-
Obsessed
دوشنبه 12 مرداد 1405 22:37
توی خونه سر میز غذاخوری نشسته بودیم، داشتم حرف میزدم، عشقامم زیر میز، بدون جوراب بودن، یه لحظه نگاهم بهشون زیر میز افتاد، انگار نفسم بند اومد، صحبتم قطع شد، تو فکرشون رفتم به قول فرنگیا Obsessed شدم برای لحظاتی... چه میشه کرد، بهشون نگاه کنم احساساتی میشم این چند روزه خیلی ازشون کار کشیدم و زیاد بهشون رسیدگی نکردم و...
-
دمپایی
یکشنبه 11 مرداد 1405 20:45
وقتی عشقامو توی دمپایی میبینم، دلم میخواد انگشتای منظم و به ترتیب قدشون رو دونه دونه بوس کنم... ولی خب چه میشه کرد، اصلا دوست ندارن بدون جوراب برن توی دمپایی، البته استثناءً برای خودم دوست دارن عشوه بیان دمپایی رو فقط توی خونه یا توی حیاط میپوشن، چون وسواس دارن بیرون نمی پوشن که جوراباشون گرد و خاکی نشه... از دست...
-
مغز خسته
پنجشنبه 8 مرداد 1405 22:03
احساس میکنم سندرمی به اسم مغز خسته مثلا، باید وجود داشته باشه. به عنوان مثال، چهارشنبه پنجشنبه جمعه هفته پیش مغزم درگیر موضوعی بود، و تا شنبه و یکشنبه هم ادامه داشت، که به طرز پیچیده ای حلش کردیم، البته بیشتر میشه گفت موقتا رد شد تا اینکه بگم حل شد... حالا پس لرزه ها و یه سری داستانای دیگه هم ادامه داشت، و داره... این...
-
آاااااااخ
چهارشنبه 7 مرداد 1405 20:14
چقدر ازمون کار میکشن آخه، عضلات پنجه عشق چپم گرفت در حدی که اشکم داشت درمیومد... خیییییلی کار داریم، خییییلی دلمون برای اون روزایی که باهم حسابی حال میکردیم تنگ شده... آخرین بار که باهم کیک و نسکافه خوردیم، فکر کنم دو ماه پیش بود... زندگیمون شده کار بیهوده، حرص و جوش، تحقیر، تهدید، بدون تفریح، خواب ناکافی، خستگی، حتی...
-
بچه خوشگل
سهشنبه 6 مرداد 1405 18:44
امروز توی مترو یه گوشه دم در قطار وایساده بودیم، احساس میکردیم هرکی از در میاد تو یه جوری نگاهمون میکنه... نگاهاشون نه اینکه بد باشه، بیشتر مثل آدم گشنه ای که از جلوی یه ساندویچی رد بشه، ولی وقت یا پول نداشته باشه فقط یه نگاهی بندازه دهنش آب افتاده باشه و بره... وقتی خواستیم پیاده شیم یه نگاه به بازتاب تصویرمون توی...
-
مذاکره
دوشنبه 5 مرداد 1405 21:09
دشمن پای میز مذاکره نیومد، ولی آتش بس فعلا سرجاشه... ایشالا که بقیه به نقطه جوش برسن و همونش رو همونجوری کنن... البته دارن میرسن، فعلا یه عده گرم شدن، یه عده دارن داغ میکنن... با ما هم که معامله نکرد یخرده جای خودشو محکم کنه... منطق و محاسبه میگه دووم نمیاره... شاید توی لحظات آخر خودش بخواد باهامون معامله کنه، ولی با...
-
آتش بس
یکشنبه 4 مرداد 1405 22:58
دوستان و یاران همیشگی! فردا قراره توافق آتش بس امضا بشه، بین ما و یارو. حالا اگه یارو باز کشتی های ما رو غرق نکنه ناغافل..، باز باید ببینیم چی میشه، ما یه چیزایی میخوایم که یارو میتونه بهمون بده، و یارو هم یه چیزایی میخواد که فقط ما بهش میتونیم بدیم... از فن مذاکره استفاده کردیم که دونستنش بدرد شماها نمیخوره، چون اگه...
