الان عشقام یه جوری شدن انگار خلخال دور گردنشون انداختن
هرچند که با پابند خیلی بامزه میشن، ولی اصلا از اینجور چیزا خوششون نمیاد و منم به سلیقه شون احترام میذارم.
توی دمپایی از اینا که انگشت شست جدا میفته هم که میرن، خیلی خوشگل و با مزه میشن، ولی بشدت از این مدل دمپایی ها هم متنفرن.
چه میشه کرد دیگه هزار جور ناز و ادا برام دارن 
داشتم به این فکر میکردم فلسفه خلخال چیه، از کجا اومده، چرا اسم یه شهر هم خلخاله، اصلا اینا به هم ربط دارن یا نه...
حالا که عشقام خوششون نمیاد، هیچکدومش برام مهم نیست 
فکر کنم تا یکی دوهفته دیگه اوج گرما رو گذروندیم. البته منظورم چیز دیگه ایه، ما چون صبح کله سحر میریم به طرف محل کار، چندوقت دیگه آفتاب نزده میریم و از اونطرف غروب برمیگردیم که به نسبت این روزا خنک تره...
باقی ساعات هم که داخل ساختمون هستیم. عشقامم که گرما دوستن، الانم از حموم اومدیم سردشون شده، لباس تنشون کردم گرم شن
راستی میخوایم بعد از این پروژه سنگین و همتی، به عنوان پاداش، تقاضای ناهاربرای همه، از مسئولین شرکت کنیم، امیدوارم که دست رد به سینه ما نزنن که ناراحت میشیم قهر میکنیم میریم... ما خیلی دست به خیر هستیم
امروز اومدیم از پله های مترو بریم بالا، یکی خواست باهامون رقابت کنه، زود تر رفت سمت راه بله شروع کرد بدو بدو از پله ها بالا بره، عشقامم که هیشکی رو نمیتونن جلوتر و بالاتر از خودشون ببینن، پله ها رو دوتا دوتا رفتن بالا، یارو به گردمونم نرسید
حالا هرچی بهشون میگم اینقدر توی راه پله بدو بدو نکنین که گوش نمیکنن، امروزم یه جا نزدیک بود زمین بخوریم، البته اون موقع داشتیم یواش یواش راه میرفتیم.
کلی هم پله بالا پایین رفتیم، الان باید یه کم باهم بازی کنیم خستگی شون در بره
اول ببینمشون...
آخی، رنگشون پریده، چقدرم برجستگی دور مچ شون افتاده، درست بالای قوزک...
الان داشتیم فکر میکردیم شرکت باید بجای استخدام یه سرخر بالاسرمون، دو نفر استخدام میکرد، یکی پاچه چپمو میگرفت، یکی پاچه راستمو، همینطوررررر هی میخاروندن که ما کیف کنیم و هی کار انجام بدم. شرایطشون الان خیلی حساسه، خودشونم میدونن، منتظرم به زبون بیان، البته قبلا اومده بودن، شایدم اونقدر حساس نیست... ماهم نباشیم خودشون به هرحال یه خاکی تو سر خودشون میریزن دیگه...
داشتیم نقشه سرزمینمون رو میکشیدیم، خیلی کار میخواد، اونم کارای سخت، ولی خب ارزششو داره، هرکاری هم بکنیم برای خودمون کردیم، عشق و حالش هم برای کنیزان و نوکرانمونه
دشمن ظاهرا خیلی اعداد همتی دوست داره، هی میخواد پروژه گنده هه رو از ما بگیره، مثل پروژه کوچولوعه که اونم از ما به زور گرفت و زایید، یه زایمان گنده ترم اینطرف راه بندازه
ما که بخیل نیستیم، اینم مال اون، عددای همتی که سهله، حتی اگه اعداد خاوری و کانادا هم بذارن جلومون، هیچ چشم داشتی به مال این و اون نداریم!
امروز همش مشغول پاچه خاری عشقام بودم، اصلا ماساژ و ناز کردنشون وقتی تازه اصلاح کردن یه حال دیگه ای داره، الانم دارم نگاهشون میکنم سرخ و سفید و رنگ پریده و خسته زیر باد کولر... عه الان خجالت کشیدن رفتن زیر پتو
رو ساق عشق راستم یه کبودی افتاده، فشارش هم که میدم دردش میگیره، نمیدونم به کجا خورده. عشق چپمم که اوخ شده بود هنوز خوب نشده...
فردا هم که شنبه ست، فکر کنم باز باید لنگ لنگان بریم سمت جبهه جنگ کاری... دشمن هم که نتونستیم شکست بدیم، خودمونم شکست نخوردیم لااقل تکلیفمون روشن باشه، ولی نه، ما نباید شکست بخوریم، به مبارزه ادامه میدیم...
ولی این کبودی هم از چشم شور دشمن حسودمونه، انقدر که به کارام حسودی میکنه بدبخت، بترکه چشم حسودش.
این روزا سرگرمی مون شده یه مکعب روبیک، هر دفعه حلش میکنیم، دفعه بعد توی یه حالتی گیر میفتیم که با الگوریتم قبلی حل نمیشه، البته این حالت دیگه آخریشه، دوست ندارم سرچ کنم یا از کسی بپرسم.
عشقامم سعی کردن حلش کنن ولی حتی نتونستن حرکتش بدن، فقط یاد گرفتن همه جا خودشونو بندازن وسط
داشتم فکر میکردم این طرحی که داریم برای رهایی از همه چیز، یه چیزی شبیه کشتی نوحه.
