عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

دمپایی

وقتی عشقامو توی دمپایی میبینم، دلم میخواد انگشتای منظم و به ترتیب قدشون رو دونه دونه بوس کنم... ولی خب چه میشه کرد، اصلا دوست ندارن بدون جوراب برن توی دمپایی، البته استثناءً برای خودم دوست دارن عشوه بیان 


دمپایی رو فقط توی خونه یا توی حیاط میپوشن، چون وسواس دارن بیرون نمی پوشن که جوراباشون گرد و خاکی نشه...


از دست وسواس این دوتا وروجک دیگه نمیدونم چیکار کنم، مثلا یه نمونه ش اینه روی فرش مسجد و امامزاده و اینجور جاها نمیرن، یعنی ما را نمی هِلند ، چون یه مشت مردم حپلی اونجاها تردد میکنن دوست ندارن جوراباشون کثیف شه... چی میشد مگه با کفش یا دمپایی می رفتیم داخل، آخه این حرکت چیپ از کجا اومده واقعا که کفش رو دربیاریم بریم تو اماکن عمومی!؟ فرض کن طرف تو خونه ش سگ داره و همه جای خونه ش پر کثافت سگه، بعد با اون پای کثیفش بیاد توی مسجد و امامزاده راه برهههههههه...


یه جا رفته بودیم مهمونی، از یه متری در ورودی مجبور بودیم کفش دربیاریم... توی یه حرکت، از توی کفش به توی خونه میزبان شیرجه زدیم


ولی چه فایده، دیگران که رعایت نمیکنن، پس اون جلوی در و بقیه خونه کثیفه...


اصلا ولش کن، نمیتونم به این چیزا فکر کنم، واقعا حالمون بد میشه!

مغز خسته

احساس میکنم سندرمی به اسم مغز خسته مثلا، باید وجود داشته باشه.


به عنوان مثال، چهارشنبه پنجشنبه جمعه هفته پیش مغزم درگیر موضوعی بود، و تا شنبه و یکشنبه هم ادامه داشت، که به طرز پیچیده ای حلش کردیم، البته بیشتر میشه گفت موقتا رد شد تا اینکه بگم حل شد...


حالا پس لرزه ها و یه سری داستانای دیگه هم ادامه داشت، و داره... این پنجشنبه جمعه هم تحت فشار جسمی و روانی از نوع دیگه هستیم همچنان... خلاصه حس میکنم مغزم خسته شده، از نشانه هاش حواس پرتی، سردرگمی، خواب آلودگی بدون خواب، پرخاشگری، اختلال در دید و کاهش سرعت پردازش مغز هست.


هفته دیگه در مورد شنبه تا دوشنبه نگم دیگه،تکراریه... چارشنبه رو مرخصی بگیرم، خیر سرمون؛ شاید تونستم یه استراحتی به مغزم بدم...


اینا همه تجربه ست دارم به شماها انتقال میدم، فکر نکن خودت مغزت الان خسته نیست یا نمیشه!

آاااااااخ

چقدر ازمون کار میکشن آخه، عضلات پنجه عشق چپم گرفت در حدی که اشکم داشت درمیومد...

خیییییلی کار داریم، خییییلی

دلمون برای اون روزایی که باهم حسابی حال میکردیم تنگ شده... آخرین بار که باهم کیک و نسکافه خوردیم، فکر کنم دو ماه پیش بود...

زندگیمون شده کار بیهوده، حرص و جوش، تحقیر، تهدید، بدون تفریح، خواب ناکافی، خستگی، حتی یه فیلم و سریال هم نمیبینم... چی بشه بعد یه هفته یه ربع بازی کامپیوتری کنیم، که اونم فعلا چشمم عفونت داره زیاد نمی تونم باز نگه ش دارم...

چقدر ناله کردم

عشقامو باید ماساژشون بدم باهام راه بیان، کلی کار داریم، ولی از من دلخورن، حتی خیلی وقته بوسشون نکردم، چون مود م خوب نباشه این کارو نمیکنم...

بچه خوشگل

امروز توی مترو یه گوشه دم در قطار وایساده بودیم، احساس میکردیم هرکی از در میاد تو یه جوری نگاهمون میکنه...

نگاهاشون نه اینکه بد باشه، بیشتر مثل آدم گشنه ای که از جلوی یه ساندویچی رد بشه، ولی وقت یا پول نداشته باشه فقط یه نگاهی بندازه دهنش آب افتاده باشه و بره... 

وقتی خواستیم پیاده شیم یه نگاه به بازتاب تصویرمون توی شیشه تاریک در مترو انداختم (مثل همیشه) ، ولی دیدم اوه! عجب بچه خوشگل خوش تیپ نازی (به قول دوتا از بهترین دوستای آنلاینمون گوگولی) دارم توی شیشه میبینم. دلم میخواست ببرمش یه جای خلوت، کفش و جوراباشو دربیارم و پاهای قشنگشو براش ماساژ بدم 


بیچاره چقدرم این روزا اذیت شده 


آی آی آی آی آی! حتی فکرشم نکن... دست هیچکی به ما نمیرسه! فقط مینویسم و شما ها میخونین.

