امروز انقدر زیر بارون بدو بدو کردیم که وقتی رسیدیم نزدیک در خونه، پاهام نمیتونستن قدم از قدم بردارن...
ناچار با کمک گرفتن دستام به در و دیوار و درخت و ...، کشون کشون خودمونو به خونه رسوندیم.
وقتی از در رفتیم تو، اول کفشا رو دراوردیم بعد دستامو شستم، بعد یه لگن توی حموم از آب و کف داغ پر کردم.
پاچه های شلوارمو جمع کردم، خواستم که جورابامم دربیارم که پاهای بازیگوشم همونطوری با جوراب رفتن توی لگن آب و کف داغ
برای یه لحظه آتیش گرفتیم از بس که آب داغ بود...
ولی بعدش حس آرامشش اومد
پاهامم که نمیذاشتن جوراباشونو دربیارم، مجبور شدم روشون شامپو بریزم که یه کم با همدیگه کف بازی کنن حواسشون پرت شه، تا منم بتونم آروم آروم گوشه کش جورابامو بگیرم و به پایین بکشم و از پاهام در بیارمشون تا بعدش بتونم حسابی پاهامو ماساژ بدم خستگیشون در بره...
وقتی جورابامو از پاهای قشنگ بازیگوشم دراوردم، دیدم جاش روشون افتاده و با کف صابون رد جورابامو ماساژ دادم.
الانم که اومدیم بیرون، خشکشون کردم، با روغن معطر چربشون کردم و یه جفت جوراب تمیز پاشون کردم و روی تخت دارن برای خودشون استراحت میکنن

دلم میخواد یه پسر کوچولو خوشگل سفید موطلایی میداشتم، دقیقا مثل عکسای بچگیم، پا پاهای سفید کوچولو و قشنگش ورجه وورجه برام میکرد لذت میبردم
دوست داشتم تابستونا صندل و دمپایی و کفش جلو باز بدون جوراب پاش میکردم باد بخوره به انگشتای پاش خنک شه حال کنه
دلم میخواست هروقت سوار ماشین میشد، مینشوندمش روی صندلی عقب، به بهونه اینکه صندلی خاکی نشه، کتونیاشو از پاهای کوچولوش درمیاوردم، بلافاصله بعدش جوراباشم از پاهاش درمیاوردم، یه کم پاهاشو ماساژ میدادم کلی حال میکرد...
اینطوری احتمالا وقتی بزرگ میشد نگران این که یه مشت حسود پاهای قشنگشو ببینن نمیشد و راحت زندگیشو میکرد...
حیف که یه مامان هم لازم داره، پس نمیتونم پسر کوچولو قشنگمو داشته باشم، چون مرده ها که نمیتونن ازدواج کنن...
اگر هم بتونن، ماده خوشگل تر از خودم از کجا بیارم آخه!؟
اگر هم گیر بیارم، بهش افتخار کنیزی پاهامو نمیتونم بدم!
اگر هم بدم، ممکنه پاهاش به پاهام حسودی کنن، منم مجبور بشم هرروز پاهاشو ادب کنم تا حسودی نکنن!
چه سخت و پیچیده شد
بیخیال، از من فقط یه دونه اتفاقی تولید شده
آرزوی داشتن پسر کوچولو قشنگمو با خودم به همونجایی که هستم بردم 
امروز صبح که میرفتیم، هوا نیمه ابری بود، ولی موقع برگشت بارون گرفته بود
ما هم که مجبور بودیم یه مسیر نسبتا طولانی رو بدو بدو توی خیابونا بدوئیم تا به ایستگاه برسیم
همینطور که میرفتیم، چند قطره بارون از آسمون مستقیم افتاد توی کفش چپم و جورابم خیس شد
پای چپم از حس خنکی قطره بارون لذت برد، دوست داشتن بیان بیرون و افتادن قطرات بارون روی خودشون رو حس کنن
ولی آخه وسط خیابون؟ جلوی چشم این همه آدم زنده حسود!؟
خلاصه یه کم دلخور شدن، ولی خونه که رسیدیم، بلافاصله کلی نازشون کردم، با چندتا بوسه از دلشون دراوردم
امروز از گرگ و میش صبح به سمت بالای کوه حرکت کردیم، تقریبا ساعت ۱۰ به بالاترین نقطه رسیدیم، بعد از کمی استراحت و صرف میان وعده که متاسفانه به دلیل وجود آدمای زنده مزاحم، نمیشد از میان وعده به عزیزای دلم
هم بدم، مجبور شدم تنهایی بخورم و بعدش برگشتیم.