کلی جک و جونور باید بریزیم توی سرزمینمون، از هر درخت هم تعدادی باید بکاریم، یه مکان هم برای سیفی جات و سبزیجات و ... تدارک دیدیم، تعدادی از صالحان هم باید پیدا کنیم، با ترفندی راضی کنیم بیان اون مکان احتمالا دور افتاده زندگی کنن و به امورات بپردازند.
این طور هم که از وضع مملکت پیداست، بزودی یه طوفانی از تورم و شورش و جنگ و ... نابودش میکنه.
الان هم که یه عده مسخره مون میکنن، یه نمونه ش خود تو، که دیوانه ایم، وسط تفاهم نامه، جنگ و طوفان کجا بود و ...!
رفتیم سر یخچال یه چیزی گیر بیاریم غارتش کنیم، دیدم چیزی نیست، فقط یه کم از این بستنی سنتی زعفرونیا توی فریزره، یه قاشق برداشتیم که بیایم سروقت بستنی.
همونطور ایستاده جلوی فریزر اومدم یه قاشق از بستنی بخورم، یه مقدارش ریخت پایین و همونطور که بستنی در حال سقوط آزاد بود، عشق راستم در یک حرکت فداکارانه اومد زیر بستنی و مانع ریختنش روی فرش شد.
همونطور که داشت سردش میشد، بستنی هم که ریخته بود روش، در حال ذوب شدن بود، اومدم که بریم عشق راستمو بگیرم زیر آب بشورمش، عشق چپم پرید روی عشق راستم و شروع کردن به بازی کردن و خودشونو به هم مالیدن...
منم مجبور شدم برای چند دقیقه ای همونجا جلوی یخچال دراز بکشم تا بازی پسرای بازیگوشم تموم بشه
که بعدش بشورمشون تمیز شن...
اوناهم انقدر ادامه دادن که بستنی خشک و چسبناک و برّاق شد، هی به هم میچسبیدن، جدا میشدن کیف می کردن
باور کنی یا نه، واقعا بعضی وقتا کاراشون غیر ارادی من و دلبخواه خودشونه
راستی یاد یه دختر خارجی افتادم که خیلی وقت پیش باهاش چت میکردم، عاشق این بود پاهاش چسبناک بشن، انگشتای پاش به هم بچسبن و...، بعضی وقتا عشقام هوس میکردن بریم باهاش چسب بازی کنیم، ولی خییییییلی ازمون دور بود، نمیشد 
جالبه برای بلندترین شب سال مراسم اختصاص دادن، ولی برای بلندترین روز سال هیچ خبری نیست، که فکر کنم ۳۱ خرداد یا ۱ تیر باشه.
فقط یه روز طولانی و گرم و بی تفاوته که مجبوریم از صبح تا شب بریم سرکار و بهش اصلا فکر نکنیم...
ولی تابستون رو کلا دوست داریم، شاید به این دلیل که بچگیامون از شر مدرسه راحت می شدیم، یا شاید مسافرتای یک بار در سالی که تابستونا میرفتیم...
تابستونا باوجود اینکه روزا بلنده و هوا هم گرمه، ولی عشقام کلا گرماش رو دوست دارن، حتی اگه خودم از گرما اذیت بشم، حتی یه جایی مثل قشم هم گرماش نمیتونه عشقامو اذیت کنه و دوست ندارن لباساشونو دربیارن و لخت بشن... شاید بخاطر اینه که بیشتر وقتا نسبتا سردن، البته دستامم معمولا نسبتا سرد هستن.
الانم دست زدم بهشون، حس میکنم از دستم سردترن
قبلا که شیوه کارمون فرق میکرد، عادت داشتیم صبح ها حوالی ساعت ۷:۳۰ تا ۸:۳۰ بیدار بشیم، چند وقتیه که شده ۵:۳۰ تا ۶:۳۰ دیگه خواب از سرمون میپره باید از جا بلند بشیم حتی روزای تعطیل.
زیادم فرقی نمیکنه، از اینور زودتر بیدار شیم، از اونطرف زودتر میخوابیم، فقط دوست نداریم وقتی خوابیم کسی یا چیزی بیدارمون کنه، زنگ ساعت هم ناچاریه، چند وقت دیگه تحملش میکنیم تا بودجه برسه، عملیات تاسیس سرزمین و ساخت عمارت رو استارت بزنیم و بعد از پایان عملیات، مابقی عمر رو من وعشقام در خوشی و ناز و نعمت و لذت و اربابیت بگذرونیم، اوووووووووو خیلی کار داریم که تا به اونجا برسیم...
پاشیم الان بریم یه لیوان شیر بجوشونیم و بگردیم ببینیم چی برای خوردن پیدا میشه. ایده آل ما صبحانه دو تیکه ست، ینی یه بخش وقتی از خواب بیدار شدیم، یه بخش هم ساعت ۹ و ۱۰، اولی با شیر، دومی با قهوه، نسکافه یا امثالهم. با نون حجیم، تست، فانتزی، شیرمال و امثالهم، با خامه و مربا و عسل و سس شکلات و کره بادوم زمینی و امثالهم، حلیم هم که جایگاه ویژه برای بخش دوم داره. ما شیرین با شکر دوست داریم.
با پنیر زیاد حال نمیکنیم، ولی نون اگه بربری بود اوکیه با گردو (هرچند که در واقعیت معمولا نون لواشه با یه پنیر خسته مثلا)
موقع صبونه معمولا عشقام بازیگوشی نمی کنن، هرچند بعضی وقتا تنها باشیم میان روی میز که اشتهام باز بشه...