عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

برزخ

شنیدی میگن فلانی چشم برزخی داره و این حرفا... الان اگه کسی با چشم برزخی به ما نگاه کنه، تصویر برزخی ما وسط شعله های آتش جهنمه، به جرم کارنکرده، یا حتی بدتر، به جرم کار درست کرده و کار نادرست نکرده...


امشب خیلی اعصابمون خرده، چندماه اخیر واقعا بهمون بد گذشته، خیلی هم بد...


یه دوستی میگفت توی شرایط مشابه ما بوده، و سه سالی طول کشیده تا اوضاعش بهتر بشه... به نظر من که اشتباه میکنه، اون هنوزم توی اون شرایطه، فقط بهش عادت کرده و درست مثل قبل حسش نمیکنه، همین هم که با دیدن وضع ما، گذشته خودش براش تداعی شده و برای بهبود شرایط ما واقعا هیچ کاری از دستش برنمیاد، [ در حالی که در ظاهر باید بتونه ]، خودش اثبات کننده این موضوع هست...


شاید بنظر چیزایی که نوشتم بی معنی و قاطی پاتی بیاد، ولی حقیقته!


حال و حوصله هیچ کاری رو نداریم، نه از سر اینکه صرفا حال و حوصله نداریم... نه...

از سر اینکه توان هیچ کاری رو نداریم پس محکومیم حال و حوصله ش هم نداشته باشیم و یه مدت طولانی محکوم بوده و هستیم و خواهیم بود که اینطوری زندگی کنیم تا جونمون بالا بیاد و بر سر قبر خودمون گریه کنیم و افسوس بخوریم!


اینم صبح پشت کوله یکی دیدم نوشته بود:

Shit shit shit shit shit... and more shit!

ثانیه ها ۲

امروز با عشقام بدو بدو کردیم، طفلکی راستی عضلاتش گرفت، چپی هم کمی عضلاتش گرفت، (بنظر میرسه راستی زورش بیشتره، چپی استقامتش، منم ادعام بیشتره) خلاصه به هر زحمتی بود خودمونو به موقع به قطار رسوندیم...

ولی چه فایده! اتوبوس بعد از قطار، با تاخیر اومد، انقدر طول کشید بیاد که زیر عشقام علف سبز شد!

سوار هم که شدیم، هفت هشت ده تا زن اومده بودن صندلیای مردونه رو اشغال کرده بودن، مجبور شدیم کل مسیر ترافیکی حدود ۴۰ دقیقه ای رو با عضلات درحال ذوق ذوق وایسیم...

این همه زن و پیرزن آخه وسط شهر این موقع صبح و ترافیک چی کار دارن!؟ نه واقعا چی کار دارن!؟

حالا که اینطور شد، یه زن میگیریم، فقط برای اینکه ازش انتقام این سختیایی که داریم میکشیم رو بگیریم!


آهان، آره همینو میخوایم، دخترای مجرد حرف دل ما رو بخونن، همه از عصبانیت فشاری شن 


البته چه انتقامی!؟ زیر سایه عشقام که به زنه خیلی خوش میگذره 

ثانیه ها

امروز داشتیم با سرعت میرفتیم که بریم توی ایستگاه مترو، ولی وسط راه عشق راستیم دردش اومد... فکر کنم بخاطر همون آسیبی که چندماه پیش دیده، بعضی وقتا یادش میفته دردش میگیره، مجبور شدم به عشق چپی بیشتر فشار بیارم و سرعتمون کم شد...

بخاطر اینکه سرعت راه رفتنمون کم شد، چند ثانیه دیر رسیدیم و تا رسیدیم به ایستگاه، یه قطار کذایی از جلومون رفت...

با قطار بعدی که رفتیم و رسیدیم، با عجله رفتیم تا زود تر از بقیه بریم روی پله برقی که کسی مزاحم نباشه و از پله های پله برقی هم بالا بریم...

وسط راه یه بار هم نزدیک بود زمین بخوریم ولی بازم با هر سختی که بود، به سرعت از ایستگاه مترو خودمونو به ایستگاه اتوبوس رسوندیم که نرسیده به ایستگاه، یه اتوبوس کذایی درش رو بست و رفت


هیچی دیگه بیخودی طفلکی هامو اذیت کردم، ۲۰ دقیقه هم آخرسر دیر رسیدیم، فقط و فقط بخاطر چند ثانیه دیر رسیدن به ایستگاها...


