یکی از قشنگ ترین سریال های چینی که تا بحال دیدم، افسانه سه برادره که خیلی طولانیه، حدود ۱۵-۲۰ سال پیش ساخته شده... مضامین جالبی توش هست، مثلا توی یه سکانس سائوسائو از شدت سردرد، پابرهنه از کالسکه میاد بیرون و قدم میزنه، بعد که حالش خوب میشه، میشینه کف پاشو تمیز میکنه و به سیمائی (مشاورش) کف پاشو نشون میده و میگه: "میدونی چرا پنجه پای یک مرد حتی از صورتش هم سفید تره؟ چون همیشه مخفی شون میکنه..."
سال ها بعد وقتی سیمائی به سلسله سائو خیانت میکنه و شکستشون میده، توی یک سکانس، سیمائی کفش و جورابشو درمیاره و کف پاشو میذاره روی صورت فرمانده شکست خورده سائو، مثلا به نشانه اینکه با پنجه پاش که مخفی بوده شکستشون داده...
از این گذشته، اگر ما با کسی همچین کاری کنیم، برعکس نشانه علاقه مون بهش هست
، در واقع پیروز میدون اونی هست که موفق شده کاری کنه که عشقام صورتشو لمس کنن
(هیچکی نمیتونه شکستمون بده
)
چندسال پیش، وقتی توی حیاط عشقام دوست داشتن توی تاریکی شب برهنه قدم بزنن همه جا رو با انگشتای کنجکاوشون لمس کنن، یه گربه ای هم اطرافمون پرسه میزد...
اگه کسی زاغ سیاه ما رو چوب نمیزده باشه، میتونم بگم اون گربه تنها کسی بود که از بازی های شبانه ما خبر داشت... چندباری اومد طرف عشقام باهاشون بازی کنه، ولی چون اونا هم ترسو و هم وسواسی هستن خودشونو عقب میکشیدن معمولا...
یه شب گربه هه خیلی هراسون بود، همه جا دنبالمون میومد، غذا هم بهش میدادیم نمیخورد، متوجه شدم میخواد خودشو برامون لوس کنه، روی یه سکو نشستیم، عشقامو برای گربه لخت کردم، اونم تا تونست سر و صورتشو کشید بهشون، یه کم هم با دست گربه هه رو ناز کردم و گربه رفت... کفش و جورابامونو برداشتم و پابرهنه تا شیر آب رفتیم و عشقامو که حسابی گربه ای و خاکی شده بودن شستم...
چند روز بعد از همسایه ها شنیدم که گربه هه مرده... فهمیدم آخرای عمرش دوست داشته یه کم با من و عشقام بازی کنه
داشتم یه سری از پست ها رو میخوندم، فکر میکردم فقط ما عجیب و غریبیم، ولی اینجا معلوم نیست چه خبره، یکی با نامزدش درگیره، یکی با عمه ش درگیره، یکی با خودش درگیره، یکی کلا با کل مردم دنیا درگیره...
(درگیر ینی مثلا مخاطبشه یا اینکه چمیدونم، خوشش میاد، متنفره و...)
ولی یه خوبی که نوشتن داره، احساس سبکی بعدشه، حتی اگه هیچ فیدبکی نداشته باشه، با خودت میگی خب خداروشکر چهار نفر حرف دلمو خوندن...
حالا ممکنه یه نفرش طرف توئه، یه نفرش مخالف توئه، دو نفرش هم به ت... ینی کلا براش مهم نیست.
بدبختی اینجاست بعضی از حرفا هم که صریح تر هستن رو نمیشه اینجور جاها زد، سنگینیش روی دل همه میمونه، فضولیش هم روی دل همون چهار نفر خواننده
تو فکر اینم کاش یه پلتفرمی برای اینجور حرفا بود، یه جایی که توش فقط +18 کاملا ناشناس لاگین کنه حرفاشو بزنه، حالا هر حرفی، چه روش پختن قرمه سبزی، چه خاطرات شب عروسی...
ما تو این سن و سال همچنان عاشق بازیای کامپیوتری هستیم، بخصوص از این بازیا که یه یاروئی تفنگ دستش میگیره شلیک میکنه به این و اون و از در و دیوار مثل مارمولک بالا میره، شلنگ تخته مینداره...
بازی ترسناکم دوست داریم، عشقام عادت دارن حین بازی روی کیس لم بدن، وقتی هم که ترسناک باشه یخ میکنن میچسبن به هم
یه عده میگن بازی مال بچه هاست، مال بیکاراست...
ولی ما دوست نداریم خودمونو محدود کنیم، در این حد که ممکنه توی یه روز کوچیک بشیم، بزرگ بشیم، پیر بشیم، پرکار بشیم، بیکار بشیم... به قدر کافی از بیرون محدود میشیم، اگه قرار باشه از درون هم خودمونو محدود کنیم که دیگه چیزی ازمون باقی نمیمونه...
برم باهاشون یه کم عشق بازی کنم حالا 

داشتم مطلبی در مورد سیاره مشتری مطالعه میکردم، رسیدم به اینکه فضاپیمایی تحت عنوان "گالیله" رو به "سمت سیاره مشتری" فرستادن و وقتی "سوختش تمام شد" و قادر به "تنظیم آنتنش برای ارسال داده ها به زمین" نبود، و به دلیل اینکه دانشمندان نمیخواستن "جو قمر اروپا به موجودات میکروسکوپی موجود در فضاپیما آلوده شود"، تا در "مطالعات بعدی" اختلال بوجود نیاید، آن را به طرف مشتری "هدایت" کردند. این فضاپیما تا آخرین لحظات تحت "دمایی معادل دمای سطح خورشید، فشار ۲۰ برابر اتمسفر زمین، جاذبه ای ۲۵ برابر زمین"، همچنان "در حال ارسال تصاویر" به سمت سیاره زمین بود.