مذاکره

دشمن پای میز مذاکره نیومد، ولی آتش بس فعلا سرجاشه... ایشالا که بقیه به نقطه جوش برسن و همونش رو همونجوری کنن... البته دارن میرسن، فعلا یه عده گرم شدن، یه عده دارن داغ میکنن...

با ما هم که معامله نکرد یخرده جای خودشو محکم کنه... منطق و محاسبه میگه دووم نمیاره...

شاید توی لحظات آخر خودش بخواد باهامون معامله کنه، ولی با نماد لایک مواجه خواهد شد 

آتش بس

دوستان و یاران همیشگی!


فردا قراره توافق آتش بس امضا بشه، بین ما و یارو.


حالا اگه یارو باز کشتی های ما رو غرق نکنه ناغافل..، باز باید ببینیم چی میشه، ما یه چیزایی میخوایم که یارو میتونه بهمون بده، و یارو هم یه چیزایی میخواد که فقط ما بهش میتونیم بدیم...


از فن مذاکره استفاده کردیم که دونستنش بدرد شماها نمیخوره، چون اگه این کارو کنی در همون لحظه دکمه Eject ت با قدرت فشرده میشه، پس با آتیش بازی نکن، بشین سرجات، سر به سر ماهم نذار... مخصوصا تویی که ازمون خوشت نمیاد


ما با بقیه فرق داریم 

ظهر داغ تابستون

آخیشششششش چه حالی میده... آفتاب سوزان... پناه بردن توی سایه... نیمکت پارک... نسیم ولرم...


آخه چرا خودمونو از همه اینا محروم کردیم داریم واسه یه مشت نمک نشناس بردگی میکنیم!؟


هزینه آزادی ما ماهی ۶۰ ۷۰ تومنه؟ خب میپردازیم، نخواستیم اونم!


تا کی ارباب درونم رو سرکوب کنم و برده و نوکر این و اون باشم، بی پولی شرف داره به اینطور زندگی کردن و تحقیر شدن


تهش این چس تومنا چی میخواد بشه!؟ هیچی!


اه بوی عن سیگار یکی اومد حالم به هم خورد

غرق شدن

امروز غرق شدیم... توی خیلی چیزا... توی توهم... توی افکار... توی از زیر کار در رفتن... توی کار کردن... توی چیزای دیگه...


توی همه چیزغرق شدیم، بجز آب!


به هرحال امیدوارم نفس کم نیارم!


ولی غرق شدن آخریه خیلی خوب بود 

شکرگزاری

حقیقتش رو بخوام بگم، آدم شکرگزاری نیستم، همیشه احساس میکردم خدا در حق من کم گذاشت ( البته همه آدما همینن و یه سره ناله میکنن)، ولی خب من، رو بازی میکنم...


اما خدارو به خاطر این احساساتی که بهمون داده شکر میکنم، احساساتی که یا به دیگران نداده، یا یه شکل دیگه داده ...


اصلا هم برامون مهم نیست که چه نقطه ضعف ها و چه محدودیت هایی بخاطر این احساسات داریم، ولی اینم که هرکسی نمیتونه درکش کنه قشنگه، و اونی هم که درکش میکنه کلی از خوندن مطالب لذت میبره و کلی فانتزی بامزه برای خودش تو ذهنش میسازه هم قشنگه، حتی اینکه یه عده هم تو مجازی با احساستمون بازی کردن و فانتزیاشونو برام گفتن که دلمونو بدست بیارن و بعد بشکنن هم قشنگه...


آهای تویی که این قشنگی رو درک نمیکنی، به خودت فشار نیار،لازم نیست از من و عشقای مهربونم تو ذهنت برای خودت یه ارباب هیولایی خشن بسازی که حالت خراب شه البته بازم اگه اینطوری سرگرم میشی اوکیه ...


زندگی مسالمت آمیز یعنی همین، مگه ما عاشق چشم و ابروی کسی هستیم، ماهم از خیلیا بدمون میاد، تو مجازی و واقعی، به زور تحملشون میکنیم، یا نهایتش روم رو میکنم اونور نگاه نمیکنم...


عشقام که اگه از یکی بدشون بیاد، فقط راه میرن، میبرنم اونور که دور شیم ازش، اگه فضا بسته باشه مثل خونه، هی توی خونه راه میرن، یاد یارو هم بیفتیم بازم راه میرن 


یکی یه بوس به استرس و هیجانشون 

منظره

میخوام منظره ای که الان جلومه رو توصیف کنم، از یه گوشی سامسونگ اندروید ۱۱ شروع میشه، یه تی شرتی که واقعا نمیدونم چه رنگیه، قهوه ای، خاکستری یا هرچی، یه گرم کن مشکی، عشقام توی جورابای سفید (راستی صافه، چپی انگار شستشو گذاشته روی شونه شست راستی)، تاج فلزی تخت، یه پتو از این نازک مسافرتیا هم روی تخته، یه پنجره که ویوش یه درخت گوجه سبز، بعد یه درخت انگور درشت قرمز-بنفش، یه کابل برق توی هوا، توی دوردست شاخ و برگ یه درختی که نمیدونم چیه ولی خیییییلی بلنده و یه تیکه هم از آسمون معلومه...

یه گوشه از یه رخت آویز از پنجره پیداست