عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

منظره

میخوام منظره ای که الان جلومه رو توصیف کنم، از یه گوشی سامسونگ اندروید ۱۱ شروع میشه، یه تی شرتی که واقعا نمیدونم چه رنگیه، قهوه ای، خاکستری یا هرچی، یه گرم کن مشکی، عشقام توی جورابای سفید (راستی صافه، چپی انگار شستشو گذاشته روی شونه شست راستی)، تاج فلزی تخت، یه پتو از این نازک مسافرتیا هم روی تخته، یه پنجره که ویوش یه درخت گوجه سبز، بعد یه درخت انگور درشت قرمز-بنفش، یه کابل برق توی هوا، توی دوردست شاخ و برگ یه درختی که نمیدونم چیه ولی خیییییلی بلنده و یه تیکه هم از آسمون معلومه...

یه گوشه از یه رخت آویز از پنجره پیداست

عشق بازی در ماشین

یه شب سرد زمستونی بود،برق قطع شد، توی خونه تنها بودیم و اونجا انقدر تاریک و حوصله سر بر بود که رفتیم توی حیاط.

تازه رسیده بودیم، به همین دلیل داخل ماشین از توی خونه گرم تر بود و شیشه هاشو بخار گرفته بود...

خلاصه همه چیز فراهم بود، تنها بودیم، ماشین گرم و شیشه های بخار گرفته و شب تاریک...

رفتیم داخل ماشین، یه موسیقی پلی کردم، روی صندلی عقب لم دادم و عشقامو گذاشتم روی پشتی صندلی بند کتونیاشونو شل کردم و کتونیاشونو دراوردم... یه کم از روی جوراب ماساژشون دادم، بعد توی اون هوای سرد لختشون کردم و انگشتای سردشونو با دستای سردم ماساژ دادم تا هم اونا گرم شن هم دستام 

مشغول

امروز از صبح تا عصر انقدر مشغول کار بودم، حتی فرصت نکردم به ساق و مچ عشقام دست بکشم. البته چرا، جوراب یکیشونو یه ذره پایین کشیدم داشت اذیت میشد...

دشمن هم که سخت مشغول بود، البته کار رو حواله میداد، مشغول مستندسازی از کارای نکرده ش و گند کاریاش که دارن یکی پس از دیگری بیرون میزنن بود، میخواد به هر قیمتی که شده بمونه...

ماهم رویه خودمونو عوض میکنیم، صبر میکنیم خودش بفهمه برای موندن فقط کافیه به ما باج بده تا بگم برای فلان کار، فلانی هم کمک کرد...


ولی بین خودمون بمونه، علی رقم اینکه میدونم اگه شرکت رو تحت فشار بذارم بهمون باج میدن چون لازممون دارن، ولی میترسم اینطور نشه و یه کار کنن بهشون باج بدیم... نمیدونم خلاصه این حاشیه ها برامون خودش چالش و بازی و سرگرمیه... میخوام ارباب درونمون رو تقویت کنم


ماه ها نقشه کشیدیم و انتظار...

میخوام کسایی که ادعای بالادستی دارن، پاچه مونو بخارونن 

اولین خواب

اااااه دوست ندارم تعریفش کنم، عشقام خجالت میکشنننننن، ولی یه کرمی تو وجودم نهفته که تعریفش کنم...

یادمه سن و سال راهنمایی بودیم (اون موقع میگفتن راهنمایی الان میگن دوره اول دبیرستان و همچین چیزایی...)، سریال شب های برره هم نشون میداد (مهران مدیری، شیرفرهاد و کیانوش و ...)

این سریال یه کاراکتر داشت به اسم کیوان، با بازی رضا شفیعی جم.

کیوان زورگیر بود، با یه چوب راه میفتاد تو برره هرکی رو میدید بهش میگفت پول وده، پول زور وده...

یه شب خواب دیدیم کیوان شده هم کلاسی ما، بغل دستمون نشسته، منم که بدم میومد ازش، گفتم بریم یه جا دیگه بشینیم، همین که پاشدیم بریم، نگاهم به مچ پاهام افتاد، دیدم عشقام جوراب ندارن...

کلی استرس گرفته بودیم، ترسیده بودیم، هی با خودم میگفتم چطوری صبح یادم رفته جوراباشونو بپوشم... آخه مگه میشه... چی کار کنم...

بعد نمیدونم چی شد، دیدم کفش هاشونم نیست و لخت شدن، بعدش هم که خلاص شدم از خواب پریدم... همین!!!