حالا یه سوال، این فضاپیما که آنتنش رو نمیتونست تنظیم کنه که، چطور تا آخرین لحظه عکس میفرستاده!؟ اصلا عکساش کو؟ چندساعت طول میکشه تا نور از سمت زمین به مشتری بتابد و بازتاب کند، بر فرض اینکه یک آینه کوچک دقیق روی مشتری بذاریم و دقیق تابش و بازتاب رو تنظیم کنیم!؟
چرا یه دروغی میگین که اینقدرررررررر تخییییییییلی باشه!؟
عمرا شماها حتی نصف فاصله تا ماه رو رفته باشین، چه برسه به مشتری...
انگار داری ازین فیلمای علمی تخیلی فضایی میبینی که وسط راه همیشه فضاپیما خراب میشه دوتا فضانورد میرن بیرون کاپوتو بالا میزنن، یکیشون یهو دستش ول میشه تو فضا معلق میشه میره گم میشه یه گوشه ای یا میمیره یا تو قسمت بعدی فیلم سر از یه سیاره مرموز درمیاره ولی بازم کارگردان حوصله شو نداره یه جایی می کشتش
چند وقته کوله مونو پر نکردیم سه تایی بریم سفر و تفریح و گردش. توی این تعطیلیا هم نمیتونیم بریم، تازه اون چهارشنبه هم مجبوریم بریم سرکار، شاید پنجشنبه هم بریم...
اون نظمی که قبلا توی تفریحاتمون داشتیم رو الان نداریم، هرجا میخوایم بریم می ترسیم که شلوغ و ترافیک باشه که اصلا حوصله شو نداریم، ساعت طولانی نمیتونیم رانندگی کنیم
حتی توی تعطیلات ترجیح میدیم بیرون نریم و تو خونه بمونیم... با این اوضاع فک کنم دیگه پیر و بازنشسته شدیم
البته این حالت بی حوصله گی دوره ایه، از اونجایی شروع شد که جنگ شد و بعد اعتراض و بعد دوباره جنگ و الانم بلاتکلیفی، بازم صبر کنیم ببینیم چی میشه
از حموم اومدیم، با خودم گفتم برم اون طوسی هه رو بپوشم... رفتیم سر کمد، دیدم همه چیز طوسیه، شلوار طوسی، تی شرت طوسی، چندین جفت جوراب طوسی، چندتا شورت طوسی... اصلا نمیدونم کِی این همه طوسی خریدیم... شاید رنگ مورد علاقه مون بوده خبر نداریم. 
ولی نه، خودم زیاد علاقه ای به رنگ مورد علاقه ندارم، ولی عشقام به صورت دوره ای عاشق یه رنگ میشن، مثلا الان عاشق یه رنگ بین سفید و طوسی هستن، همرنگ جوراباشون تو همین عکسه... البته نگاه نکن به عکسه راضی نیستیم 
یکی دوتا ست تمام قد سرتاپا این رنگی هم داریم، ولی زیاد ست کامل نمیپوشیم...
یه ایده داریم، کلی هله هوله آماده کنیم، از قبیل کیک، شیرینی، چیپس،پفک، پاپ کورن، ژله،شربت، نسکافه، سرد و گرم، با عشقام همشو بچشیم و بخوریم، البته عشقام که فقط میتونن لمس کنن و له کنن 
صدای خرچ خورچ و فیش فیش و ... همه شو بشنوم بعد بزنیم بر بدن و همشو بخوریم... فکر کنم انقدر همه خوراکیا خرد و له بشن که با قاشق مجبور باشم بخورم
خوبیش اینه که اصلا هم چاق نمیشیم
بعضی وقتا اصلا متوجه گذر زمان نمیشم، حس میکنم روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها به هم دوخته شدن.
حتی ممکنه کاری که قبلا انجام دادم رو دوباره انجام بدم بعد متوجه میشم که چند وقت پیش انجامش دادم و متوجه گذر زمان نشدم...
نمیدونم آخرش قراره چی بشیم یا به کجا برسه، مثلا آیا قراره تمام سیارات وارد یک سیاه چاله عظیم بشن!؟
بعدش چی میشه؟ چه اتفاقی قراره بیفته؟ تا کی ادامه داره؟ ما الان دقیقا کجاییم؟ توی یک زندگی روزمره و در حال پیر شدن طی گذر زمان یا گرفتار در هاله ای از ابهام...
برنامه خدا برامون چیه...
فکر کنم با عشقام باید تنها باشم که از این افکار بیایم بیرون


همیشه از فوتبال بدمون میومد، چون عشقام دوست نداشتن حین بدو بدو و بازی کردنشون یه مزاحم بیاد جلوشون که توپشونو ازشون بگیره یا اوخ شون کنه.
اون جورابای مضحک فوتبالی هم که نگو، کاملا حس خفگی بهشون میده، حتی یه بارم امتحان نکردیم 
ما دوست داریم وقتی که داریم می تازیم، هیچکس و هیچ چیز سدّ راهمون نشه، بخاطر همین دویدن روی ماسه های نرم و مرطوب یه ساحل خلوت خنک بیشترین لذت از دویدن رو بهمون میده، درست مثل بکگراند لپتاپم، که یه عکس توی پیش فرض هاش بود که یه دختره تنهایی داره توی یه ساحل دنج خلوت زیبا میدوئه...