عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

پوشیدن جوراب موقع خواب

این روزا ممکنه نصفه شب با صدای بمب و موشک از خواب بپریم و مجبور شیم هول هولکی از خونه بیرون بزنیم و فرار کنیم...

پاهای من دوست ندارن موقع خواب لخت باشن ، ولی خب میترسم یه موقع ناخودآگاه توی خواب یکی یا هردو جوراباشونو دربیارن، بعدش اگه جنگی چیزی بشه یا حتی زلزله بیاد مجبور شیم فرار کنیم، اونوقت پاهام تا جوراباشون پیدا نشه و نپوشن حتی از زیر پتو بیرون نمیان 

فقط میترسیم یهو دیوار خراب شه، زمین فرو بریزه یا چمیدونم زیر آوار بمونیم، بدون جوراب 

بیخیال اصلا ولش کن، خوشگلای من ترسیدن، بهتره به این چیزا فکر نکنیم

----------

پی نوشت: متن اصلی رو قبل این جنگ کذایی نوشته بودم

ماساژ پا در محل کار

توی محل کار بودیم، ماده ها مرخصی گرفتن رفتن، نرا افتادن به جون هم و همدیگه رو ماساژ میدادن...

منم که روحم، کاری به کار کسی ندارم، اصلا کسی مارو نمیبینه ، گفتم سه تایی یه کم باهم بازی کنیم، پای راستمو که درد میکنه گذاشتم روی پای چپم، یواشکی با دست چپم یه کم ساق جورابمو پایین دادم و مچ پای راستمو ماساژ دادم...

پای چپم توی این مدت خیلی فداکاری کرد، وقتی پای راستم زیاد تیر میکشه مجبورم به پای چپم بیشتر فشار بیارم تا فشار از روی پای راستم کم شه... الانم یخرده هم عضلاتش گرفته

امروزم که پای چپم از ماساژ بی نصیب موند، نمی شد توی محل کار خیلی با پاهام بازی کنم، چون ساق پام هی بیرون میاد، سفیدیش میزنه تو چشم بقیه...
عوضش امشب موقع خواب پای چپمو بغل میکنم و میخوابم، جورابشم درمیارم ماساژش میدم

پایان تعطیلات

تعطیلاتمون تموم شد، وسایلمونو پک کردیم داریم برمیگردیم خونه...

چه زود گذشت ولی خیلی خوش گذشت...

کم بود، خیلی کم بود... آخه چرا مجبوریم چندماه کار کنیم و فقط چند روز خوش بگذرونیم

مچ پای راستم درد میکنه، از بس توی ساحل بدو بدو کردیم و راه رفتیم، کاش یه ماساژور ماده داشتیم هرزگاهی در حد یه ماساژ از روی جوراب بهش اجازه میدادم به پاهام نزدیک شه، تازه بهش بی محلی هم می کردیم

راه رفتنی رو باید رفت... بریم لنگ لنگان وسایلو بار ماشین کنیم، آتیش کنیم سمت جاده

پای راستم که درد داره، پای چپمم که رانندگی بلد نیست بیکار میشه بازی گوشی میکنه هی  راه هم که طولانی، برای خودمون آرزوی موفقیت داریم

روح واقعی

اینجا فقط خودمونیم و خودمون

نه کسی ما رو میبینه

نه ما کسی رو میبینیم

مثل یه دفتر یادداشت شخصی

طرز تهیه شراب روحانی

اول یه توضیحی بدم، هرکسی نمیتونه با این شراب روحانی مست بشه، ولی کسی که مست بشه خیییییییلی مست میشه، واقعا تا دمی بر می آسایه زین حجاب جسمانی...

حالا دیگه خوددانی، با توجه به محتویات وبلاگ، اگر حس میکنی به این شراب نیاز داری، ادامه ش رو بخون، ولی اینم بگم که هیچوقت ازش نخواهی نوشید، فقط میتونی بخونی 

و اما طرز تهیه:

ساده ست، ابتدا یک نوشیدنی آب میوه گازدار با طعم انگور، شاتوت، لیمو یا حتی استوایی (که این بار ترجیح من شاتوت بود) تهیه کرده، سپس مطابق ناهار دیروز بنده، پاهایم را آماده کرده، ظرفی در زیر انگشتانم قرار داده و آب میوه گازدار بنفش رنگ را از روی انگشتان پاهایم عبور داده و داخل ظرف ریخته

چقدرم خوش رنگه

همشم مال خودمه، به هیشکی نمیدم

دیشب

بلخره تونستم احضار بشم...