-
ظهر داغ تابستون
یکشنبه 4 مرداد 1405 11:22
آخیشششششش چه حالی میده... آفتاب سوزان... پناه بردن توی سایه... نیمکت پارک... نسیم ولرم... آخه چرا خودمونو از همه اینا محروم کردیم داریم واسه یه مشت نمک نشناس بردگی میکنیم!؟ هزینه آزادی ما ماهی ۶۰ ۷۰ تومنه؟ خب میپردازیم، نخواستیم اونم! تا کی ارباب درونم رو سرکوب کنم و برده و نوکر این و اون باشم، بی پولی شرف داره به...
-
غرق شدن
شنبه 3 مرداد 1405 20:31
امروز غرق شدیم... توی خیلی چیزا... توی توهم... توی افکار... توی از زیر کار در رفتن... توی کار کردن... توی چیزای دیگه... توی همه چیزغرق شدیم، بجز آب! به هرحال امیدوارم نفس کم نیارم! ولی غرق شدن آخریه خیلی خوب بود
-
شکرگزاری
جمعه 2 مرداد 1405 11:28
حقیقتش رو بخوام بگم، آدم شکرگزاری نیستم، همیشه احساس میکردم خدا در حق من کم گذاشت ( البته همه آدما همینن و یه سره ناله میکنن)، ولی خب من، رو بازی میکنم... اما خدارو به خاطر این احساساتی که بهمون داده شکر میکنم، احساساتی که یا به دیگران نداده، یا یه شکل دیگه داده ... اصلا هم برامون مهم نیست که چه نقطه ضعف ها و چه...
-
منظره
پنجشنبه 1 مرداد 1405 14:31
میخوام منظره ای که الان جلومه رو توصیف کنم، از یه گوشی سامسونگ اندروید ۱۱ شروع میشه، یه تی شرتی که واقعا نمیدونم چه رنگیه، قهوه ای، خاکستری یا هرچی، یه گرم کن مشکی، عشقام توی جورابای سفید (راستی صافه، چپی انگار شستشو گذاشته روی شونه شست راستی)، تاج فلزی تخت، یه پتو از این نازک مسافرتیا هم روی تخته، یه پنجره که ویوش یه...
-
عشق بازی در ماشین
سهشنبه 30 تیر 1405 20:33
یه شب سرد زمستونی بود،برق قطع شد، توی خونه تنها بودیم و اونجا انقدر تاریک و حوصله سر بر بود که رفتیم توی حیاط. تازه رسیده بودیم، به همین دلیل داخل ماشین از توی خونه گرم تر بود و شیشه هاشو بخار گرفته بود... خلاصه همه چیز فراهم بود، تنها بودیم، ماشین گرم و شیشه های بخار گرفته و شب تاریک... رفتیم داخل ماشین، یه موسیقی...
-
مشغول
دوشنبه 29 تیر 1405 20:50
امروز از صبح تا عصر انقدر مشغول کار بودم، حتی فرصت نکردم به ساق و مچ عشقام دست بکشم. البته چرا، جوراب یکیشونو یه ذره پایین کشیدم داشت اذیت میشد... دشمن هم که سخت مشغول بود، البته کار رو حواله میداد، مشغول مستندسازی از کارای نکرده ش و گند کاریاش که دارن یکی پس از دیگری بیرون میزنن بود، میخواد به هر قیمتی که شده...
-
اولین خواب
یکشنبه 28 تیر 1405 21:24
اااااه دوست ندارم تعریفش کنم، عشقام خجالت میکشنننننن، ولی یه کرمی تو وجودم نهفته که تعریفش کنم... یادمه سن و سال راهنمایی بودیم (اون موقع میگفتن راهنمایی الان میگن دوره اول دبیرستان و همچین چیزایی...)، سریال شب های برره هم نشون میداد (مهران مدیری، شیرفرهاد و کیانوش و ...) این سریال یه کاراکتر داشت به اسم کیوان، با...
-
کفش تو خونه ای
شنبه 27 تیر 1405 20:05
دو جفت ازکفشامونو عشقام اجازه نمیدن بیرون بپوشیم، چه میشه کرد، صاحب اختیارش خودشونن،یه جفت کفش کتونی و یه جفت مجلسی، که شده اسباب بازیشون،فقط تو خونه می پوشن، هی میرن توش و میان بیرون بازیگوشی میکنن، گذاشتن تو خونه باهاش راه برن، چند جفت جوراب هم توی خونه فقط می پوشن، عشق کفش و جوراب دارن ، یه شلوار لی هم شده پیژامه...
-
سر و صدا
جمعه 26 تیر 1405 19:54
جنگ که هیچی، سنگ هم از آسمون بباره این سر و صدای بیرون سرجاشه، موقعیت خونه خوب نیست دیگه کاریش نمیشه کرد... آفتاب گیر هم نیست، عشقام بعضی وقتا هفته ها نور آفتاب به خودشون نمیبینن... اینم نمیشه کاریش کرد، کسی که خونه رو میساخته براش مهم نبوده این چیزا... بازم کاریش نمیشه کرد... مگه برای اون بنگاهی که این خونه ها رو به...
-
مترو و اتوبوس
جمعه 26 تیر 1405 08:43
آدم دلش میخواد بعضی از اینایی که توی مترو و اتوبوس هستن، توی لحظه آخر که درداره بسته میشه، پرت کنه بیرون... مثلا یارو نشسته، یه پاش رو بصورت افقی گذاشته روی اون پاش، هرکی هم رد میشه یه بار به نوک کفش یارو مالیده میشه... آخه چقدر باید طرف احمق و بیشعور باشه که توی مترو اینطوری میشینه... جالبه همشون توی همین حالت، گوشی...
-
مجازات شماره یک
پنجشنبه 25 تیر 1405 20:52
قرار شد هر کدوم از خدمتکارامون توی سرزمینمون، اگر اخباری از ایران گفتن، مجازات بشن، مجازات بستگی به شانس طرف داره، دوتا تاس میریزه و با توجه به اون،مجازاتش تعیین میشه. جفت یک میشه مجازات شماره یک، به این صورت که دستور میدم مچ دستاشو از پشت به هم ببندن، مچ پاهاش هم به فاصله بیست سانت از هم ببندن، کفش و جوراباش هم جلوی...
-
خروج از سبک زندگی حوصله سربر فعلی
چهارشنبه 24 تیر 1405 20:35
خیلی نقشه ها کشیدیم، خیلی روش فکر کردیم، کلی استراتژی چیدیم که سبک زندگی فعلی مون رو عوض کنیم، هرچند که اول و آخرش به کمبود پول می رسیم، ولی بازم راهی هست که بشه با همین مقدار اندوخته یه کارایی کرد... میریم جلو، ولی بدی سبک فعلی زندگی اینه که کلا انگیزه آدم رو سست میکنه، بسکه درگیری چرت و پرت سر آدم میارن... نمونه ش...
-
دلم بارون میخواد
سهشنبه 23 تیر 1405 20:20
خیلی وقته بارون نیومده، دلمون یه بارون رگباری حسابی میخواد، بخصوص ناغافل بیرون وسط خیابون باشیم، خیس شیم و بخندم و بدو بدو کنیم در به در بگردیم بریم زیر یه جایی که خیس نشیم... یه بار وسط پارک بودیم این اتفاق افتاد، رفتیم زیر یه آلاچیق که خیس نشیم خیر سرمون، ولی بارون که بند نمیومد، همینطور رگبار میزد... آخرسر یه کم شل...
-
دستور
دوشنبه 22 تیر 1405 20:05
یه عده از بالا دستور میگیرن، یه عده از مرکز دستور میگیرن، ولی من از پایین دستور میگیرم تاحالا اصلا دیدی کسی از پایین دستور بگیره!؟ ببین چقدر آدم متواضعی هستم... خب امروز هم که خسته و کوفته برگشتیم، تا یک ساعت افتاده بودیم، وقتی وای میستادیم، سرگیجه میگرفتم... نمیدونم چه ویتامینی پروتئینی چیزی کم داریم...
-
ربان طلایی
یکشنبه 21 تیر 1405 19:58
یه ربان طلایی بلند پیدا کردیم که گره خورده بود، داشتم دونه دونه گره هاشو باز میکردم که عشقام رفتن سر ربان رو گرفتن شروع کردن به بازیگوشی با پیچیدن ربان طلایی دور خودشون... هیچی دیگه، آخرین گره رو که باز کردم، ربان رو از دستم کشیدن، دیدم دور تا دورشون پیچیده، از لای انگشتاشون تا دور مچشون یه نوار باریک طلایی پیچیده و...
-
موتور سوارای زن
شنبه 20 تیر 1405 20:11
اول بگم روی صحبتم با یه تعداد خاص از موتور سوارای زن هست، نه همه شون ... خواهش میکنم خانم ها اینقدر همه چیزو به سخره نگیرین... یکی میبینی کلاه گذاشته، دوتا گوش بلانسبت دراز رو کلاهشه، یکی دیگه با موی پفکی فرفری پریشون قیریقاژ میره... یکی دیگه کلاه شاخدار گذاشته، یکی دیگه یه جور دیگه... میدونستن جنبه شو نداری که...
