عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم
عشق بازی من و پاهام

عشق بازی من و پاهام

من یه روح سرگردانم و از جهان دیگه دارم پست میذارم

موسیقی مورد علاقه مون

سبک موسیقی ای که ما دوست داریم، Trance نام داره که زیر شاخه ای از موسیقی الکترونیک edm هست.

خود این سبک هم چند دسته داره که خیلی برامون فرقی نداره، این دسته بندی ها بیشتر بر مبنای bpm و cool down و این صحبتاست که خب ایناهم برامون مهم نیست. موسیقی خالی هم صرفا نیست، ترانه و تکست هم داره، ما که فقط خارجیشو گوش میدیم، نمیدونم فارسی داره یا نه.

قشنگی کار اینجاست که مثل اسمش، واقعا میتونه ما رو به خلسه ببره، شده تو اتاق داشتیم آهنگ گوش میکردیم، با چشمای بسته بعد یه لحظه چشممو باز میکردم میدیدم یکی وایساده رو به رومون داره صدام میزنه

یا انقدر حین گوش کردن این موسیقیا ورجه وورجه کردیم و عشقام بی جنبه بازی دراوردن که سرگیجه و تپش قلب گرفتیم، گردن درد و کمر درد گرفتیم ... نه اینکه زپرتی باشیم،بخاطر اینه که به ندرت از این جشنا برای خودمون میگیریم، عادت نداریم.

یکی از کارایی که توی سرزمینمون باید انجام بدیم، نور پردازی و مهندسی صداست، چون هرشب قراره اونجا جشن برگزار کنیم، باید حال بده اساسی.

روزی

نمیدونم داستان چیه و از چه قراره، ولی حس میکنم روزی آدم یه جور خاص تعیین میشه که مثلا از فلان منبع هم تامین بشه، ینی احساس میکنم دست خود آدم نیست، حتی ما خودمون هم به شیوه های مختلف به افراد مختلف روزی رسوندیم.

مثلا جایی که کار میکنیم، کارمون سود آوره، در حدی که سود حاصل از کارامون از کل پرداختیایی که بهم داشتن بیشتره، البته قاعده بیزینس هم همینه، استخداممون نکردن که حقوق مفت بهمون بدن...

ولی در کل ما اصلا اهل کار کردن توی سیستم اداری نبودیم، عشقام فقط به فرش خونه عادت داشتن، خودمم به بخور و بخواب. البته غیر از بازی باهم، یه تفریحاتی هم داشتیم، نه خیلی زیاد، مثلا میرفتیم مسافرت، که بازم تفریحمون میشد بازی باهم در مسافرت

بگذریم از موضوع دور شدم باز خلاصه داستان اینه خدا خودش روزی آدما رو تعیین میکنه، کم باشه یا زیاد، ما توش موثر نیستیم، مگر اینکه روزی تعیین شده یه نفر دیگه رو قاپ بزنیم بذاریم جیب خودمون که این قاعده رو بهم بزنیم.

که اینم هست، زیادم هست توی جامعه کذایی ما!

یه دفه میبینی کلی زحمت کشیدی پول دراوردی یه چیزی خریدی، آخرسر دزد ازت زده... یا حتی سود و ضرر حاصل از نوسان قیمت هم همینه!

ورزش

میونه خیلی خوبی با ورزش نداریم، ولی هر روز زیاد پیاده روی میکنیم و از پله ها بالا پایین میریم. احساس میکنم دستام ضعیف و کم زور شدن چون کارای سنگین با دست انجام نمیدم.

از باشگاه رفتن خوشمون نمیاد، دوست نداریم بریم یه مشت غولتشن سوژه مون کنن و هی چرت و پرت بشنویم.

ما دوست داریم بجای ورزش، کار فیزیکی انجام بدیم. یه نظریه که داریم اینه که خودمون کارای سرزمین خودمونو انجام بدیم.

