امروز قبل برگشتن به خونه ایستاده بودیم و مشغول صحبت با کسی بودم و یه جورایی درد و دل میکردیم، ولی خب پسرام که درد و دل حالیشون نیست، از درجا ایستادن خسته شدن حسابی...
منم وقتی که رسیدیم خونه، مجبور شدم کلی نوازششون کنم تا از دلشون دربیاد و خستگی از تنشون بره.
ولی لذتی که توی ماساژ وقتی که خسته هستن میبرن، بیشتره تا همینطوری یهویی ماساژشون بدم، بعد ماساژ هم یه آب خنک بهشون میگیرم که اساسی حال کنن عشقام 
فکر کنم دیگه کم کم بتونیم برنامه مون رو بچینیم، یه کم دیگه تحمل کنیم زنجیر های نامرئی از دور من و عشقام باز خواهد شد و همه چی حله...
دشمن تبدیل شده به یه منفور حال بهم زن، هرکی توی یه نظر میبینتش، بهش چندتا فحش آبدار میده، هرکی باهاش حرف میزنه، دعواش میشه، خلاصه نه تنها هیچکس دوسش نداره، همه ازش متنفرن!
ولی با این وجود، نمیدونیم چی پشت پرده داره، که کسی زورش بهش نمیرسه، آخه این موجود نفرت انگیز سرتاپاش دوزارم نمی ارزه، باورش سخته رانت به این شدیدی داشته باشه...
ما امروز دیگه کم آوردیم، وقتی حرص و جوش زیاد میخوریم، یه چیزی توی گلوم اذیتم میکنه، نمیدونم تیروئیده یا چی...
از وقتی این آشغال اومده، ماهی یکی دوبار اینطوری میشیم، دیگه مبارزه فایده نداره، واقعا کم آوردیم، باید میدون رو خالی کنیم، این آشغال از روز اول که قدم نحسش رو توی این شرکت کذایی گذاشت، میخواست ما رو بندازه بیرون و یه آشغال از رفیقاش رو استخدام کنه که خرابکاریاشو لاپوشونی کنه...
تا الان بهش اجازه نداده بودن، چون اونجا همه با ما دوستن و دوست دارن باشیم...، ولی این خودش سر خود این کارو داره میکنه، هرچند بازم میتونیم یه جوری بزنیم تو پوز نجسش، ولی ما دیگه توان مبارزه نداریم، میخوایم بذاریم هر غلطی میخواد بکنه، بکنه...
آره، باختیم!
عذاب وجدان گرفتم، خیلی وقته برای عشقام چیزی نخریدم، حتی یه جفت جوراب!
با این گرونی لعنتی... آخه بدبختی پولی هم نتونستیم به اون صورت جمع کنیم، فقط از طفلکیام دارم مثل چی کار میکشم...
چند دقیقه پیش هم که توی حموم انگشتای هر دوشون گرفته بود... حال روحی مساعدی هم در حال حاضر ندارم، خیلی وقته حتی یه بوسه خشک و خالی هم بهشون نزدم
بعضی وقتا میگم جنگ بشه، کار تعطیل بشه ماهم فرار کنیم بریم شمال مثلا، چند هفته ای بی دغدغه سختی های روزمره زندگی کنیم...
آخه بعدجنگ هم کلی داستان داریم، نمیدونم، چاره ای نیست، فعلا باید همین وضع رو تحمل کنیم تا ببینیم چی میشه
هی! با خودت تصور نکن از جنگ خوشمون میاد، بالاخره میشه، زودتر بشه قالش کنده شه بره، بلکه از این وضعیت بلاتکلیفی کوفتی دربیایم بتونیم یه برنامه ای چیزی برای زندگیمون بریزیم، تازه کسی از ماها برای استارت و پایان جنگ مشورت نمیگیره، خیالت تخت!
یکی از بامزه ترین صحنه ها، اینه که یه بچه نوزاد، شست پاشو میکنه تو دهنش و همچین با لذت میک میزنه که نگو...
هرچی هم اون شست پای ریزه میزه ش رو از دهنش بیرون بکشی، باز دوباره همین که بیکار میشه شست پاشو تو دهنش میکنه میک میزنه...
کنجکاویم بدونیم خودمون نوزاد بودیم چیکار میکردیم، گمونم عشقام یه سره تو دهنم بودن، ولی خب ما یه تفاوتی با بقیه داریم اینه که عشقام خودشون بازیگوشی میکردن میومدن تو دهنم که میکشون بزنم حالشو ببرن ، نه اینکه من اونارو توی دهنم بکنم .