مهم نیست، فدای تک تک انگشتای پسرام که تلاش خودشونو کردن


الان داشتم به این فکر میکردم که انگیزه مون برای ازدواج میتونه این باشه که زنه رو بفرستیمش از صبح تا شب سر کار، شب هم که اومد، عشقامو تا صبح ماساژ بده و نوازش کنه که خستگیش در بره 


هی ، داری میخونی اینقدر بد و بیراه بهمون نگو ، همینی که هست ، زنه از خداشم باشه ، تازه خشن تر از اینم میتونیم باشیم 

فصل پاییز

اصلا معلوم نیست چقدر سریع بهار و تابستون گذشت و پاییز شد! پاییزه و صدای خش خش برگا ، کلیشه 

البته توی مسیر رفت و آمد ما زیاد برگ نیست، ولی خب پسرای بازیگوشم دوست دارن برگ خرد کنن و خش صدا بده ذوق کن، اگر سر راهمون افتاده باشه بهش رحم نمیکنن

سر شب اومدم یخرده سر به سر عشقام بذارم، با یه خودکاری که نمی نوشت روشون حرفای قشنگ قشنگ بنویسم، ولی یه کم قلقلکشون اومد سرم گیج رفت بعدش، جنبه نداریم، خودکاره هم یهو به نوشتن افتاد و خودکاری شدن 

پنجشنبه و جمعه نیت کردیم بریم کوه و جنگل، الاعمال و بنیات، ینی همین که نیت کردیم و نرفتیم هم خودش اوکیه 

الانم که چسبیدن به هم دیگه و خوابالو شدیدا، فکر کنم سینه خیز باید بریم برای مسواک!

خود دوستی

یه عده معتقدن خود دوستی نوعی اختلال روانیه، پس لابد از نظر اونا خود دشمنی اوکیه...


آخه مگه میشه آدم از خودش لذت نبره!؟ ما که باورمون نمیشه!


امروز بعد از اصلاح و حموم، قشنگ ترین لباسامونو پوشیدیم، کت و پیرهن سفید و کروات با شلوار جین و کتونی و جوراب... که این ست رو بیشتر از همه دوست داریم...

بعد رفتیم جلوی آینه ، که یه جنتلمن خوش تیب خوشگل توی آینه دیدم، و توی دنیای فانتزی خودمون، دلمون میخواست بریم توی آینه و بوسش کنیم، بغلش کنیم و انقدر پاهای قشنگشو ماساژ بدیم که کلی لذت ببره، یا اینکه برعکس اون از توی آینه بیاد بیرون و عشقامو با صورتش ماساژ بده کلی لذت ببریم...


درسته که نتونستیم از آینه رد بشیم ولی خب یه جورایی این اتفاق هم افتاد... 


هی به چی داری الان فکر میکنی!؟؟؟ تعریف نمیکنم ادامه شو... اینجا ما یه قانون سفت و سخت داریم، اونم اینه که ما فقط و فقط برای خودمونیم و بس!

تاریکی

کم کم داره هوا تاریک میشه، عشقای ترسوی من هم که از تاریکی میترسن و فکر کنم باید مسیر رفت و برگشتمونو عوض کنیم... البته برای تاریکی خیلی فانتزی های بامزه ای داریم، مثلا اینکه توی جنگل تاریک، تنها باشیم و عشقام مستقیم زمینو لمس کنن و از زمین و طبیعت انرژی بگیریم، بدون اینکه مزاحمی ما رو ببینه... نه توی جنگل، ولی قبلا از این کارا کردیم  بخصوص راه رفتن روی علفای مرطوب بارون زده، که لای انگشتاشون میره خیلی کیف میده...


توی اتاقمون هم که چراغو خاموش میکنیم و تاریک میشه، بعضی شبا عشقام احساساتمو قلقلک میدن، منم زیر نور ماه تماشا میکنمشون یا اینکه با نور چراغ قوه موبایل میبینمشون...