برنامه مون به این صورته که زمینش رو یه جای دور افتاده بخریم، مصالح و تیر آهن و ... بریزیم تو زمین و شروع کنیم.

البته کارگر هم میگیریم (کارگر، نه نوکر، بهش بابت کار پول میدیم) وردستمون باشه...

آجر بالا پایین کردن، جوشکاری، دیوار چینی، سیم کشی، درخت کاری، کنده کاری، فرقون جا به جا کردن، بیل زدن، سیمان درست کردن و... اینا خودش یه باشگاه ورزشیه، نتیجه این ورزش هم میشه یه عمارت بسیار زیبا برای من و عشقام

یه طرح دارم توی عمارت یه مسیر بسازیم بالاسرمون خوشه های انگور آویزون باشه، زیر عشقامم نهر روان جاری باشه، مسیر منتهی میشه به یه تخت، کنیزا هم کنار تخت با سینی های پر از خوراکی و نوشیدنی منتظر خدمات رسانی هستن


نوکرا هم یه گوشه دیگه درختا رو آب میدن...


اینجوری آدم باید ورزش کنه

شب

وقتی خیلی بچه بودیم، شبا دوست داشتیم بریم بیرون و ستاره ها رو تماشا کنیم، ولی کنج یه آپارتمان اسیر بودیم، تنها راه تماشای آسمون، رفتن به بالکن بود.

بزرگتر که شدیم، یه معلم اذیتمون میکرد، استرس بهمون میداد، یه شب مریض شدیم و از اون شب به بعد، تا سالها هر شب استرس میگرفتیم، یادمه بعضی شبا از شدت استرس اصرار می کردم بریم بیرون یه پارکی جایی...

از شب بدمون میومد، فقط میخواستیم زود صبح بشه، طی سال ها موارد مختلف از نقاط مختلف انقدر بهمون فشار و استرس وارد کرد که تقریبا ترس از شب از یادمون رفت.

حتی پیش اومد من و عشقام تنهایی جایی دور از خونه میخوابیدیم، بدون اینکه به شب فکر کنیم، البته عشقام از ترس، حتی از جورابشون هم بیرون نمیومدن

خلاصه خواستم بگم یه مدت با شب مشکل داشتیم، امشب نمیدونم چرا یاد این قضیه افتادیم!

چشم خوردیم

یه حسودی ما رو چشم زده، عشق چپم که دو روزه اوخ شده امروز صبح هم که دردش گرفته بود مجبور شدیم لنگ لنگان راه بریم...

دستمم که خورد به یه جا زخم شد، خودمم هی به در و دیوار میخوردم، به زور خودمونو به خونه رسوندیم.

ولی عجب روزی بودا، سر خواستنمون دعوا بود، به کوری چشم حسود دشمنمون که مطمئنم همون چشممون زده.

فعلا معلوم نیست مرتیکه از طرف کی سفارش شده که دارن تحملش میکنن، ولی به موقعش سر نخواستنش دعوا میشه...

اونوقت نوبت ماست که باز جولون بدیم و با یه درخواست افزایش حقوق دیگه، تموم اتفاقات یک ماه گذشته رو از دماغمون دربیاریم.

عشقام لباس نو میخوان، عاشق کفش و جوراب نو هستن که هی برن توش بیان بیرون بازی کنن، ولی پول نداریم، چون حقوقمون کمه، فقط داریم جمع میکنیم، زیاد شه یه کمم خرج کنیم

از ساعت خوابمون یه ساعت گذشته

عشق چپم یه کوچولو اوخ شده، عشق راستمم الان یه کوچولو درد داره، فکر کنم جفتشون بوس بوس میخوان، پسرای لوسم.

