عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

هیستوری

من از وقتی که یادم میاد، وقتی که یه پسر کوچولو بودم و عشقامم مثل خودم کوچولو موچولو بودن، یادمه همیشه از تماشای عشقام لذت میبردم، البته نه به معنی صرفا لذت جنسی، اون موقع که این چیزا حالیمون نبود، منظورم یه جور لذت هیجانیه، ولی خب نمیدونم چرا، دوست نداشتم هیچ کس دیگه عشقامو ببینه شون.

نمیدونم روشون غیرت داشتم مثلا، یا چی، یا شایدم خودشون خجالتین، ولی ممکنه که همیشه دوست داشته ام فقط و فقط خودم از دیدنشون هیجان زده بشم و لذت ببرم.

بخاطر همین در انظار عمومی، هیچوقت بدون جوراب حاضر نشدیم، شایدم یه مواقعی شده... بهش فکر نمیکنم چون اعصابمون خورد میشه...

وقتی به سن نوجوونی رسیدیم، یه شب تو خواب دیدم عشقام لخت شدن، فکر کنم یه جایی مثل توی کلاس توی مدرسه بودیم، اون شب یه حال عجیبی توی خواب پیدا کردیم، هم وحشت زده شده بودیم هم شهوت زده... و وقتی از خواب پریدیم، متوجه شدیم عشق و علاقه ما به هم بیش از یه علاقه معمولیه...


حتما اینارو خوندی میگی عجب آدم عجیب غریبیه، ولی از نظر ما، شماها عجیب غریبین و ما توی دنیای یه مشت آدم عجیب و غریب گرفتار شدیم و حتی هیچوقت هیچ دوستی مثل خودمون نخواهیم داشت! نیازم نداریم...

فاز الانمون

الان دوست داریم بشینیم پشت فرمون، توی جاده تاریک و خلوت، این آهنگو با صدای تا ته بلند بذاریم، یه جاهاییش من باهاش میخونم، عشق راستم پدال گازو تا ته فشار میده میچسبم به صندلی و عشق چپمم تکنو بزنه

Every time I lose my self-control
It feels like I can't let you go
I'm at the point of no return

Don't ever wanna come back down
I'm up so high above the ground
This feeling I will always yearn

Drifting away
I'm flying
I'm gonna head for paradise
Nothing to say
I'm climbing
I wanna stay right here tonight

Drifting away

نوشابه

عشقام هوس کردن جفت بشن توی یه ظرف، روشون نوشابه کولا گاز دار بریزم ، روشون کف کنه  و برن زیر کفا قلقلکشون بیاد، بعد یخ خرد شده بریزم روشون خنک بشن، یخرده اون تو بازی بازی کنن، بعد نوشابه رو توی لیوان بریزم، عشقام که خشک شدن نوچ نوچ بشن و هی باهم نوچ بازی کنن و منم نوشابه رو بنوشم مست بشم...

چیه لابد فکر کردی لیوان نوشابه رو واسه تو نگه میداریم

جنگ تا پیروزی یا شکست

خب فکرامونو کردیم، تا آخر خرداد به جنگ ادامه میدیم، هیچ توافق و صلحی در کار نخواهد بود، شاید پای میز مذاکره بازم بریم ولی همش فرمالیته ست.

دشمن خواسته های احمقانه خودشو میخواد تحمیل کنه بهمون، ولی میدونیم که دنبال یه پروژه خاص هست که ازش سر در بیاره و بدزده و بره بیرون بفروشه. واقعا خوندن ذهن این عوضی بیش از حد برامون راحته، کاش یه مورد سخت تر میومد یه ذره به چالش میفتادیم سر این که چی تو ذهنشه

ولی نه شوخی کردم، دشمن نادان، به از دشمن داناست، البته ممکنه با نادان دوست بشیم، ولی با دانا دشمن نمیشیم، دست کم اینو میدونیم‌.

خب پس به نبرد ادامه میدیم، ببینیم چی میشه، ما برای هر دو حالت شکست یا پیروزی آماده ایم ولی حالت سوم، یعنی تسلیم: نه نه نه...

آهای تویی که داری میخونی، فقط اگه طرفدار مایی مجاز هستی فقط و فقط یه لحظه عشقامو توی ذهنت تصور کنی، اگر هم طرفدار ما نیستی به منزله طرفداری از دشمن ماست، زود بزن به چاک و برو خودتو با دشمنمون توی هر حالتی که دوست داری تجسم کن!

برگ گل داخل جوراب

یه بار چندتا گل خوشبو چیدیم، دقیق یادم نیست چه گلایی بود، فکر کنم یاس و رز و لاله عباسی بود و گلبرگ ها رو جدا جدا کردم و توی جورابای عشقام ریختم.

بعد یه مدت که با عشقام رفتیم پیاده روی و برگشتیم، همین که از توی کفش هاشون بیرون آوردمشون، عطر گلا پیچید و مستم کرد

ترکیب جالبی بود، بدبختی الان توی یه آپارتمان و مسیر خونه تا محل کار و توی اتاق محل کار حبس شدیم هیچ کاری نمیتونیم بکنیم، جز اینکه شبا موقع خواب بغلشون کنم

نمیدونیم چیکار کنیم

امروز دشمن توی محل کار سعی کرد گولمون بزنه، در باغ سبز بهمون نشون بده که براش کار کنیم، ولی برعکس ما متمایل شدیم که دیگه اینجا کار نکنیم و سر ماه کنار بکشیم و بذاریم دشمن کل محل کاری که براش کلی زحمت کشیدیمو نابود کنه، ولی یه دوست بهمون گفت بمون، این میره.

اینم بگم با همه بجز اون دوستیم.

نمیدونم چقدر رو حرفش میتونیم حساب باز کنیم، خسته شدیم دیگه، یه ماهه خیلی اذیت شدیم، ماه قبل هم همینطور، همش اذیت و اذیت و اذیت...

ولی دست کم ماه قبل داشتیم احترام هم کسب میکردیم، این ماه فقط تحقیر شدیم، اونم توسط یه بی همه چیز ورّاج ورّاج ورّاج... دوست نداریم ریخت نحسشو ببینیم... ولی یه دوست دیگه زورمون کرده!

ما دوست داریم فقط برای خودمون کار کنیم و زحمت بکشیم.

ما دلمون سرزمین خودمونو میخواد، ملک اربابیمون، اسبمون، باغمون، کنیزامون، نوکرامون که همشون دوستمون دارن، نه اینکه از سر جبر و بدبختی بیان بهمون خدمت کنن.

وقتایی هم که عشقام هوس کنن برهنه توی باغ قدم بزنن، نوکرا و کنیزا رو باید از قبل بندازیم توی انبار و در رو روشون قفل کنیم که عشقامو نتونن ببینن.

هی! نوکرا رو فقط فلک میکنیما، توی اندرونی راه نمیدیم!

کنیزا هم فقط برای کار و آشپزی راه میدیم...

خلاصه کسی به دلش صابون نزنه بیخودی

چشم های خسته

امروز یکی بهم گفت چقدر چشم هات خسته ست... آره خسته ست چون داریم حیف میشیم، چون ازمون به بدترین شکل ممکن استفاده میشه، چون یه مزاحم اومد اعتبار و احترام ما رو دزدید...

ولی از قدیم گفتن پایان شب سیه سپید است، البته زیادم نمیشه روی جملات قدیمی حساب باز کرد. دلمون میخواد بریم، بریم وسط یه خیابون وسط یه بیابون، عشقام زیر آفتاب سوزان بیان بیرون و شن های داغ رو لمس کنن، توش فرو برن، بازی کنن...

ولی نه، اونجور جاها مار و عقرب زیاد داره

فکر کنم دارم هزیون مینویسم، باید بخوابیم، ولی تو، من و عشقامو تصور نکن، حرامه!

بند کفش

باز و بسته کردن بند کفش همیشه داستانه، ما ترجیح میدیم بند کفشمون شل باشه راحت بپوشیم دراریم.

البته وقتی میخوایم بدو بدو کنیم، بند کفشامونو سفت میکنیم. عشقام زیاد دوست ندارن تحت فشار باشن، بخاطر همین مجبوریم زیاد هم بدو بدو نکنیم که مجبور نباشیم بند کفشا رو سفت کنیم.

ولی از هرچه بگذریم، لحظه شل کردن بند کفش عشقام، وقتی که از توی کفش بیرون میارمشون، بعد هم جوراباشونو درمیارم و میبینمشون جزو قشنگ ترین لحظات زندگیمه، رد جوراب و رنگ پریده شون و لطافتشون توی اون لحظه واقعا برام لذت بخشه، هی تصورمون نکن، ممنوعه! 

بیخوابی

دیشب خوابیده بودیم برای خودمون، ساق عشق چپم توی خواب درد گرفت، در حدی که از خواب بیدار شدیم و خواب زده شدیم.

بیچاره دلش یه ماساژ حسابی میخواست، اومد بغلم و منم ماساژش دادم حسابی... عشق راستمم که خوابالو بود و حس حال اینکه بیاد بغلم نداشت.

چپی از راستی ضعیفتره، زودتر خسته میشه، خیلی هم سوسول و نازک نارنجیه، کاریش نمیشه کرد، منم کلا دوتاشونو خیلی لوس بار آوردم، بسکه دستمالیشون کردم عادت کردن هی ناز و نوازش بشن

تو به دلت صابون نزن، عشقای قشنگم با غریبه ها اصلا میونه خوبی ندارن، کلا از آدم به دورن فقط مال خودمن 

روز بدون دشمن

امروز چقدر کارمون خوب بود، فعلا تا فردا قضیه بیخیال شدن این کار منتفیه. چه خوبه آدم بره دویست تا رفیق یا دست کم کسایی که ارتباط معمولی داری ببینه و اون یه دونه دشمن رو نبینه که حالشو خراب کنه...

ماهم که از فرصت استفاده کردیم و کلی تله پهن کردیم براش، این دشمن لعنتی دیروز رک بهمون گفت که نقشه ش علیه ما چیه، چقدر آخه یه آدم میتونه احمق باشه.

خب بگذریم... الان از حموم اومدیم عشقام خودشون زیر پتو جوراباشونو دراوردن به هم چسبیدن انگشتاشون رفته لای هم دیگه کلی باهم حال میکنن

منم که گوشی دستمه دارم اینا رو مینویسم... هی تو ذهنت حق نداری ما رو تصور کنی ها!