بعضی وقتا حس میکنیم هیچ وقت ازدواج نخواهیم کرد، چه برسه که بچه دار هم بشیم، دلیلش هم اینه عاشق هیچکسی دوست نداریم بشیم، یجورایی خودمونو از یه گونه منقرض شده بشر میبینیم، چمیدونم مثلا یه چیزی مثل الف ها و همچین چیزایی، مثلا اون چیزا یا کاریی که همه براش سر و دست میشکنن، از نظر ما چندش آوره، حالا هر مدلی! خلاصه یه فرقایی داریم...
هروقت یه ویدیو ساخته شده با هوش مصنوعی میبینم، هرچی ظاهرش طبیعی تر باشه، بیشتر بدم میاد
انگار که کاراکترا مثل زامبی و مرده متحرک هستن، با لبخندای مصنوعی، حتی خواننده هوش مصنوعی هم یه صدای بی روح داره، حس خیلی بدی میده
هرچند که روز به روز اینا دارن طبیعی تر میشن و تشخیص تصاویر مصنوعی از واقعی داره سخت تر میشه، ولی این به این معنی نیست که اگه خیلی واقعی باشه خوشمون خواهد آمد، نه بیشتر و بیشتر بدمون میاد، چون حس میکنیم داریم گول میخوریم و تصورات ذهنیم از چیزایی که واقعی نیست، دوست نداره واقعیت بسازه، حالا در مورد هرچی که میخواد باشه...
فکر کنم دیگه کم کم وقت رفتنه، به سمت سرزمین رویایی مون، جایی که همه چیز واقعی و دوست داشتنیه، هیچکسی هم مزاحم من و عشقام نمیشه!
فقط باید نقشه راه رو بکشیم، برنامه ریزی کنیم...
یاد اون خل و چله توی فراراز زندان افتادم که میخواست قایق بسازه بره هلند 
تصور میکنی پا چشم نداره!؟ خب اشتباه میکنی! از دوران کودکی و نوجوانی، به شبکه و اینجور چیزا خیلی علاقه داشتیم، مثلا اینکه چطور میشه که یه وبلاگ توی یه کامپیوتر ایجاد میکنی، ولی چون توی شبکه هست، همه میتونن ببینن...
بدن هم همینه، یه شبکه داره که اطلاعات توی کل مغز به اشتراک گذاشته میشه و هر قسمت مغز هم خودش با شبکه عصبی به اعضا متصله، مثلا اگه چشمای من یه تصویر رو به من نشون میده، همزمان این تصویر توی شبکه ای که داخل مغز قرار گرفته، از طریق پورت چشم، با بقیه پورت های مغز به اشتراک گذاشته میشه و مثلا پورت مربوط به دست یا پا یا هرجای دیگه، تصویر رو دریافت میکنه...
خیلی وقتا هم واکنش هایی غیر ارادی از اعضای بدن میبینیم... مثل جا خالی دادن، فریاد زدن، یا حتی در حد سیخ شدن موهای بدن وقتی که یه چیزی میبینیم یا حتی میشنویم.
خلاصه عشقام هرچیزی که من میبینم رو میبینن، برای همینه که موقع راه رفتن از هرجایی دلشون بخواد راه میرن، درواقع من فقط آدرس مقصد رو بهشون میدم، مابقی به عهده خودشونه.
با هیجان من، هیجان زده میشن، با شادی من شاد میشن، با عصبانیت من عصبانی میشن، با غم من افسرده میشن، با مریضی من مریض میشن و...
تازه دیتا فقط با رشته های عصبی منتقل نمیشه، با رگ و خون و نبض و ... هم منتقل میشه.
چیه!؟ لابد میخوای بگی قبول نداری! خب چیکار کنم که قبول نداری، چمیدونم، لابد ساختار مغز و بدن ما با تو فرق داره!
هیچی توی این دنیا عجیب نیست...
یه مریضی گرفتیم، بدن درد و تب داریم، از این ویروسای کوفتی جدید...
دیشب عشقام یخ کرده بودن، خواب زده شدن منم بیدار کردن... توی ذهنم همش همون آهنگای قدیمی پخش میشد و خوابم نمیبرد، فکر کنم طرفای ساعت ۴ صبح بود...
پسرامو از زیر پتو به زور کشیدم بیرون و گذاشتمشون روی زمین، خیلی بدن درد داشتیم و رفتیم تا آشپزخونه، یه استامینوفن انداختم بالا و بیدار موندیم همینطور تا رفتیم سرکار
توی راه هم یه ترافیک بدجور وحشتناک بود، توی اتوبوس نشسته بودیم حرص میخوردیم
یه دختره سوار شد، جوراباش ساق بلند رنگین کمونی بود، با خودم گفتم این چطوری اینقدر تابلو روش میشه از خونه بیرون بزنه!
