۱۲ شب می پلکیدن و قهقهه میزدن... حتی بند کفشامم نتونستم شل کنم چه برسه که درشون بیارم و حداقل با جوراب پاهامو به آب بزنم ... همه جا و همه وقت آدما هستن، اه اه اه... وقتی هم برگشتم توی خونه، پاهام انقدر دیپرس شده بودن حتی...
-
تنها اومدم شمال، اما همینجاست دلم
یکشنبه 10 اسفند 1404 20:24
حالا که با عشق هام اومدیم شمال، کلی برنامه و بازیای باحال داریم... خیلی هیجان داریم... از پنجره هرچی ساحل رو نگاه میکنم، هنوز خیلی شلوغه، پر از آدم زنده حسود، ولی خب آخر شب مخصوص ارواحه باید شیک ترین لباسا و جورابامونو بپوشیم و توی ساحل احضار بشیم، اون موقع میتونم عشقامو لخت کنم تا شن ریزه های نرم و مرطوب لب ساحل رو...
-
رانندگی با پا
یکشنبه 10 اسفند 1404 19:03
چند روز تعطیلی بود، گفتم امروزو مرخصی بگیرم، سه تایی بریم یه مسافرتی جایی، با همدیگه کلی حال کنیم توی جاده بودیم، که یه راه فرعی سرسبز دیدم و هوس کردیم یه گذری به این راه داشته باشیم ببینیم تهش به کجا میرسه... دنبال این بودیم که مثلا یه رودخونه پیدا کنیم که غیر از ما و خدا، کسی اونجا نباشه تا باهم حسابی زیر نور آفتاب...
-
پاهای بازیگوش
یکشنبه 10 اسفند 1404 15:24
امروز انقدر زیر بارون بدو بدو کردیم که وقتی رسیدیم نزدیک در خونه، پاهام نمیتونستن قدم از قدم بردارن... ناچار با کمک گرفتن دستام به در و دیوار و درخت و ...، کشون کشون خودمونو به خونه رسوندیم. وقتی از در رفتیم تو، اول کفشا رو دراوردیم بعد دستامو شستم، بعد یه لگن توی حموم از آب و کف داغ پر کردم. پاچه های شلوارمو جمع...
-
پسر کوچولو
یکشنبه 10 اسفند 1404 13:15
دلم میخواد یه پسر کوچولو خوشگل سفید موطلایی میداشتم، دقیقا مثل عکسای بچگیم، پا پاهای سفید کوچولو و قشنگش ورجه وورجه برام میکرد لذت میبردم دوست داشتم تابستونا صندل و دمپایی و کفش جلو باز بدون جوراب پاش میکردم باد بخوره به انگشتای پاش خنک شه حال کنه دلم میخواست هروقت سوار ماشین میشد، مینشوندمش روی صندلی عقب، به بهونه...
-
روز بارونی
یکشنبه 10 اسفند 1404 13:11
امروز صبح که میرفتیم، هوا نیمه ابری بود، ولی موقع برگشت بارون گرفته بود ما هم که مجبور بودیم یه مسیر نسبتا طولانی رو بدو بدو توی خیابونا بدوئیم تا به ایستگاه برسیم همینطور که میرفتیم، چند قطره بارون از آسمون مستقیم افتاد توی کفش چپم و جورابم خیس شد پای چپم از حس خنکی قطره بارون لذت برد، دوست داشتن بیان بیرون و افتادن...
-
کوهنوردی
یکشنبه 10 اسفند 1404 11:12
امروز از گرگ و میش صبح به سمت بالای کوه حرکت کردیم، تقریبا ساعت ۱۰ به بالاترین نقطه رسیدیم، بعد از کمی استراحت و صرف میان وعده که متاسفانه به دلیل وجود آدمای زنده مزاحم، نمیشد از میان وعده به عزیزای دلم هم بدم، مجبور شدم تنهایی بخورم و بعدش برگشتیم. اون بالا هوا خیلی تمیزه، آفتاب روشن تر از همه جا میتابه، دوست داشتم...
-
پاهای بی قرار
یکشنبه 10 اسفند 1404 09:30
فردا میخوایم سه تایی بریم کوه، پاهام بی قرار شدن، هی منو با خودشون اینور و اونور میبرن... گفتم فردا میخوایم زیاد راه بریم، اینقدر خودتونو خسته نکنین، ولی کو گوش شنوا... آخرسر مجبور شدیم بریم تو اتاق، یه پتو روی پاهام بندازم، جوراباشونو در بیارم و دونه ، دونه نوازششون کنم ، بلکه یه کم آروم بگیرن کوه از پنجره معلومه،...
-
من و پاهای قشنگ دوست داشتنیم
شنبه 9 اسفند 1404 18:54
سلامی به گرمی عشق بین من و پاهای قشنگم اینجا میخوام کلی پست از عشق بازی بین خودم و پاهای باریک و بلندم بذارم خوشگلای سفید و نازی که وزن سبک منو هرروز تحمل میکنن و منو به جاهایی که میخوام برم، میبرن، با انگشتای به ترتیب قد کنار هم، از اون کوچولوعه تا بزرگه... فقطم مال خودمن، هیچکس جز خودم حق نداره ببینه اونا رو، توی...