عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

دستور

یه عده از بالا دستور میگیرن، یه عده از مرکز دستور میگیرن، ولی من از پایین دستور میگیرم 


تاحالا اصلا دیدی کسی از پایین دستور بگیره!؟ ببین چقدر آدم متواضعی هستم...


خب امروز هم که خسته و کوفته برگشتیم، تا یک ساعت افتاده بودیم، وقتی وای میستادیم، سرگیجه میگرفتم... نمیدونم چه ویتامینی پروتئینی چیزی کم داریم...

ربان طلایی

یه ربان طلایی بلند پیدا کردیم که گره خورده بود، داشتم دونه دونه گره هاشو باز میکردم که عشقام رفتن سر ربان رو گرفتن شروع کردن به بازیگوشی با پیچیدن ربان طلایی دور خودشون...

هیچی دیگه، آخرین گره رو که باز کردم، ربان رو از دستم کشیدن، دیدم دور تا دورشون پیچیده، از لای انگشتاشون تا دور مچشون یه نوار باریک طلایی پیچیده و برق میزنه!

ولی خیلی کیوت و بامزه شده بودن 

موتور سوارای زن

اول بگم روی صحبتم با یه تعداد خاص از موتور سوارای زن هست، نه همه شون ... خواهش میکنم خانم ها اینقدر همه چیزو به سخره نگیرین... یکی میبینی کلاه گذاشته، دوتا گوش بلانسبت دراز رو کلاهشه، یکی دیگه با موی پفکی فرفری پریشون قیریقاژ میره... یکی دیگه کلاه شاخدار گذاشته، یکی دیگه یه جور دیگه...

میدونستن جنبه شو نداری که نمیذاشتن برونی 

من انقدر تصادفای وحشتناک موتوری دیدم، که اگه تعریف کنم شبا خوابت نمیبره... میدونم دوست داری چشما روت خیره بشه، چارتا لا اُبالی متلک شتلک بهت بندازن، ولی موتور که ابزار شو نیست که، هم برای خودت خطر داره، هم بقیه، برو یه چیز امن تر حداقل پیدا کن

ایران ما

بعضی وقتا از ته دل میگم کاش هیچوقت این مدلای هوش مصنوعی پابلیک نمیشدن... نه بخاطر اینکه تاحالا یه دونه ش به درد ما نمیخورده... نه بخاطر اینکه باعث شد یه مشت کودن به پشتوانه این هوش مصنوعیا دم دربیارن توی هر عرصه ای مدعی بشن و دست زیاد بشه...


فقط و فقط بخاطر این تیزرای مسخره "ایران ما" صدا و سیمان، با اون گوینده با صدای خشک و بی روحش که فقط چرت و پرت محض میگه، سناریو و صحنه سازی های مبتدیانه ش و اون کاراکترای بدترکیبش و اون لبخندای مصنوعی و نیش تا بناگوش بازشون که دارن یه جا رو به چوخ میدن ولی وانمود میشه دارن جلوی به چوخ رفتن رو میگیرن 

طهرون داغون

یه مشت در و داهاتی ریختن توی این شهر لعنتی، نمونه ش همون دشمنمون که یه داهاتی اصیله در این حد که چوپون گوسفندای داهاتشونو میشناسه ازش گوشت مرغوب میخره... گوشتای قلابی هم میفرستن شهر ما مردمو مریض کنن

خود لعنتیش هم دوزار نمی ارزه، بدرد شاگرد چوپونی هم نمیخوره


بگذریم... داهاتی بودن به خودی خود مزیته، ما خودمون دنبال تاسیس یه داهات برای خودمونیم... اما یه عده انگشت شمار از داهات میان شهر، مثل صمد آقا، بی جنبه ن، به قانون شهر احترام نمیذارن، لایی میکشن، سبقت غیر مجاز میگیرن، به دیگران آسیب میزنن، هم توی رانندگی، هم توی زندگی...


اصلا اصل موضوعی که میخواستم بگم یادم رفت 


میخواستم بگم بعد مدت ها خواستیم شبونه بریم توی شهر با ماشین بچرخیم، البته کاری داشتیم...، از دم در خونه ترافیک و شلوغی بود تا مقصد، رفت و برگشت... کلی هم تصادف... یکی نیست بگه آخه لاکردار، حالا ۵ دقه ده دقه دیرتر برس... هی گاز به گوز نبند لایی بکش... میمیری!؟ اون کله ت هم موقع رانندگی از تو گوشی دربیار... در بهترین حالتش یه سری شررر و وررر در حد وبلاگ ما داری میخونی، ارزش این همه خسارتو نداره.‌‌..


هرچند میخ آهنی فرو نرود در کله پر از سنگ!


ای واااااای ساعت از ۱۲ گذشته هنوز بیداریم!

روز گرم

امروز ماشین خراب رو بردیم میکانیکی، اونم بلد نبود ترررر بهش زد بدتر شده الان کاسه چه کنم دستمون گرفتیم...

انقدر هم هوا گرمه که هرچقدر آب میخوریم انگار نه انگار...

الان فقط هوس کردم بپریم توی آب خنک یه رودخونه ای جایی چیزی، اونم با لباس و کفش و جوراب، که تا یکی دو ساعت بعدش همینطور خیس و خنک بمونیم. آخرین بار فکر کنم توی تنگه واشی این کارو کردیم، بچه هم بودیم

قدیما یادمه رودخونه زیاد بود، چشمه زیاد بود، مسیر هم داشت، خلوت هم بود، مثل جاجرود و لواسون و...

