الان انگشت کوچولو عشق راستم اوخ شده، بغلش کردم و دارم نازش میکنم، براش انگشتشو ماساژ میدم. عشقام سوسولن، راه رفتن زیاد اذیتشون میکنه...
دلمون گرفته، یه زمانی توی خونه کار میکردم، به دلار پول درمیاوردم، هرجا میخواستیم میرفتیم، نه هرجا، ولی خب خیلی با الان فرق میکرد، احساس میکنیم توی یه زندان به وسعت یه مسیر رفت و برگشت توی یه شهر اسیریم، نباید دیر بریم، نباید زود بیایم، نباید از مترو و ... جا بمونیم، نباید جای دیگه بریم...
تنها دلخوشی هرسه مون شده ماساژی که بعد خستگی به عشقام میدم، لختشون میکنم، زیر آب میگیرمشون خنک بشن، خشکشون میکنم، چربشون میکنم، لباسشونو تنشون میکنم و این چیزا...
دارم فکر میکنم که اگه این حس رو به هم نداشتیم، هیچ دلخوشی هم نداشتیم،...
خداروشکر مثل آدما نیستیم !
از اینکه به نام خود واقعی جایی پست بذارم خوشم نمیاد، مثل پیج اینستاگرامی با نام و مشخصات واقعی و اینکه خانواده و دوستان و همکارانم رو فالو کنم و...
ولی به صورت ناشناس، توی مکان نامعلومی مثل بلاگ اسکای، میتونی درباره اعماق تفکرات خودت صحبت کنی، چیزایی که دوست نداری کسی به عنوان "تو" از تو بدونه، انگار که شخص دیگری داره توی یه جامعه ای که هیچوقت قرار نیست همدیگه رو ملاقات کنن، از خودش و اسرار زندگیش میگه.
البته این مرز بندی بین زندگی واقعی و شخصیت مجازی، چیزی هست که دلخواه منه، خیلی ها هم دوست ندارن این شکلی دو رفتار متفاوت از شخصیت خودشون رو هندل کنن، اصلا براشون مهم نیست، حتی تجربه های خصوصی خودشون رو برای همه تعریف میکنن...
مثلا من دوست ندارم دوستان و همکارام بدونن که پاهام رو بوسشون میکنم، باهاشون غذا میخورم و ازشون لذت عاشقانه و رمانتیک میبرم... دلیلش هم اینه ممکنه کسی از بینشون باشه که هوس کنه و قطعا دست رد به سینه اش خواهد خورد 
یا مثلا یه آدم تک بعدی خشکیده ای باشه که چون خودش این چیزا رو درک نمیکنه به سخره بگیره
یا یه سو استفاده گر باشه بخواد از آگاهی به این مطلب به نحوی سواستفاده کنه که این خودش خیلی جای بحث داره...
البته دوست هم نداریم در مورد ما بحث و صحبت بشه، نقل مجلس بشیم، مثلا کسی بخواد درباره پاهام حرف بزنه و ... غیرتی میشم
البته عشقامم روی من غیرتی میشن و اگه کسی اذیتم کنه، هی راه میرن آروم نمیگیرن 
الان توی یه مهمونی هستیم، فضای باز، باغ تالار... لباسامون اینطوریه: کت آبی، کروات آبی، پیراهن سفید، ساعت نقره ای، شلوار جین آبی، جورابای نو سفید، کتونی مشکی
یه کم هم گرمه، امیدوارم بارون خیسمون نکنه، آلاچیق هم هست ولی فرش و پشتی داره و طبق معمول عشقام دوست ندارن از توی کفش هاشون بیرون بیان و روی فرشی که معلوم نیست چقدر کثیفه راه برن، وای اگه آب بارون بره توی کفش هاشون وحشتناکه، انقدر بهم غر میزنن، جوراباشون خیس میشه اذیت میشن...
بیرون هم بمونیم خیس میشیم، زودتر بریم کفش هاشونو میگیرم دستم...
