پرده اتاقمون از این کرکره ای هاست که میره بالا جمع میشه، یعنی خودمون یه جورایی از بین چند مدل پرده، اینو انتخاب کردیم نصب کنیم.
تختمون هم گذاشتیم کنار پنجره
ظهر که میشه، یه نور آفتاب لذیذ راه راه، میفته روی تخت و عشقامم لخت میشن و زیر آفتاب دراز میکشن و نور راه راه آفتاب میفته روشون و انقدر قشنگ و با مزه میشن که دلم میخواد ساعت ها همونطوری تماشا کنمشون
شب هم که میشه نور مهتاب، راه راه روی تخت میفته و باز پسرام میرن زیر نور مهتاب دراز میکشن، انگار که یه جفت جوراب بلند راه راه سفید مشکی پوشیدن 
از فردا این مدل پرده مد میشه 

این هفته هم تموم شد رسیدیم به آخر هفته، تا بخوایم بجنبیم هم که باز شنبه شده... این هفته هر روز میگفتم کاش بیکار بودیم، ولی میدونم بیکار بشیم میگیم کاش باکار بودیم 
مزاحمه هم که از بالا و پایین مورد عنایت قرارش میدن و الان تا خرخره تو چیز فرو رفته ، ولی از رو نمیره که نمیره که نمیره...
این دیگه کیه شانس ما...
میگن نرخ درست دستمزد ما، سه برابر اینی هست که بهمون میدن، اما خب مگه کسی نرخ خودشو میگیره که ماهم بگیریم!؟
عشقامم که دارن مفت منو میبرن میارن، خیلی وقته چیزی براشون نخریدم
طفلیا خیلی راه میبرنم، اونم توی مسیرای ناهموار که هرزگاهی بهشون فشار زیاد میاد یا آسیب میبینن 
فقط تنها کاری که براشون انجام میدم ناز و نوازشه 
بهشون قول زندگی بهتر دادم، ولی چطوری آخه با این پولا و تورم و جنگ و تحریم و حکومت و کوفت و زهرمار و ... پیدا کردن کنیز براشون هم که اصلا شدنی نیست 
خدا آخر و عاقبتمونو بخیر کنه!
دیشب پسرای بازیگوشم خوابشون نمی برد، مجبور شدم براشون قصه بگم خوابشون ببره
، البته خب قصه یه جوری بود که برعکس هیجان زده شون کرد...، من قصه رو توی تلگرام تایپ میکردم و اوناهم از تصورش کیف میکردن برای خودشون 
چقدر امروز راه رفتیم، امیدوارم ارزششو داشته باشه و تهش بتونیم یه کار مفید انجام بدیم که هم خودمون فیض اساسی ببریم، هم اینا هم اونا هم شماها...، حالا چیه و کجاست و چطوریه بماند 
یه چیز جالب که من فهمیدم اینه که سلیقه من و عشقام واقعا تو یه چیزایی متفاوته...
مثلا من دوست دارم خونه بیشترش سرامیک یا پارکت باشه با یه چندتا قالیچه کوچیک وسطای اتاق... عشقام برعکس از سنگ و سرامیک و پارکت و ... انقدر بدشون میاد که نگو 
مثلا توی خونه، موقع راه رفتن، وقتی به قسمتای سرامیکی میرسیم از روی این فرش می پرن روی اون فرش... مثل این بازی قدیمیا، قارچ خور و...
حتی با جوراب هم نمیرن روی سرامیک، ولی خب یه چاره هست، میتونن دمپایی تو خونه بپوشن، اونم که میپوشن درنمیارن، ولشون کنم با دمپایی میخوابن...
پوشیدن کفش و کتونی مخصوص خونه هم عالیه، هر سه دوست داریم، ولی اونطوری دستشویی رفتن مکافاته..
خلاصه عاشق این مسخره بازیاشونم 
الان که این دوتا بچه دارن آفتاب میگیرن، میخوام یه راز دیگه اینجا فاش کنم، اینه که آخرین باری که سلمونی رفتیم رو درست یادمون نمیاد... 
چندین سال هست که موهامو خودم کوتاه میکنم، البته اوایل بد کوتاه میکردم، ولی کم کم یاد گرفتم قلق کار دستم اومد...
فقط پشت مو ها همچنان سخته،باید با دوتا آینه این کارو انجام بدم.
توی دوران مدرسه، دوتا حسود، دوبار موهامو قیچی زدن، فقط بخاطر اینکه یه ذره بلند بود! واقعا وقتی به اون دوران نگاه میکنم میبینم زندگی بدون هیچ دلیلی یه وقتایی برامون زهرمار می شده، نمیدونم موهای من جای اون عوضیا رو تنگ کرده بوده یا چی...
بیخیال... عشقامم که کوتاه کردن موهاشون دردسرش کمتره، براشون همشو ازته با تیغ میزنم میره
کچلا 
توی مترو یه زنه جوراب نپوشیده بود و صندل پوشیده بود، در حالی که همه توی اون واگن کفش و جوراب داشتن...