الان همونا درحد یه جوب باریک شدن، بیشترش هم فاضلابه، همونم همه سوراخ سمبه ها رو بستن یه وقت کسی بهش نزدیک نشه، اطرافش هم تا خرخره پر از خونه و ویلا و... یه جای خالی هم اگه اگه اگه گیر بیاد، ۴۰ تا ماشین اطرافش پارکه، ۲۰۰ نفر هم توی هم می لولن


یادمون باشه یه رودخونه هم توی سرزمینمون درست کنیم 

و اما از سرزمینمون بگم...

چشماتو ببند و تصور کن، عه نه، چشماتو ببندی که نمیتونی بخونی، با چشم باز تصور کن... اطراف همه خالیه، هیچ دیوار یا خونه ای نیست، فقط یه جاده خاکی که منتهی میشه به سرزمین، در نزدیکی یه تپه که با علف هرز سرسبز شده،.. در دور دست ها یه رشته کوه دیده میشه، آسمون کاملا آبی، با تکه های ابر پنبه ای که هر کدوم تیکه تیکه روی جای جای سطح زمین و تپه سایه انداخته...

هرزگاهی یه نسیم می وزه، با هوای ولرم، کم کم به غروب که میرسه، نسیم خنک میشه، تا اینکه شب بشه و آسمون پر از ستاره و با نور ماه همه جا روشن میشه، صدای جیرجیرک میاد، زمان گذر میکنه، تا نیمه شب که ماه هم غروب میکنه و تاریکی مطلق میشه...

میخوابی تا دم صبح، هوای خنک گرگ و میش، کم کم همه جا روشن میشه و آفتاب طلوع میکنه


اونجا توی هر لحظه، یه جور میشه از هر چیزی لذت برد، دوست نداریم اسیر ساعت و تقویم باشیم... هی بگیم امروز چندشنبه ست!؟ چندمه!؟ ساعت چنده!؟ حقوق چندم میریزن...


توی این راه احتمالا به افرادی که به ما شباهت زیادی از یه لحاظی دارن، ولی برای لذت بردن از لحظاتشون به استعداد و ابتکار ما محتاج هستن، اجازه همراهی با خودمون رو بدیم، که میشن همون کنیزان و نوکر ما


هی هرکسی لیاقتشو نداره، بیخودی به دلت صابون نزن

حوصله جنگ نداریم

نه، الان موقعش نیست، میخواستیم سرزمینمونو تاسیس کنیم و از این مملکت خراب شده بریم... چندتا کنیز و نوکر هم از فلاکت و بدبختی زندگی پوچ توی این کشور نجات بدیم...

هنوز به قدر کافی منابع مالی و دانش و اقتدار برای خودمون کسب نکردیم، شاید هم حداقل مورد نیاز رو داریم ولی میترسیم...

شایدم این جنگ از نوع زرگری باشه، نمیدونم، هرچی که هست خسته شدیم دیگه، اصل موضوع هم عوض نشده، نمیشه، نخواهد شد...


بعدا یه کم از سرزمینمون مینویسم، فعلا خسته ایم، باید برم ماساژشون بدم

حرف زدن با خود

من توی ذهنم خیلی با خودم حرف میزنم (در واقع روحم که منم با جسمم، که من فیزیکیه) باهم زیاد حرف میزنیم، حتی بعضی وقتا میون حرفامون، پسره نادون رو شماتت هم میکنم 

وقتی هم تنها باشیم حرفامونو میذاریم رو اسپیکر، البته من میذارم رو اسپیکر، اون معمولا شنونده ست...

یه وقتایی احساساتی بشم با پاهاشم حرف میزنم

درکل دو حالت داره، یا به درجات عرفانی رسیدیم و از فلسفه هامون میشه چندین جلد کتاب نوشت، یا اینکه رد دادم و نیازمند بستری اورژانسی در نزدیکترین دیوونه خونه 

البته دیوونه خونه هم بدجایی بنظر نمیرسه ها، میشینیم با چندتا خل و چل صبح تا شب هزیون میبافیم... آخر و عاقبت همه جوونای عیرانی!

بگیریم بخوابیم، فردا احتمالا هزارتا کار داریم.

جسم

فکر کردین فقط من اینجا روح سرگردانم!؟

شماها همه روح هستین، خیلیاتون هنوز باور ندارین، بعضیاتون انقدر درگیر جسمتون شدین که انگار جسم داره روح رو کنترل میکنه...

من یک روح هستم که جسمی رو تحت اختیار خودم دارم، از لذت بردن جسمم، لذت میبرم، از خوشحالیش خوشحال میشم، از ناراحتیش ناراحت میشم، اگر جسم دیگه ای (انسان، حیوان، اشیا...) اذیتش کنه عصبانی میشم...


 خیلی ها هم براشون مهم نیست، خودشون، خودشونو قبول ندارن، میگن سر و ته ما همین سلول هاست، از نظر من این ارواح نهایتا با همون جسمشون دفن یا سوزانده خواهند شد برای همیشه... (درست مثل ته این فیلم ترسناکا)


خیلی از ارواح اون جسمی که دارن رو اذیت میکنن، درب و داغون میکنن، یا اون خبیثا با جسمشون، جسم و روح بقیه رو اذیت میکنن (تف تو روحشون)،


ولی من مراقبش هستم، درگیر حماقت جمعی نمیکنمش، تمام قد ازش حمایت میکنم، به هر روشی که از دستم بربیاد، از هم پیمانانش هم همینطور و مقابل حمله ارواح خبیث، دفاع و ایستادگی معنوی میکنم...

عاشق پاهاش هم هستم (یکی یه بوس بهشون) الانم جسممو ژیگول و تر و تمیزش کردم که بخورمش