 دوباره نخون... فهمیدی چی میگم، مشکل اینجاست باورت نمیشه...

نشه! خب چی کار کنم !؟ 

کفش تو خونه ای

دو جفت ازکفشامونو عشقام اجازه نمیدن بیرون بپوشیم، چه میشه کرد، صاحب اختیارش خودشونن،یه جفت کفش کتونی و یه جفت مجلسی، که شده اسباب بازیشون،فقط تو خونه می پوشن، هی میرن توش و میان بیرون بازیگوشی میکنن، گذاشتن تو خونه باهاش راه برن، چند جفت جوراب هم توی خونه فقط می پوشن، عشق کفش و جوراب دارن، یه شلوار لی هم شده پیژامه شون، چون باز اونم نمیذارن بیرون بپوشیم!

منم دلم میخواد براشون دو جفت کفش نو هم بخرم، ولی خب با این وضع اقتصادی خسیس شدم دیگه، وگرنه خیلی چیزای دیگه هم میخوایم، دو دست کت شلوار و چندتا کروات و پیراهن..‌.، چه بسا بازم بخرم و نذارن بیرون بپوشیم 

بعضی وقتا وسوسه میشم قید تاسیس سرزمین رو بزنیم یکی دوماه کامل درامدمونو خرج خودمون کنیم، ولی میبینم واقعا اینطور زندگی کردن برامون سخته، چه کنیم دیگه صبر هم نداریم...

از اونطرف دلاررفت بالا، ارزش پولامون به فنا رفت، انگار آدم روی تردمیل داره میدوئه تهش به هیچ جا نمیرسه. تف به این شانس، چرا آلمان متولد نشدیم  دلمون میخواست بریم توی اون کارناوالای fasching یا هرچی که هست شرکت کنیم، لباس جادوگری با ماسک بپوشیم و جورابای هر دختری که بقیه جادوگرا خفت کردنو دربیاریم پرت کنیم وسط خیابون بهشون بخندیم 


چه میشه کرد هرکاو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش، شاید ماهم از نژاد چندهزار سال پیش به اونا میرسیم


حداقل یه کرم ویتامین آ-د و یه روغن بچه جدید براشون بخرم، از حموم میایم پوستشون خیلی خشک میشه.

سر و صدا

جنگ که هیچی، سنگ هم از آسمون بباره این سر و صدای بیرون سرجاشه، موقعیت خونه خوب نیست دیگه کاریش نمیشه کرد...

آفتاب گیر هم نیست، عشقام بعضی وقتا هفته ها نور آفتاب به خودشون نمیبینن...

اینم نمیشه کاریش کرد، کسی که خونه رو میساخته براش مهم نبوده این چیزا..‌.

بازم کاریش نمیشه کرد...

مگه برای اون بنگاهی که این خونه ها رو به مردم غالب میکنه مهمه که داره چندبرابر یه ماه حقوق طرف فقط داره کمیسیون میدزده!؟

این یکی هم کاریش نمیشه کرد...


تنها راه فراره، فرار به یه جای امن!

مترو و اتوبوس

آدم دلش میخواد بعضی از اینایی که توی مترو و اتوبوس هستن، توی لحظه آخر که درداره بسته میشه، پرت کنه بیرون...

مثلا یارو نشسته، یه پاش رو بصورت افقی گذاشته روی اون پاش، هرکی هم رد میشه یه بار به نوک کفش یارو مالیده میشه... آخه چقدر باید طرف احمق و بیشعور باشه که توی مترو اینطوری میشینه...

جالبه همشون توی همین حالت، گوشی به دست میشینن...

یه عده دیگه، وقتی میخوای پیاده شی، جلوی در مثل گاو دقیقا از روبرو آدم میان تو... یه عده دیگه برعکس وقتی داری سوار میشی تازه یادش میفته باید پیاده شه، بلند میشه مثل گاو میخواد از رو همه رد بشه پیاده بشه...

باز همه اینا هم گوشی بدست...

حالا اینا به کنار، یه سری بُز، قطار که میخواد بیاد، میرن روی خط زرد وا میستن، طوری که نوک کفشش یه کم جلوتر از خط هست، قطار از فاصله ۵ سانتی پیشونی یارو رد میشه، یا مثلا آینه BRT دقیقا دو سانت باهاش فاصله داره،یا اتوبوس داره میاد تو ایستگاه، طرف وسط خیابون وایساده،بجای اینکه توی ایستگاه وایسه

اینا مثلا میخوان قبل از همه سوار شن که بتمرگن رو صندلی، ولی جالبش اینجاست که یا صندلی خالی نیست، یا به تعداد صندلی خالی هست، که توی هردو حالتش ضایع شدن

باز ایناهم سرشون تو گوشیه


بنظرم اینا همشون سرشونو تو گوشی فرو میکنن که مثلا بگن ما حواسمون نیست... اتفاقی اینطوری شد...