حالا میخوایم سعی کنیم بخوابیم، با این سروصدای مسخره فوتبال...، نمیدونم چرا تایم توی خونه اینقدر زود میگذره، ولی خب بازم حداقل خوش میگذره، البته نه همیشه و نه صد در صد،  اون بخش عشقبازیای خودمون منظورمه... بازم خوبه، خداروشکر

برای زندگیمون فعلا هیچ برنامه خاصی نداریم، جز همون داستان ملک اربابی مون که پول زیاد میخواد، با محاسبه من، سخت بهش میتونیم برسیم، میترسم تا اون موقع پیر شده باشیم، صبر کنیم ببینیم چی میشه.

آدم در لحظه باید زندگی کنه، ولی از آینده هم نباید غافل بشه، ولی وای به روزی که نه تو لحظه زندگی کنه و نه برنامه ای برای آینده چیده باشه!

گربه ناقلا

داشتیم از پله های مترو بالا میرفتیم، عشقام جوگیر شدن روی سرپنجه شروع کردن بپر بپر روی پله ها، تا خواستم بهشون بگم عجله نکنین، دیدم یه پیشی ناقلا از کنارمون از پله ها پایین رفت، ماهم از ترس اینکه نخوره بهمون کشیدیم کنار، نزدیگ بود پرت شیم پایین

خدا بهمون رحم کرد، از دست بازیگوشی عشقام... هی میگم راه پله جای بازیگوشی نیست، گوش نمیدن که، دوتا بچه لوس ملوس شدن 

جاتون خالی

یه ساعتی با عشقای خسته م تنها بودیم، حسابی ماساژشون دادم، امروز برای خودشون کلی بازی گوشی کردن روی پله های مترو با سرپنجه بپر بپر کردن رفتن پایین، بعد هم پله ها رو دوتا دوتا بالا رفتن که از جمعیت زود فاصله بگیریم که خوشمون نمیاد...

الانم که طبق معمول مثل مرغ خوابمون میاد، هنوز ساعت ۱۰ نشده، لش کردیم رو تخت، مسواک هم که نزدم...

خیانت

از آمار بالای طلاق براحتی میشه متوجه شد که مردم خیانتکار شدن... ماده ها شب عروسی یه نگاه به داماد میندازن و تو دلشون میگن، اه اه کوتوله، دماغشو، شیکم گنده شو، اسکلت برقی، دراز بی خاصیت... کاش حداقل شبیه این بود، یا شبیه اون بود...

نر ها هم فردای عروسی بعد از اینکه اولین غر رو از عروس خانم شنیدن یاد دوست دختراشون میفتن و توی دلشون میگن فلانی اگر اخلاقش مث این بود حداقل دافی برا خودش بود...

خلاصه فکر همه رفته این سمت که اون یکی بهتره این یکی بدتره و حالیشون نیست هرکسی نقاط قوت و ضعفی داره و هیچکس ایده آل نیست...


خلاصه این نصیحتم برای شماها بود، من و عشقام هیچوقت به هم خیانت نکرده، نمیکنیم و نخواهیم کرد، از اولین تجربه باهم عشق بازی کردیم و همیشه باهم عشق بازی میکنیم و هیچ مزاحمی هم به حریم خصوصی خودمون راه نمیدیم

روانکاوی

داشتم به این فکر میکردم که توی پستی بلندی زندگی، یه جاهایی آدم رد میده، به روانشناس مراجعه میکنه، به روانپزشک مراجعه میکنه، قرص میخوره، سیگار میکشه و هزار کوفت و زهر مار دیگه...

ولی خب، من دوتا روانپزشک عشق دارم، هروقت  و بی وقت مشاوره بخوام، یه کوچولو مشاوره ازشون میگیرم و بعدش اوکی میشم

فقط بعضی وقتا از مشاوره هاشون سیر نمیشم، هی میخوام مشاوره بهم بدن، حتی بعد از اینکه درمان انجام میشه بازم درمان ازشون میخوام

عمرا منظورمو بفهمه کسی... عه تو فهمیدی!؟ خوش بحالت! حالا تو هم ازشون مشاوره میخوای؟ وقت گرفتی از قبل؟ وقت بهت نمیدن چون یه مریض دائمی دارن