ولی عجب هوایی شده ها، قلبم به تپش افتاده... کاش تنها بودیم جوراباشونم درمیاوردم بوسشون میکردم 
بنظرم دوست داشتن سطوح مختلف در انواع مختلف داره
پایین ترین سطحش اینه که چیزی یا کسی رو دوستش داری، ولی هیچ کاری حاضر نیستی براش انجام بدی
بالاترین سطحش میشه جونت رو بدون تعارف حاضری بابتش بدی
حالا انواع دوست داشتن (ازبدترین به بهترین):
۱- میتونه از نوع سو تفاهمی باشه، مثلا احساس کردی چیزی یا کسی ویژگی خاصی که دنبالش بودی رو داشته و دوست داشتی، بعدا متوجه میشی سوتفاهم بوده، یا حتی بدتر، توهم بوده... یا اصلا خود ویژگی خاص، تصور غلط خودت بوده
۲-همه دوست دارن، تو هم دوست داری، بدون اینکه دلیلش رو بدونی... مثالش انواع مذهبی...
۳- دوست داشتن اجباری، این است و جز این نیست... مجبوری همینو دوست داشته باشی
۴- دوست داشتن عادتی، بهش عادت کردی، شاید بهترش هم هست ولی به همین عادت داری
۵- دوست داشتن در ازای سودی که بهت میرسه
۶- دوست داشتن غریزی، انواع مختلف داره، مثال دوست داشتن فرزند، یا حتی همسر به واسطه غریزه جنسی
۷- عشق
میتونی تو در پایین ترین سطح عاشق کسی یا چیزی باشی، یا اینکه در بالاترین سطح، سوتفاهم رو دوست بداری
دیگه بستگی به خودت داره، مراقب باش چه کسی و چه چیزی رو در چه سطحی و از چه نوعی دوست می داری که بعدا شاد بشی و پشیمون نشی، اینم از نصیحت آخر شب!
.......
اینا رو گفتم که تهش بگم من و عشقام، در بالاترین سطح عاشق همدیگه ایم ، همین الانم یکی دو بوس زیر و رویی به جفتشون نثار کردم
وسواسیای خجالتیم 
یه دوره به طرزعجیبی هوس کرده بودیم نصفه شب توی بیابون باشیم که بتونم ستاره ها رو تماشا کنم، دوست داشتم کمربند کهکشان راه شیری رو ببینم که آیا واقعا همچین راه شیری رنگی دیده میشه یا نه... ولی خورد به جنگ و خر تو خری و بگیر و ببند و بگرد و ببر و... عشقامم که بشدت ترسو!!! ، میترسن وسط بیابون الکی الکی بهمون مشکوک بشن و بگیرنمون و ببرنمون بازداشتگاهی چیزی و اونجا عشقامو لختشون کنن 
ولی شنیدم یه مناطق خاصی، که تا کیلومترها هیچ نوری نیست، یه چیزایی توی آسمون دیده میشه.
شفق های قطبی هم دوست دارم ببینم، ولی اون کاناداست، خیلی دوره 
اون که نشد، اینم که نمیشه، حتی عشقامم چند وقته نمیذارن درست ببینمشون، مگر لحظاتی کوتاه برای رفع حاجت
... ولی امشب اگه بهم اجازه بدن، میخوام بگیرمشون زیر نور ماه، چون ما هم از خورشید، هم از ماه انرژی جذب میکنیم 
امروز از یه پارک جنگلی داشتیم رد میشدیم، به یه سرازیری رسیدیم، عشقام یهو هوس کردن بدو بدو کنن، همین طور توی شیب سرازیری با سرعت میومدیم که گفتم بهشون بازی گوشی نکنین، زمین ناهمواره، یهو میخوریم زمین اوخ میشیم...
اینطور که پیداست، ما مال زندگی مزخرف شهری نیستیم، مال زندگی کارمندی نیستیم، ما مال این فشارای احمقانه روزمره نیستیم... باید یه فکر چاره کنیم، انرژی و جوونی و زیبایی مون رو دوست داریم، از این احساسات و هیجانمون میخوایم نهایت لذتو ببریم، زمان مثل برق میگذره، میترسیم پیر بشیم و از نگاه به عقب فقط و فقط ابرازتاسف کنیم...
این که بگیم هیچ کار مفیدی برای خودمون نکردیم، هیچ تفریح و لذت و هیجانی نداشتیم، ازمون سو استفاده شد، همیشه شکست خوردیم، چیزی باب میلمون نبود و ... واقعا وحشتناکه!
نه اینکه بگم نیمه گم شده نداریم... چرا داریم، ولی نمی دونم توی این جهان بهشون میرسیم یا زندگی بعدی...