یکی از چیزایی که ازش میخوایم فرار کنیم، دقیقا همین مردم و همین مترو اتوبوس و اینجور چیزاست

مجازات شماره یک

قرار شد هر کدوم از خدمتکارامون توی سرزمینمون، اگر اخباری از ایران گفتن، مجازات بشن، مجازات بستگی به شانس طرف داره، دوتا تاس میریزه و با توجه به اون،مجازاتش تعیین میشه.

جفت یک میشه مجازات شماره یک، به این صورت که دستور میدم مچ دستاشو از پشت به هم ببندن، مچ پاهاش هم به فاصله بیست سانت از هم ببندن، کفش و جوراباش هم جلوی جمع دربیارن، طوری که کف پاهاشو همه ببینن...

ما هم که روی اسبمون با چکمه های سوارکاری نشستیم و از بالا تماشا میکنم.

بعد میگم که پابرهنه یک دور دور تا دور محوطه سرزمین قدم بزنه تا دوباره بتونه کفش و جوراباشو پاش کنه...

البته اون موقع انقدر کف پاهاش زخم و زیلی و سوراخ سوراخ شده و باد کرده که اصلا تو کفش فرو نمیره...


شوخی کردم، عشقام یه بار برهنه روی خاک و علف های مرطوب تازه درومده بهاری قدم زدن چیزیشون نشد، خیلی هم حال کردن...، فقط یه تیغ کوچولو توی یکیشون رفت، ولی اگه تابستون بی آب و علف باشه احتمالا اوضاع یه کم فرق داره 


چیه هوس کردی؟ دلت میخواد هم بهمون خدمت کنی هم مجازات بشی!؟


ولی فقط اجازه داری تصورشو بکنی، همین برات بسه 

خروج از سبک زندگی حوصله سربر فعلی

خیلی نقشه ها کشیدیم، خیلی روش فکر کردیم، کلی استراتژی چیدیم که سبک زندگی فعلی مون رو عوض کنیم، هرچند که اول و آخرش به کمبود پول می رسیم، ولی بازم راهی هست که بشه با همین مقدار اندوخته یه کارایی کرد...

میریم جلو، ولی بدی سبک فعلی زندگی اینه که کلا انگیزه آدم رو سست میکنه، بسکه درگیری چرت و پرت سر آدم میارن...


نمونه ش یه خری میخواد جایگاه خودشو حفظ کنه، بجای اینکه تلاششو بیشتر کنه، یا حداقل کارتو راحت کنه خودشو بهت بچسبونه، میاد چوب لای چرخت میکنه که تو نری جلو تا جایگاهش متزلزل نشه...


یا یه کودن دیگه برای اینکه صرفا مشغول و گرفتار باشه تا اخراج نشه، یه کار فشل تِرررر کاری خسته کننده رو دوست داره انجام بده، مبادا یه روش ساده تر جلوش بذاری، کارش کم شه ، بیکار بمونه و تعدیلش کنن...


یا بدتر از همه اون بالا دستیا که خودشون تیشه به ریشه خودشون دارن میزنن، آدم از تعجب اینکه چرا تا الان سقوط نکردن شاخ درمیاره...


ما باید یه استراتژی سریع و خوب بچینیم و خودمونو نجات بدیم... میخواستم روزشمار ۳۶۵ روزه برای افتتاح سرزمینمون بذارم، ولی میترسیم که نتونیم...

دلم بارون میخواد

خیلی وقته بارون نیومده، دلمون یه بارون رگباری حسابی میخواد، بخصوص ناغافل بیرون وسط خیابون باشیم، خیس شیم و بخندم و بدو بدو کنیم در به در بگردیم بریم زیر یه جایی که خیس نشیم...

یه بار وسط پارک بودیم این اتفاق افتاد، رفتیم زیر یه آلاچیق که خیس نشیم خیر سرمون، ولی بارون که بند نمیومد، همینطور رگبار میزد...

آخرسر یه کم شل شد، بدو بدو تا خونه رفتیم، ولی موش آب کشیده شدیم