اون بالا هوا خیلی تمیزه، آفتاب روشن تر از همه جا میتابه، دوست داشتم پاچه های شلوار جینمو تا بالای زانو جمع میکردم، بند کفشامو دونه دونه باز میکردم و از پاهام درمیاوردم، جورابامو همزمان و خیلی آروم، آروم، از پاهام بیرون میکشیدم و پاهای خسته و سرخ و سفیدم رو بعد کمی ماساژ و بوسه، زیر نور آفتاب میگرفتم تا برق بازتابش چشم همه اون آدما رو کور کنه
و عبور نسیم سرد اون بالا ❄ رو از بین انگشتای پاهام، همراه با گرمای سوزان آفتاب، حس میکردیم...
ولی فقط تونستم بند کفشام رو سفت کنم و برگردیم!
اما مهم نیست، الان که برگشتیم خونه و در اتاقمو بستم، میتونم از دلشون دربیارم
بعد یه مقدار ماساژ و استراحت، برم ناخناشونو بگیرم، یه حموم همراه با اصلاح بریم تا حسابی خستگیشون در بره و تمیز و مرتب بشن
فردا میخوایم سه تایی بریم کوه، پاهام بی قرار شدن، هی منو با خودشون اینور و اونور میبرن...
گفتم فردا میخوایم زیاد راه بریم، اینقدر خودتونو خسته نکنین، ولی کو گوش شنوا...
آخرسر مجبور شدیم بریم تو اتاق، یه پتو روی پاهام بندازم، جوراباشونو در بیارم و دونه ، دونه نوازششون کنم
، بلکه یه کم آروم بگیرن
کوه از پنجره معلومه، برف روش نشسته❄❄، امیدوارم خیلی سردشون نشه، فکر کنم باید دو جفت جوراب بپوشم، ولی بعیده پاهام بذارن دو جفت جوراب روشون بکشم، چون تحت فشار میرن، ناراحت میشن، نمیدونم چیکار کنم
اگه یه جفت اضافی با خودمون ببریم هم خوبه
دیگه چی لازم دارم ؟؟...
موقع بالا رفتن خسته میشن، بعدش ماساژ میخوان، باید گرم شن، کاش بالای کوه تنها میشدیم، یا دست کم مثل اینجا کسی ما رو نمیدید
سلامی به گرمی عشق بین من و پاهای قشنگم
اینجا میخوام کلی پست از عشق بازی بین خودم و پاهای باریک و بلندم بذارم
خوشگلای سفید و نازی که وزن سبک منو هرروز تحمل میکنن و منو به جاهایی که میخوام برم، میبرن، با انگشتای به ترتیب قد کنار هم، از اون کوچولوعه تا بزرگه...
فقطم مال خودمن، هیچکس جز خودم حق نداره ببینه اونا رو، توی جوراب و کفش قایمشون میکنم، وقتی خشک بشن، چربشون میکنم، خسته بشن ماساژشون میدم، دلگیر بشن بوسشون میکنم... حتی گشنه شون بشه باهم دیگه غذا میخوریم
یه کم هم در مورد خودم:
من روح سرگردان یه پسر کوچولو خوشگل سفید و بور باریک و بلند هستم که سی و چندسال بیشتر عمر نکرد... توی زندگیش... یک و ... دو و ... سه و ... چهار بار کشته شد، ولی دفه چهارم یه کار بد هم انجام داد، بخاطر همین دیگه نذاشتم زنده بشه...
گرچه دست شما بهم نمیرسه، ولی امیدوارم اینجا سرگرم شین 
راستی اینجا پست های این وبلاگم رو دارم بازنشر میکنم: