عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

بوسه ناگهانی

دو سه روزبود وقت نکرده بودم عشقامو درست و حسابی ببینم، خیر سرمون رفته بودیم استراحت و تعطیلات، ولی خب چون باهم تنها نشدیم و یه سره پنهان بودن، نتونستم نسبت بهشون ابرازاحساسات کنم.

امروزتا دیدمشون، ناخودآگاه یکی یه بوسه نثارشون کردم.

فعلا هم که از مود لوس بازی درومدن، ولی می دونم از شنبه باز دوقدم راه برن هی میخوان خودشونو برام لوس کنن

اوه اوه یاد یه مزاحم توی محل کار هم افتادم، هفته پیش حالشو گرفتم، احتمالا میخواد تلافی کنه، یا شاید هم تلافی رو کرده منتظر نتیجه ست، ولی ما زرنگیم، قبلا فکرشو کردیم.

بالاخره یا ما میریم بیرون، یا این باید شرّش رو کم کنه، به هرحال ما که چاله رو برای خروج از امروز میکّنیم، چون از اسب انداختنمون...

حس و حال الانمون

توی یه جبهه درحالی که در یک قدمی پیروزی بودیم، با یک حرکت پیش بینی نشده، شکست خوردیم، حس و حال الانمون یه چیزی تو مایه های این چند بیت شعره:

My solid ground soon

Turned to quicksand

The warm winds turned to frost

...

When it has no plan

When everything is lost

...

I'm learning how to stand again

A steady hand again

I'm gonna be ok

I'm gonna be just fine

I'm gonna be alright now

Alright now

I'm gonna make the grade

I'm gonna take my time

I'm gonna be alright now

Alright now

I'm gonna be ok

I'm gonna be just fine

I'm gonna be alright now

اصل ترانه رو اگه خواستی بشنوی اینو سرچ کن:

Above and beyond- alright now

ارتباط بین من و عشقام

من و عشقام دوتا راه ارتباطی داریم، یکیش از بیرون، مثل بینایی، بویایی، شنوایی، چشایی و لامسه.

یکیش هم درون ماست، از طریق عصبی بنام سیاتیک. چندوقت پیش بخاطر فشار کاری زیاد، سیاتیکمون آسیب دید و بعد از درد شدید چند روزی افتادیم روی تخت و بدون کمک عصا نمیتونستیم راه بریم.

روز اولش هم احساس مقداری بی حسی نسبت به هردوشون داشتم، خیلی حس بدی بود، ما هر چند ماه یه بار اینطوری میشیم، درد زیاد و بی حسی و بی انعطافی که باعث میشه صورتم بهشون نرسه. ولی دفه آخری بدتر بود نسبت به دفعات قبل.

بعضی وقتا فکر میکنم شاید داریم توی اوج جوانی پیر میشیم، به هر حال قرار نیست همیشه همه چیز برای همه کس ایده آل باشه، نمیدونم چی بگم، فقط این شده مثل یه کابوس برامون...

فکر کنم باید بازم بازنشسته بشیم

پخش و پلا شدن وبلاگامون

یه مدت توی بند عمومی مجازی حبس شدیم، دسترسی به بلاگفا و تلگرام نداشتیم و به اینجا رسیدگی میکردیم.

بعد از بند عمومی مجازی به بند انفرادی منتقل شدیم و اینجا هم پرید.

به جرم عیرانی بودن!

حالا بازم تکلیف تلگرام و بلاگفا و اینجا معلوم نیست!

وبلاگای من و عشقای قشنگ دوست داشتنیم پخش و پلا شدن...

https://myfeet.blogfa.com

بازگشت بلاگ اسکای

بنظر میرسه بلاگ اسکای هم برگشت، ولی فعلا من و عشقام توی بلاگفا جا خوش کردیم و هرزگاهی یه مطلب خوشمزه توی تلگرام میذاریم، اینجا هم باشه برای روز مبادا 

فکر کنم این جزو اولین پست های بعد آزادسازی بلاگ اسکای باشه 

عکس

من از عکس گرفتن خوشم نمیاد، واقعا هربار میگن بیا عکس بگیر، میخوام دوربین طرفو از پنجره پرت کنم بیرون...

دقیقا نمیدونم ریشه ش کجاست، شاید یه بار توی بچگیم کسی عکسمو مسخره کرده مثلا و تو ذهنم مونده، یا اینکه ازم ناغافل عکس گرفتن نمیدونم...

خودمم روی عکسام وسواس دارم، مثلا ممکنه ده تا عکس توی حالات مختلف بگیرم، فقط از یکیش خوشم بیاد و واقعا هم خوشم بیاد... توی عکسام اصلا نباید بدون جوراب باشم، حتی اگه فقط صورتم یا حتی صرفا دستم یا اینکه حتی فقط سایه م تو عکس باشه... خلاصه داستانه

پاهام برعکس خودم، عاشق عکس و فیلمن، ولی من ازشون عکس و فیلم نمیگیرم، یا اگه بگیرم زود پاک میکنم، امروز یکی دوساعتی تنها شدیم، تازه از حموم هم اومده بودیم، جوراباشونو که دراوردم، خیلی تمیز و سفید و خوشگل شده بودن، چندتا عکس و چند ثانیه فیلم از بازیگوشیاشون گرفتم، بعد دیدن عکس و فیلما، ناخوداگاه صفحه گوشیو بوس بوس کردم، ولی بلافاصله همشو پاک کردم.

این تصویر وبلاگ جزو معدود عکسایی هست که نگه داشتم و قبل از اون ناهاری که چندوقت پیش باهم خوردیم و ماجراشو نوشتم ازشون گرفتم، الان که دارم اینو اعتراف میکنم از خجالت سرخ سرخ شدم  ولی شما سعی کنید زیاد بهش نگاه نکنید،چون طلسم میشین

مزرعه رویایی من

قبل اینکه در مورد مزرعه رویاییمون بنویسم، لازمه یه توضیحی بدم که هرچی تاحالا نوشتم هم راست بوده و هم خواسته هام بوده، شاید من جزو رک ترین و بی شیله پیله ترین آدمای روی این سیاره باشم...

و اما درمورد مزرعه؛ همیشه دوست داشتیم یه مزرعه بزرگ داشته باشیم، خیلی خیلی بزرگ، در مقیاس هکتار...

توی زندگیمون هر پولی که دراوردم و جمع کردم، به این خواسته مون فکر میکردم... هرچند که یه وقتایی از شدت فشار اقتصادی انگار روی تردمیل بدو بدو میکردیم که به خواستمون برسیم و نفس که کم میاوردیم میفتادیم و به عقب پرتاب میشدیم...

آخه کی فکرشو میکنه مملکتی که اینقدر توی بدبختی و گرونی و جنگ و تحریم و عدم وجود زیرساخت و جمعیت بیش از زیرساخت گیر کرده، اینقدر باید زمین بی ارزشش گرون باشه که خرید هر مترش نیازمند روزها کار بی وقفه باشه...

بگذریم، مزرعه رویاییمون جایی هست که وسطش یه ویلای نقلی دوطبقه مشرف به کل مزرعه داریم، هر گوشه کنار مربوط به یه چیزه، مثلا باغ و درخت، گلخونه، اصطبل، مرغداری، دامداری و حتی تولید انرژی و استخراج آب مورد نیاز...

این مزرعه تقریبا از بیرون مستقله، ینی امکانات زندگی کامل در اونجا تقریبا فراهمه، بجز مسائلی مثل تامین پوشاک، خدمات پزشکی و...

از اونجایی که خلق و خوی اربابی داریم، دست افراد ضعیفی که ارزش انسانی بالایی دارن اما توان زندگی در جامعه گرگ صفت ها رو ندارن، میگیریم، که در ازای زندگی در گوشه و کناری از مزرعه مون و استفاده از امکاناتش، توی اداره امور مزرعه بهمون کمک کنن.

مثلا کارایی مثل نگهداری از حیوانات، کاشت و داشت و برداشت محصولات، فروش برداشت اضافی و...

اونجا دوست داریم صبح به صبح دور تا دور مزرعه بدو بدو کنیم، به آغل و اصطبل و اسبمون سربزنیم، به گاو و گوسفندامون غذا بدیم، شیر تازه بدوشیم، برای مرغ و خروسا دون بپاشیم، درختارو تماشا کنیم و بعد برگردیم به ویلامون، شیرو بذارم جوش بیاد، عشقامو لخت کنم بذارم توی آب حوضچه داخل ویلا خستگیشون در بره و بعد یه صبونه خوشمزه باهم بخوریم.

توی مزرعه رویایی من، دیگه خبری از گرونی و جنگ و تورم و ایدئولوژی و آخوند و ترامپ و ... نیست، اونجا کسی حاکم نیست، هیچ کس مجرم و متهم نیست، فقط یه ارباب داره که به داشتن یه کنیز فرمان برداری که زندگی زیر پای اربابش با زندگی در بهشتش برابری میکنه، قانعه.

کره اسب

دوس داشتیم یه کره اسب میداشتیم و ازش توی یه اصطبل در مزرعه رویایی خودمون نگهداری میکردیم.

یه روز با یه سطل آب و یه ظرف پر از میوه خرد شده خوشمزه میومدیم توی اصطبل، یه صندلی جلوی کره اسبمون میذاشتیم، مینشستم روی صندلی، بند کفشامو دونه دونه شل میکردم، کفشامو درمیاوردم، جورابامو درمیاوردم و به سر و صورت کره اسبمون میکشیدم و بعد پاچه های شلوارمو تا زانو جمع میکردم و پاهامو داخل سطل آب، جلوی کره اسب میذاشتم.