خلاصه یه دختره هست که با دوتا عشقای قشنگش هرروز و هرشب یاد من و عشقامو میکنه (آخی چقدرم عشقاش سفید و ظریف و نازن، بوس بوس
)، تازه عشقاش هم از دید همه پنهان میکنه، چون مال ماست و البته مال خودشه.
ایرانی هم نیست، از بچگی دلمون با ایران و ایرانی نبوده، احتمالا باید آلمانی یا آمریکایی باشه، ولی خب از بد روزگار خیلی از هم دوریم و با وضعی که ما داریم هیچوقت بهشون نمیتونیم برسیم، اونا هم اصلا تصورشو نمیکنن روزی بخوان بیان ایران... پس هیچی دیگه رفت واسه اون دنیا...
ماهم مجبوریم فقط از ایران چندتا کنیز استخدام کنیم که اونا خوش بگذرونن و باهاشون سرگرم شیم...
این چند روز گذشته خیلی کار داشتیم، خیلی سرمون شلوغ بود، خیلی سرپا وایسادیم، راه رفتیم، فشار به خودمون آوردیم و ...
خلاصه من و عشقام وقت نکردیم باهم عشقبازی کنیم
، امروز توی حموم موفق شدیم همدیگه رو ببینیم، کف صابونی شون کردم، اصلاحشون کردم و یه کم هم نازشون کردم، که خیلی هم هیجان زده شدیم، برای همین تصمیم گرفتیم امشب قبل از خواب باهم بازی کنیم 

هی، فکرای چرت و پرت نکن، میگم بازی یعنی اینکه عشقامو نازشون میکنم، لباسشونو تنشون میکنم و از تنشون درمیارم و اینجور چیزا...
ممکنه چندتا عکس و فیلم هم ازشون بگیرم، چون دوست دارن، ولی بعدش پاکش میکنم، چون خودم دوست ندارم 
به همین سادگی هر سه ذوق و شوق میکنیم! 
لباساشونم کفش و جورابه.
خیلی هوس کردیم با لباس بریم زیر آبشار و سرتاسر خیس خیس بشیم.
بعدش بریم زیر آفتاب و باد گرم بهمون بخوره تا لباسامون توی تنمون خشک بشه. البته کفشای عشقامو باید دربیارم تا جوراباشون خشک بشه، پس یه زیر اندازی چیزی هم لازم داریم، یا مثلا بشینم روی یه صخره و پاهام آویزون باشن تا راحت تر خشک بشیم...
نمیدونم این آبشاری که توی تصورمه کجا پیدا میشه و چقدر راهه، ولی حتما هست، البته باید خلوت باشه ، از آدما خوشمون نمیاد و دوری میکنیم، مگر از دوستانمون باشن...
البته هر آدمی میتونه با ما دوست بشه، متقابلا میتونه دشمن بشه، ولی اینکه هم دوست باشه هم دشمن واقعا سمّه، مثلا آدمه امروز رفاقتی ازت چیزی میخواد و فردا که کارش انجام شد میزنه زیر رفاقت... شاید ترس از همین مدل آدما باعث شده از آدما خوشمون نیاد، کاریش هم نمیشه کرد...
الان تو فکر همون آبشارم، چطوری بریم و کجا بریم... چیزی که مانع رفتن میشه دوری و سختی و شلوغی نیست، شاید نبود آرامش فکریه، این که چقدر پول دارم، چقدر ضرر کردم، چقدر سود کردم، چقدر باید کار کنم تا چقدر بشه و ته همه این چقدر ها چقدر میشه و باهاش میشه چیکار کرد و... آخرش به دست و پا زدن توی دریای طوفانی زندگی برای تولید مثل و بقا و اینجور چیزا میرسی!
فکر کنم باید روی فاز معنوی خودمون بیشتر کار کنیم که به این چیزا فکر نکنیم...
توی خونه سر میز غذاخوری نشسته بودیم، داشتم حرف میزدم، عشقامم زیر میز، بدون جوراب بودن، یه لحظه نگاهم بهشون زیر میز افتاد، انگار نفسم بند اومد، صحبتم قطع شد، تو فکرشون رفتم 
به قول فرنگیا Obsessed شدم برای لحظاتی...
چه میشه کرد، بهشون نگاه کنم احساساتی میشم
این چند روزه خیلی ازشون کار کشیدم و زیاد بهشون رسیدگی نکردم و به اندازه کافی بهشون استراحت ندادم، ولی ازم دلخور نیستن، چون اوناهم عاشق منن 
