دیشب رفته بودیم روی صندلی یه چیزی رو درست کنیم، عشقامم بازی گوشی میکردن، از روی این صندلی میپریدن روی اون صندلی که عشق راستم خورد به گوشه صندلی، منم که طاقت دیدن این که چی شده رو نداشتم، نگاهش نکردم...
صبح وقتی جوراباشونو دراوردم که کرم بهشون بزنم و جوراب جدید تنشون کنم، دیدم راستی گوشه انگشت شستش کبود شده، وقتی دیدم دلم ریش شد، سرگیجه گرفتم، ولی وقت نداشتیم برای آه و ناله، داشت دیرمون میشد...
از مسیر رفت هم که نگم، اتوبوس نمیومد، با گوشیم چک میکردم هی میزد تاخیر در سرویس، پول نقد تاکسی هم نداشتیم، ایستگاه به ایستگاه با عشقام رفتیم...
آخرسر بین دو ایستگاه یه اتوبوس مثل جت از کنارمون رد شد، نرسیده به ایستگاه بعدی یه اتوبوس دیگه مثل برق رفت، انگشت شست راستی هم درد گرفت، کلی هم زیر آفتاب معطل شدیم.
وقتی هم اومدیم خونه عضلاتشون گرفته بود بسکه راه رفتیم ...
احساس میکنم چشم خوردیم، همش هم بخاطر این وبلاگه
اون از کارمون، یه بی مقدار رانتی جای ما رو گرفت و کلی توهین و تحقیرمون کرد، همه هم بدشون میاد ازش، ولی رانته دیگه... عدل باید رانتی سر ما هوار بشه
اینم از آسیب هایی که عشقام میبینن
وبلاگو ببندمش بره شاید طلسمش باطل شد، چطوره؟
دوستام یه ریل از انستاگرام برامون فرستادن، توش یکی خوابیده بود، یکی دیگه انقدر پاهاشو ماساژ میداد، میشست، بخور سرد و گرم میگرفت، لیمو میزد، کرم میزد، کف پا، روی پا، ساق پا... فرچه می کشید، صابون میزد، آب میریخت، گرم و سرد...
خلاصه انقدر با پاهای طرف ور رفت که عشقام به هوس افتادن یکی باهاشون این کارا رو بکنه 
ولی خب، به این خواسته نمیرسن،ینی اصلا نمیذارم که برسن، فقط مال خودمن، خود خود خودم 

الان سفید و تمیز و صاف و خوابالو با پاچه های تا زانو بالا زده، بدون جوراب توی دمپایی های طوسی شون، جلوم روی تخت دراز کشیدن 
چه هفته سختی برامون بود (ما آخر هفته مون یکشنبه هاست)، طفلکیا چقدر درد و فشار تحمل کردن...
چقدر الان چشمام سنگین شده، حتی رمق اینکه دمپاییاشونو دربیارم هم ندارم، خودشون هم که دل نمیکنن و ولشون کنم همینطوری میخوابن
کاش یکی چراغ اتاقو خاموش میکرد، یه مدت یه سری وسیله درست کرده بودیم با سیم کشی و ... که با گوشی بشه چراغ اتاقو خاموش کنم، کولر روشن کنم، تایمر تنظیم کنم، دمای اتاق رو ببینم و ...، طراحی و نرم افزار و سخت افزار و اپلیکیشن و ... همش کار خودمون بود
اه این چی بود آخر شبی یادش افتادم، آخه این همه استعداد توی همه این سال ها بازیچه دست یه مشت بی خاصیت شد رفت، وسایل ساخته شده و طرح هایی که همشون تبدیل به هیچ و پوچ شدن، نرم افزارایی که معلوم نیست توی کدوم فلدر فراموش شدن...، امروزم که از حماقت یکی از اون بی خاصیتا نمیدونستم بخندم یا یه میزی صندلی ای چیزی توی فرق سرش خرد کنم، آره همون دشمن خودمونو میگم...
با خزعبلات احمقانه ش تا تونست حرفای تحقیر آمیز زد ، در حدی که همه تعجب کردن، ولی خب همه ایمان دارن که احمقه...
بعضی وقتا انقدر احمق بنظر میرسه دلم براش میسوزه، ولی به هرحال داریم اذیت میشیم، هرکاری کردیم از شرّش خلاص بشیم هم نشد، چون اونجا ۹۹ تا دوست داریم و یک دشمن که اگه بریم به اون ۹۹ تا دوستمون حمله میکنه و اذیتشون میکنه... دوستامون بهمون نیاز دارن... قلب مهربون هم لاکردار بد چیزیه 
برنامه فردامون کنسل شد 
نمیدونم چشم زخمه یا تقدیره یا هر کوفت دیگه 
یه حادثه برامون پیش اومد از جایی افتادیم، دوتا پاهام داغون شدن 
عشق چپمو از جورابش دراوردم، دیدم گوشه ناخن شستش ترک خورده سفید شده میسوزه 
بعد شلوارمو دراوردم دیدم زانوی راستم باد کرده زخم شده و خون اومده
حتی زانوی چپمم درد داره ...