حین آب نوشیدنش، پاهامو به لب و دهن و زبونش نزدیک میکردم تا جایی که زبونش به انگشتای پاهام بخوره قلقلکمون بیاد.

بعدش نوبت غذا دادن بهش میشد، با انگشتای پام یه تیکه سیب مثلا، میبردم نزدیک صورتش، اونم با لباش سیبو میگرفت، بعد که سیبو میجویید، آب سیبه لای انگشتای پام میچکید، کره اسبه هم شروع میکرد به لیس زدن لای انگشتای پاهام و کف پاهام، قلقلکمون میومد و همزمان نازش هم میکردم.

بعد با پاهام ظرف غذاشو جلوش میذاشتم، اونم که سرش میرفت توی ظرف غذاش، پاهامم توی ظرفش میکردم و بعد با پاهام یال و صورت و بدنشو ناز میکردم.

طبق قانون مالکیتمون، همه جای اسبمونو پایی میکردیم که همزمان هم لذت خوردن ببره هم لذت ناز شدن و حسابی شرطی بشه.

طوری شرطیش میکردم که هربار جلوش جورابامو دربیارم کلی ذوق کنه و هیجان زده بشه.

بعد که بزرگ شه، اولین بار با پای برهنه سوارش میشم و بوسش میکنم و با پای برهنه پهلوهاشو نوازش میکنم تا حسابی برام رام شه.

فکر کنم لباس سوارکاری هم بهم بیاد، با پاهای باریک و بلندم، چکمه سوارکاری بهم خیلی میاد.

خواب

چند وقت پیشا ، قبل این بساط جنگ، دوتا خواب دیدم، توی بلاگفا گذاشته بودم، اینجاهم جهت سرگرمی میذارم.


خواب حمله آمریکا:
یه شب وقتی میخواستم بخوابم، مچ پای راستم تیر میکشید، همونطور که داشتم میخوابیدم، با دست چپم مچ پای راستمو میمالوندم و ماساژ میدادم که خوابم برد...
خواب دیدم آمریکا حمله کرده و دوتا ماده سرباز بلوند آمریکایی مچ دو تا پاهامو گرفتن و دارن مارو روی زمین میکشن...
بدتر از همه اینکه نه کفش پامون بود نه جوراب، یادم نمیاد از اول پابرهنه بودیم یا اینکه همونا کفش و جورابامو از پاهام دراورده بودن
کشون کشون منو بردن توی یه اتاق یا همچین جایی، اصلا نمیتونستم مقاومت کنم، احتمالا بخاطر لخت بودن و لمس کردن پاهام، تن و بدنم سست شده بود
بعد همونطور که پاهامو جلوی صورتشون گرفته بودن و آب از دهنشون داشت میریخت، یکیشون سس شکلات روی انگشتا و کف یه پام ریخت، اون یکی هم خامه کف اون پام ریخت ...
بعد شروع کردن به میک زدن و لیس زدن شکلات و خامه از کف و بین انگشتای پاهام
اصلا نمیتونستیم مقاومت کنیم، آخرسر رد دادم و از خواب پریدم
بعدش تا چند روز غرورم شکسته شد

خواب فرار از زندان:
یه شب خواب دیدم زندانبان زندان ماده ها شدیم، لباس زندانیا شلوار گرم کن آبی کمرنگ، کتونی و جوراب سفید ساق کوتاه بود، یه کم هم از ساق پای زندانیا پیدا بود...
ماهم حواسمون به زندانیا بود، همه تو حیاط جمع بودن...
بعد دیدم چهارتا از زندانیا دارن میرن سمت دیوار که از دیوار بالا برن و فرار کنن، ولی با کفش نمیتونستن از دیوار بکشن بالا
بخاطر همین نشستن و کفش و جوراباشونو دراوردن، منم فقط تماشا میکردم، هیچ کاری نکردم مانع بشم، اونا هم پابرهنه از دیوار مثل مارمولک رفتن بالا و فرار کردن!
حالا تعبیرش چی میتونه باشه! چرا چهارتا! کاش حداقل قبل فرار یه کم تنبیه شون میکردیم

دویدن در ساحل

امروز کلی توی ساحل بدو بدو کردیم و همزمان آهنگ هم با هندزفری گوش میدادم، آهنگای edm بی کلام و با کلام...

عشقام دلشون میخواست لخت بشن برن توی آب و کلی آب بازی و شلپ و شولوپ راه بندازن، ولی آخه توی روز روشن؟ جلوی چشم این همه آدم زنده مزاحم نامحرم؟ غیرتم قبول نمیکنه که...

اگه با لباس هم میذاشتم برن توی آب و آب بازی کنن، توی این سرما که به این راحتیا خشک نمیشدیم

ولی عوضش گذاشتم یه کم حموم آفتاب از آفتاب پنجره بگیرن که خستگیمونم در بشه