بنظرم باید حس بدی پیدا کنه، همه جوراب پاشونه، فقط اون بی جورابه، مثلا همه ماسک بزنن، یه نفر نزنه
یا چمیدونم، همه پیرن بپوشن یکی نپوشه، همه شلوار بپوشن، یکی نپوشه، همه کلاه بذارن یکی نذاره...
از همشون بدتر همون جوراب نپوشیدنه
ولی برعکسش خیلی باحاله، هیشکی جوراب نپوشه، فقط عشقام بپوشن 
از اون باحال تر همه پابرهنه باشن، فقط ما با کفش و جوراب
احساس حقارت داریم
اوضاعمون بهتر که نشد، بدترم شد
نمیدونم دیگه چیکار کنم، گیر افتادیم، هیچ جا نمیتونیم بریم، هیچ کار نمی تونیم بکنیم، از یه عوضی چرت و پرت باید بشنویم، بخاطر اینکه به یکی دیگه یه نه قاطع نمی تونیم بگیم، همش بخاطر اینه که یه ماه لعنتی تو اوج بودیم و دلمون میخواد بازم تو اوج بریم...
بدتر از همه اینه که یه سری ما رو میخوان،ولی دستشون بهمون نمیرسه... فقط دست کسی که ما نمیخوایمش بهمون میرسه.. انگار که زنده نیستیم...
رفتیم جهنم و از ته دره جهنم بهشتی که ازش پرت شدیم پایین رو میبینیم و میسوزیم!
حسودامون الان دارن با دمشون گردو میشکنن...
یکی از فانتزیامون اینه یه سالن بزرگ درست کنیم پر از اسپیکر و چراغ رنگی و بخار سرد و مه پاش و ...
یه جماعت اهل حال درست حسابی، نه قرازه و مست و پاتیل، بریزیم تو سالن، ما در جایگاه دی جی وایسیم و اون سبک موسیقی مورد علاقه خودمونو (Trance) پخش کنیم، وسطش نور و بخار و آب و عطر و... پخش کنیم، جماعت از شادی و خوشحالی بپر بپر کنن سوت بزنن ذوق کنن و...، ما رو عامل این لحظات خوششون بدونن...، از بین جمعیت بوس بفرستن، بخندن، منم براشون بوس بفرستم ذوق کنن، غش کنن، ضعف کنن...
در حال حاضر تنها کاری که از دستمون برمیاد طراحی تجهیزاتشه 
ولی همچین جماعتی آیا میشه از دل ملت دیپرس و خشک و بی حال این سرزمین بیرون کشید که عاشق همین سبک هم باشن!؟
امروز اومدیم بریم بیرون، رفتیم سر کمد که لباس بپوشیم... عشقام دوست ندارن اول من لباس بیرونی بپوشم بعد اونا؛ دوست دارن اول اونا لباساشونو بپوشن بعد خودم...
امروزم گیر داده بودن لباس آبیاشونو تنشون کنم که با شلوار جین مون ست باشه، ولی خب یه لباس بیشتر براشون پیدا نکردم که تن راستی کردم، خلاصه من و راستی حاضر شدیم، ولی چپی هنوز لباس نداشت، با خودم گفتم شاید روی طناب رخت جا مونده...
اومدیم که بریم بیرون اتاق، چون عشق چپم اصلا دوست نداشت لخت از اتاق بیرون بیاد، انداختمون روی زمین و سعی کرد با انگشتاش لباس راستی رو دراره و تن خودش کنه...
باهم دعواشون شد... حالا این دوتا هی اون یه لنگه جوراب رو به زور از هم دیگه میگرفتن، می پوشیدن، درمیاوردن... منم تماشا میکردمشون و لذت میبردم و ذوق میکردم...
آخرسر با این بازیگوشی بی موقع شون باعث شدن نتونیم بریم بیرون، فقط بخاطر اینکه یه لنگه جوراب روی طناب رخت جامونده بود
برای همینه که اول اونا باید لباساشونو بپوشن بعد خودم
ازبوی نارگیل، آناناس، هلو و شلیل خیلی خوشمون میاد. بوی گل لاله عباسی هم دوست داریم.
بوی یاس هم خوبه، ولی یخرده تکراریه.
کلا آدم دوست داره میوه های خوش بو رو، قبل از خوردن بو کنه،.. اصلا یه قسمتی از مزه اون میوه به همون بویی هست که میده.
کنار درختی که بوی رایحه میوه بیاد که اصلا آدم رو به فضا میبره. حتی بوی بعضی از میوه ها یا غذا ها دهن آدم رو آب میندازه، یه وقتایی اصلا معده واسه خودش سرخود اسید هم ترشح میکنه، حالا فرض کن نتونی چیزی بخوری، بعدش معده درد هم میگیری، فقط بخاطر بو!
حتی حس بویایی آدم رو یاد خاطراتش هم میندازه، یجورایی یه ارتباطی بین حافظه و نوع بو هست، مثلا بوی چوب نم کشیده که حس کنی، یاد فلان موقع توی فلان جنگل تو شمال میفتی ...
امروز لباسای عشقام بوی نارگیل میداد 