خلاصه تاریکی هم برای خودش عالمی داره، تاریکی و صدای جیرجیرک که الان داره میاد، تماشای سو سو ستاره ها توی آسمون، البته بخاطر این دوستمون که توی بالکن میخوابه نمیتونیم پنجره رو باز کنیم که نترسه پرواز کنه شبونه در به در بشه

سربازخونه

اصلا خودمونو برای یه لحظه هم نمیتونیم توی سربازخونه تصور کنیم، مگر به عنوان فرمانده لشگر، که نصفه شب بیایم یه تیر هوایی در کنیم و بیدارباش اعلام کنیم ...

من هرشب باید با عشقای گوگولیم بازی کنم، نوازششون کنم، بوسشون کنم... تازه باهاشون حرف هم میزنم 

اگه اتاق اختصاصی بهمون میدادن با صندلی ماساژ، شاید در موردش فکر میکردیم... آدما چرا اینقدر همدیگه رو اذیت میکنن، که چی بشه، تهش به کجا میخواد برسه!؟ مگه چقدر زنده ایم!؟ چندسال جوونیم!؟ چند سال کودکیم!؟ چرا باید محکوم به گرفتاری های بیهوده باشیم!؟

خلاصه خیلی چیزا با روحیات ما سازگار نیست، یه روزی اتمسفر سازگار با روحیه خودمونو میسازیم، البته نمیتونم به خودمون قول بدم  ولی دست کم تلاش خودمونو میکنیم.

پسرای خوابالو

یه چیز جالب اینه که بعضی شبا خودم خیلی خوابم نمیاد، ولی عشقام شدید خوابالو میشن، نمیتونیم درست راه بریم، همینم که بیفتیم روی تخت خواب، یهو خوابشون میبره و من میمونم و یه گوشی توی دستم که یه کم خودمو سرگرم کنم تا منم خوابم ببره 


الانم که بچه هام خسته خوابیدن، کلی باهم اینور اونور رفتیم، از پله بالا پایین رفتیم...


یه چیز جالب دیگه، صبحا که قبل از اینکه بیرون بزنیم، حاضر کردن عشقام از خودم بیشتر طول میکشه، شستشو و حوله و خشک کردن و چند مدل پماد و کرم و... که بعدش لباساشونو تنشون کنم


وقتی هم برمیگردیم، قبل از اینکه نگاهشون کنم، باید چند دقیقه بالا بگیرمشون که فشارشون بیاد پایین، خستگیشون در بره خوش رنگ و قشنگ تر بشن


لوس شدن دیگه چه میشه کرد 


جدیدا ضربان قلبمون حس میکنم درست نمیزنه، سرفه هم زیاد میکنم... فکر کنم در اوج جوونی پیر شدیم! امیدوارم یه کم روی آرامش رو ببینیم، قبل از اینکه دیر بشه!

کله پاچه

هوس کردیم یه دست کله پاچه بخوریم، مغز و بناگوش و پاچه و ... رو خودم میخورم، زبونش هم میدم به عشقام باهاش بازی کنن 

ولی نه... کله پاچه با روحیه لطیف ما سازگار نیست، چیه آخه کله اون گوسفند بدبختو گذاشتن تو سینی، ترسناک...

بعد برای خوردن باید هجوم ببری ، کله رو تیکه پاره کنی، مغزشو بکشی بیرون و...

تازه شنیدم تو کله ش کرم هم داره، خیلی خشن و چندش آوره واقعا... کالری و چربی و LDL و... که بماند!

عه حواسم نبود، یه عده عاشق اینجور غذاهان ، شماها نشنیده بگیرین 


اینا رو چیکارشون کنم هوس افتادن 

پشت سر زدن

دشمن پشت سرمون داره هی زر زر می زنه آخه پشت سر کسی هم میزنی، لااقل از چیزای درست و واقعی بزن، نه با دروغ و چرت و پرتای من دراوردی، خیال کرده همه مثل خودش احمق و بی صفتن...

افتاده توی یه باتلاقی از کثافت، هی فقط دست و پا میزنه و تقلا می کنه بدبخت بیچاره!

توی کار خودش مونده، هیچ غلطی نمیتونه بکنه، کار شرکت هم قفل انداخته که هیچ، توی کار ما هم اختلال میندازه فکر کرده نمی فهمیم، همینم مستند میکنیم میرسونیم دست همونی که باید بدونه تا گوششو بگیره، با یه لگد پرتش کنه بیرون!

این دور جنگ نهاییه، باید قلمرو خودمونو از دشمن پس بگیریم، پسرا به پیش...