خییییییییلی لذذذذذذذت بخش بود...

راس ساعت ۱۲ شب، توی ساحل تاریک، فقط خدا بود و ما بودیم و ماه و ستارگان و دریای آرام...

اولین کاری که کردیم این بود که تا لبه آب دریا رفتیم و توی اون تاریکی حرکت آرام موج ها رو انقدر تماشا کردم تا چشمام به تاریکی کاملا عادت کنن و بتونم بهتر ببینم.

بعد دوتا تیکه بلوک شکسته که قبلا نشون کرده بودیمو پیداش کردیم و گذاشتیم لبه ساحل، روی یکیش خودم نشستم و روی یکیش هم پاهای قشنگمو گذاشتم.

خیلی هیجان داشتیم، ضربان قلبم بالا رفته بود، باید پاهامو یکی یکی لخت می کردم میذاشتمشون روی ماسه های نرم و مرطوب لبه ساحل و اجازه میدادم تا موج های آرام لبه ساحل، از بین انگشتای پاهام رد بشه...

ولی همچنان استرس عبور آدمای زنده فضول و مزاحم هم داشتیم که میتونست مراسممونو خراب کنه...

بلخره دلمونو به همون دریا زدیم ، پاچه های شلوارمو یه کم بالا زدم، سفیدی ساق پاهام حتی توی اون تاریکی، کاملا جلوه میکرد... انگار که نور ماه نصفه نیمه رو داشتن منعکس میکردن...

بند کفشامو شل کردم، اول کفش پای چپمو دراوردم و کفشمو گذاشتم روی همون بلوک، پای چپم یه کم خجالت میکشید، ولی از ذوق ماسه ها و آب دریا تسلیم شد و اجازه داد تا همونطور که بین زمین و آسمون مونده بود، جورابشو دربیارم و بلافاصله بعدش بوسه نسیم خنک و مرطوبو احساس کرد

به آرامی گذاشتمش روی ماسه های نرم لبه ساحل و کمی فرو رفت... احساسش طوری بود که انگار برای اولین بار همچین چیزی رو تجربه میکنه همون لحظه موجی از روش رد شد اولش گرم بعدش خنک شد...

پای راستمم هیجان زده شد و میخواست هرچه زودتر اونم تجربه کنه، منم درحالی که جوراب پای چپمو تو مشتم میفشردم، کفش و سپس جوراب پای راستمم دراوردم و پای راستمم  گذاشتم روی ماسه های نرم و فشار دادم و اونم بوسه نسیم خنک نیمه شب رو احساس کرد و همزمان عبور آب دریا از بین انگشتاش

توی اوج هیجان بودیم و از دریا و لمس ماسه ها لذت می بردیم پاهای بازیگوشم دلشون نمیخواست از دریا و ماسه های نرمش دل بکنن، دوست داشتن همه جا قدم بزنن و بذارن...

در نهایت پاهای قشنگمو تونستم با ترفندی راضی کنم که لباساشونو بپوشن و برگردیم

آشپزی

تا نزدیکای ظهر همچنان دیپرس بودن، آخرسر گشنه م شد و به زور خواهش و التماس راضیشون کردم بریم خرید.
توی قفسه فروشگاه کنسرو خوراک بادمجان  رو دیدم و از اونجایی که آشپزیم حرف نداره، تصمیم گرفتم یه غذای لذت بخش برای ناهارمون درست کنم.
یه بسته هم از نون تست که خیلی نرم و خوشمزه هست هم برداشتم.
برگشتیم به خونه و مواد لازم ناهار امروزو آماده کردم:
یک عدد کنسرو خوراک بادمجان
مقداری نان
یک جفت پای تمیز خوردنی شسته شده با آب و صابون
یک جفت جوراب تمیز
یک جفت کفش کتونی قشنگ نو که بیرون پوشیده نشد
طرز تهیه:

ابتدا پاهایم  را داخل جوراب و کفش قرار دادم و بند کفش ها را به اندازه کافی سفت کردم، سپس کنسرو را طبق دستورالعمل روی قوطی، به مدت ۳۰ دقیقه در آب جوش قرار دادم.
پس از آماده شدن کنسرو، آن را از آب جوش خارج کردم و درب قوطی را نیز باز کردم و منتظر ماندم تا اندکی سرد شود.
در همین حین، پاچه های شلوارم رو جمع کردم، بند کفش هامو را شل کردم و دونه دونه از پاهام دراوردم.
بعد از ماساژ کوتاهی از روی جوراب، جورابامم نیز دونه دونه از پاهام خارج کردم و هرکدومش رو داخل کفش خودش، به عنوان تزئین سفره، قرار دادم.
بعد پاهامم دونه دونه داخل بشقاب قرار دادم و محتویات کنسرو رو همونطور داغ داغ از نوک انگشتا تا مچ پاهام، روی پاهام ریختم، وروجکا اولش یه کم داشتن تقلا میکردن، چون هنوز کنسرو نسبتا داغ بود، ولی بعد چند ثانیه عادت کردن و ازش لذت بردن
نوبت خوردنش رسید، با نون گرم و نرم یکی پس از دیگری لقمه برداشتم ، تا آخرین ذره خوراک هم نوش جان کردم، خیلی خوشمزه و عالی بود، بازم میخوام

برنامه به هم ریخت...

دیشب اومدم توی ساحل احضار بشم، اولا بارون گرفت، ثانیا با وجود اون بارون، چندتا مزاحم توی ساحل ساعت ۱۲ شب می پلکیدن و قهقهه میزدن...

حتی بند کفشامم نتونستم شل کنم چه برسه که درشون بیارم و حداقل با جوراب پاهامو به آب بزنم ...

همه جا و همه وقت آدما هستن، اه اه اه...

وقتی هم برگشتم توی خونه، پاهام انقدر دیپرس شده بودن حتی نذاشتن جوراباشونو عوض کنم و همونطوری با جوراب بیرون تا صبح خوابیدن

الانم که حوصله ندارن منو جایی ببرن، همینطوری افتادیم گوشه خونه، باید فکر چاره کنم، نمیدونم چطوری سرحالشون کنم

بنظر شما چیکار کنیم؟ عه راستی شماها که نمیتونید باهام ارتباط برقرار کنین

تنها اومدم شمال، اما همینجاست دلم

حالا که با عشق هام اومدیم شمال، کلی برنامه و بازیای باحال داریم... خیلی هیجان داریم...

از پنجره هرچی ساحل رو نگاه میکنم، هنوز خیلی شلوغه، پر از آدم زنده حسود، ولی خب آخر شب مخصوص ارواحه

باید شیک ترین لباسا و جورابامونو بپوشیم و توی ساحل احضار بشیم، اون موقع میتونم عشقامو لخت کنم تا شن ریزه های نرم و مرطوب لب ساحل رو همراه با موج دریا زیرشون و بین انگشتاشون احساس کنن

کاش رد پاهامم تا صبح میموند

حیف که توی روشنایی روز نمیتونم از زیباییشون زیر نور آفتاب لذت ببرم، ولی خب عوضش بلدم چطوری جبران کنم

رانندگی با پا

چند روز تعطیلی بود، گفتم امروزو مرخصی بگیرم، سه تایی بریم یه مسافرتی جایی، با همدیگه کلی حال کنیم

توی جاده بودیم، که یه راه فرعی سرسبز دیدم و هوس کردیم یه گذری به این راه داشته باشیم ببینیم تهش به کجا میرسه...

دنبال این بودیم که مثلا یه رودخونه پیدا کنیم که غیر از ما و خدا، کسی اونجا نباشه تا باهم حسابی زیر نور آفتاب گرم و مهربون آب بازی کنیم

ولی هرچی رفتیم خبری نبود، اما جاده خیلی خلوت و دنج بود، پای چپم هم که از اول راه بیکار بود، حوصله ش سر رفته بود، دیگه داشت خوابش میبرد دید کسی نیست، از تو کفشش بیرون اومد، نشست روی صندلی  منم که قلبم داشت تند تند میزد ولی پام دوست داشت فرمونم بگیره، ولی آخه با جوراب که نمیتونست فرمونو خوب نگه داره، مجبور شدم همونطوری حین حرکت صندلیم رو عقب بدم و پای چپمو از توی جورابش دربیارم تا قشنگ بتونه با انگشتاش فرمون رو سفت بچسبه

پای راستمم حسودی کرد و ترمزو فشار داد و کنار جاده نگه داشتن، منم که میخواستم عدالت رعایت شه، کفش و جوراب پای راستمم دراوردم که دوتایی باهم حسابی بازی کنن و از پشت شیشه های ماشین، افتاب بگیرن

بعد هم که طبق معمول باید به شیوه خودم، با چندتا بوس، راضیشون میکردم که برگردن برن توی جورابا و کفشاشون، تا کسی نیومده مارو توی اون وضع ببینه