تازه امروز مچ عشق راستم خوب شده بود، میخواستیم بریم یه کم باهم تفریح کنیم، بجاش باید درد بکشیم بیفتیم روی تخت با کمپرس یخ، آخه این چه بلایی بود سرمون اومد ، از فرنگ هم فقط سرویس نصیبمون شد 
هوس کردیم منقل و زغال و جوجه و نوشابه و گوجه و برنج پخته وچندتا سیخ بذاریم تو ماشین، یه ست ASOT دو ساعتی پلی کنیم، توی یه جاده خلوت، با صدای بلند آهنگو پخش کنیم بریم تا آهنگ به آخرش برسه و به مقصد برسیم.
یه گوشه دنج طبیعت، درخت و رودخونه و صدای پرنده و... جوجه کبابو بار بذاریم، بخورم، اگه کسی نبود، عشقام برن تو رودخونه آب بازی و بعدش بریم توی ماشین خودمم یه کم با عشقام بازی کنم و برگردیم 
قلبم داره تند تند میزنه 
فردا چطوره برای این کار؟؟
دوستام میگن یه عده غیبت من و عشقامو میکنن، اصلا حالا که اینطور شد، ما عاشق هرکی که عاشق هر سه ما باهم باشه هستیم، یکی یه بوس تقدیم اونا
(هی در پاسخ فقط اجازه داری یکی "یک" بوس نثار عشقام تصور کنی)
الان کی ضرر کرد!؟ ما یا اونایی هم که دوستمون ندارن!؟
(البته میدونیم که برای اونا هم سوژه سرگرمی هستیم، وقتی پستامونو میبینن هیجان زده بازش میکنن بخونن ببینن امروزه چه سوژه ای برای غیبت دارن و چه پستی برای خالی نبودن عریضه بذارن
)
بهتریم، عشق راستم الان سرخ و سفید شده، اون ناحیه ای که هنوز یه کم درد داره سرخ شده، ظاهرش جالب شده ولی دلم ریش میشه میبینم و یاد درد و عذابش میفتم... امیدوارم کبود اینا نشه... میتونه قدم بزنه ولی گاهی تنبلی میکنه و به عشق چپم بیشتر فشار میاد...
الان هم که تازه از حموم اومدیم، دور مچ هر دوشون یه خط فرو رفتگی کمرنگ هست که با مزه ترشون کرده
توصیفشون بسه دیگه، اگه دوست داشتی تو ذهنت تصورشون کن، ولی حتی دست بهشون نزنی ها، اگر هم دوست نداری تصور کنی ،پس بیکاری اینارو میخونی!؟
یه چیزایی آدم توی ذهنش تصور میکنه، ولی تو واقعیت هی نمیشه، مثلا تو ذهنم میگم صاحبکارام که خسیسن، حقوق اضافه نمیکنن، پس حداقل خوش خدمتی کنبم و با سیاست ازشون سرویس رفت و برگشت بگیریم... تقریبا هم داشتیم موفق میشدیم...
یهو یه خری از عالم غیب میرسه ارزش کارمونو خراب میکنه، اصلا حتی چوب لای چرخ شرکت میکنه، هیشکی هم حریفش نمیشه... نه میذاره کار کنی، نه میذارن بری، یه حالتی میشه مثل وضعیت فعلی مملکت!
یا مثلا امروز صبح گفتیم راه نریم، از دم در خونه اسنپ بگیریم، حالا مگه پیدا می شد، اونم با قیمت فضایی، آخرسر یه مسیری لنگ لنگان رفتیم ، اسنپ ارزونتر پیدا شد...
درواقع این که یه چیزی عقلا باید یه طور دیگه باشه، ولی یه جور دیگه غیرقابل باور میشه، اینا همون تقدیر و سرنوشته
دردش داره هر لحظه بیشتر میشه
بمیریم هم نمیریم دکتر،مگر اینکه از روی جوراب معاینه کنه و گچ بگیره!
سرم داره گیج میره... پسره لوس بخاطر یه زخم کوچیک روی انگشت کوچیکه ش، انقدر شل شل راه رفت آخرسر پیچ خورد... دلم براش خیلی میسوزه، انگشتاش هم داره میپره هی، عصبانیه و ناراحت 
نفسم بالا نمیاد... آخه چرا اینجوری شد 
فکز کنم باید وصیت کنیم، خواهشا ما را با جوراب دفن کنید، حتی با کفش، اگه کت شلوار و کروات بود هم که عالی!
آخه چرا تو یه کش ور عس لام ی ی ی ی ی ی ی با مردمان خشک و بی حال و حوصله متولد شدیییییییم...
چقدر باید کلیپ fasnet.tv ببینیم حسرت بخوریییییییییم
اه اصلا ولش کن، حالمون خوب نیست، درد امونمونو بریده ه ه ه ه ه ه
خدایا کممممممک، اگه باد کنه، کبود شه چییییییی، طاقتشو ندارم 
دوست عزیزی که ما رو چشم زدی، خواهش میکنم چشمتو از روی ما بردار، امروز عشق راستم پیچ خورد مچش درد میکنه
کف عشق چپمم در حدی گرفت که اشکم درومد 
حالا خیالت راحت شد!؟ چی بهت رسید آخه!؟
طفلکیام، دوتاشون درد دارن و لنگ میزنیم ناجور، بازم فردا مجبوریم با این وضعمون کلی راه بریم
اگه نریم زندگی از روی ما راه میره، غلطک زندگی که یه عده افتادن روش، یه عده زیرش، یه عده پشتش و یه عده جلوش!
خودمونیم عجب جمله مشتی ای گفتما، بداهه بود!