البته این دختره تابستون کلا جوراب نمی پوشید، چون قبلا هم دیده بودم سوار اتوبوس میشد
هی، فک نکنی اینا رو گفتم چون عشقام دنبال همبازی میگردن! نخیر، تنها همبازیشون خودمم
چند وقتی هست وقتی پشت لپتاپ قدیمیمون میشینیم، دنبال آهنگای قدیمی میگردم، کارای قدیممونو مرور میکنم و ... قدیم منظور ده دوازده سال پیش
بعضی از آهنگا واقعا احساساتیمون میکنه، البته پسرام که موقع گوش دادن به آهنگا ورجه وورجه و بپر بپر میکنن، ولی خودم حتی اشک از چشمام جاری میشه...
نمیدونم داستان دقیقا چی میتونه باشه، انگار میریم تا حال و هوای مثلا ۲۰ سالگی، موقعی که خواسته هامون و آرزوهامون از این زندگی قدری متفاوت بود، نسبت به الان.
تصورمون از ده پونزده سال بعدمون چیز دیگه بود، نمیدونم خلاصه انگار یه سفر کوتاهی توی زمان آدم میره، هرچی آهنگه قشنگ تر باشه، بهتر...
هی، ما با گوش دادن به موسیقی مورد علاقه مون مست میشیم، امشب هم تو حال مستی یه چیزایی نوشتیم بفرستیم برای کسی، بلکه کمتر اذیتمون کنن... نمیدونم دیگه چه خواهد شد!
عشقای بازیگوشمم که سر شب دلمو میبردن، الان خسته و خوابالو از حرکات موزون امشبشون افتادن روی تخت، امیدوارم بدن درد نگیرن اینقدر به خودشون فشار آوردن 

ما دلمون پاکه، هرکی اذیتمون کنه، تقاص کارشو می بینه...
البته من خودم برعکس عشقام احساساتی نیستم و آدم منطقی هستم، معمولا کسی رو نفرین نمیکنم و اصلا به نفرین اعتقادی ندارم، آخه چرا باید به حرف من یه بلا سر کسی بیاد...
ولی بلا میاد، چون راه رو داره اشتباه میره، بیخودی که دلمون نمیشکنه... چهارشنبه ای میخواستیم سه تایی بریم جایی، یه عده نذاشتن، خب دلمون شکست و افسرده و بی حوصله شدیم، روز بعدش همونا کلی تو دردسر افتادن... اونم بخاطر نرفتن ما!
یا اینکه یه جایی کار میکردیم، پولمونو دیر دادن، خیلی دیر، تازه همونم به زور گرفتیم، اونم بعد کلی دعوا و حرص و جوش... چند روز پیش شنیدیم که به کلی ورشکست و نابود شده! نه بخاطر اینکه نفرینش کرده باشیم، ولی اونجا راه رو اشتباه میرفتن، خب عاقبتش هم همین میشد...
عاقبت دشمن فعلی هم همینه، تا کجا میخواد با دروغ و حقه بازی و آزار ما جلو بره!؟ همین الانش هم کسی نمیخواد سر به تنش باشه... کلی درد و مرض و ADHD و اعتیاد به الکل و بیخوابی داره که کاملا مشخصه، بزودی هم میترکه میره پی کارش!
آهای شماهایی که غیبت ما رو میکنین، پست علیه ما میذارین... خلاصه حواستونو جمع کنین، دل نازک ما زودی میشکنه ها، گفته باشم...
شنیدی میگن فلانی چشم برزخی داره و این حرفا... الان اگه کسی با چشم برزخی به ما نگاه کنه، تصویر برزخی ما وسط شعله های آتش جهنمه، به جرم کارنکرده، یا حتی بدتر، به جرم کار درست کرده و کار نادرست نکرده...
امشب خیلی اعصابمون خرده، چندماه اخیر واقعا بهمون بد گذشته، خیلی هم بد...
یه دوستی میگفت توی شرایط مشابه ما بوده، و سه سالی طول کشیده تا اوضاعش بهتر بشه... به نظر من که اشتباه میکنه، اون هنوزم توی اون شرایطه، فقط بهش عادت کرده و درست مثل قبل حسش نمیکنه، همین هم که با دیدن وضع ما، گذشته خودش براش تداعی شده و برای بهبود شرایط ما واقعا هیچ کاری از دستش برنمیاد، [ در حالی که در ظاهر باید بتونه ]، خودش اثبات کننده این موضوع هست...
شاید بنظر چیزایی که نوشتم بی معنی و قاطی پاتی بیاد، ولی حقیقته!
حال و حوصله هیچ کاری رو نداریم، نه از سر اینکه صرفا حال و حوصله نداریم... نه...
از سر اینکه توان هیچ کاری رو نداریم پس محکومیم حال و حوصله ش هم نداشته باشیم و یه مدت طولانی محکوم بوده و هستیم و خواهیم بود که اینطوری زندگی کنیم تا جونمون بالا بیاد و بر سر قبر خودمون گریه کنیم و افسوس بخوریم!
اینم صبح پشت کوله یکی دیدم نوشته بود:
Shit shit shit shit shit... and more shit!