-
ایران ما
جمعه 19 تیر 1405 17:38
بعضی وقتا از ته دل میگم کاش هیچوقت این مدلای هوش مصنوعی پابلیک نمیشدن... نه بخاطر اینکه تاحالا یه دونه ش به درد ما نمیخورده... نه بخاطر اینکه باعث شد یه مشت کودن به پشتوانه این هوش مصنوعیا دم دربیارن توی هر عرصه ای مدعی بشن و دست زیاد بشه... فقط و فقط بخاطر این تیزرای مسخره "ایران ما" صدا و سیمان، با اون...
-
طهرون داغون
جمعه 19 تیر 1405 00:14
یه مشت در و داهاتی ریختن توی این شهر لعنتی، نمونه ش همون دشمنمون که یه داهاتی اصیله در این حد که چوپون گوسفندای داهاتشونو میشناسه ازش گوشت مرغوب میخره... گوشتای قلابی هم میفرستن شهر ما مردمو مریض کنن خود لعنتیش هم دوزار نمی ارزه، بدرد شاگرد چوپونی هم نمیخوره بگذریم... داهاتی بودن به خودی خود مزیته، ما خودمون دنبال...
-
روز گرم
پنجشنبه 18 تیر 1405 15:32
امروز ماشین خراب رو بردیم میکانیکی، اونم بلد نبود ترررر بهش زد بدتر شده الان کاسه چه کنم دستمون گرفتیم... انقدر هم هوا گرمه که هرچقدر آب میخوریم انگار نه انگار... الان فقط هوس کردم بپریم توی آب خنک یه رودخونه ای جایی چیزی، اونم با لباس و کفش و جوراب، که تا یکی دو ساعت بعدش همینطور خیس و خنک بمونیم. آخرین بار فکر کنم...
-
و اما از سرزمینمون بگم...
چهارشنبه 17 تیر 1405 22:52
چشماتو ببند و تصور کن، عه نه، چشماتو ببندی که نمیتونی بخونی، با چشم باز تصور کن... اطراف همه خالیه، هیچ دیوار یا خونه ای نیست، فقط یه جاده خاکی که منتهی میشه به سرزمین، در نزدیکی یه تپه که با علف هرز سرسبز شده،.. در دور دست ها یه رشته کوه دیده میشه، آسمون کاملا آبی، با تکه های ابر پنبه ای که هر کدوم تیکه تیکه روی جای...
-
حوصله جنگ نداریم
چهارشنبه 17 تیر 1405 19:13
نه، الان موقعش نیست، میخواستیم سرزمینمونو تاسیس کنیم و از این مملکت خراب شده بریم... چندتا کنیز و نوکر هم از فلاکت و بدبختی زندگی پوچ توی این کشور نجات بدیم... هنوز به قدر کافی منابع مالی و دانش و اقتدار برای خودمون کسب نکردیم، شاید هم حداقل مورد نیاز رو داریم ولی میترسیم... شایدم این جنگ از نوع زرگری باشه، نمیدونم،...
-
حرف زدن با خود
سهشنبه 16 تیر 1405 22:22
من توی ذهنم خیلی با خودم حرف میزنم (در واقع روحم که منم با جسمم، که من فیزیکیه) باهم زیاد حرف میزنیم، حتی بعضی وقتا میون حرفامون، پسره نادون رو شماتت هم میکنم وقتی هم تنها باشیم حرفامونو میذاریم رو اسپیکر، البته من میذارم رو اسپیکر، اون معمولا شنونده ست... یه وقتایی احساساتی بشم با پاهاشم حرف میزنم درکل دو حالت داره،...
-
جسم
سهشنبه 16 تیر 1405 15:19
فکر کردین فقط من اینجا روح سرگردانم!؟ شماها همه روح هستین، خیلیاتون هنوز باور ندارین، بعضیاتون انقدر درگیر جسمتون شدین که انگار جسم داره روح رو کنترل میکنه... من یک روح هستم که جسمی رو تحت اختیار خودم دارم، از لذت بردن جسمم، لذت میبرم، از خوشحالیش خوشحال میشم، از ناراحتیش ناراحت میشم، اگر جسم دیگه ای (انسان، حیوان،...